تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life- part 1

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life- part 1
مرتبط با :

سلام به دوستای خوب خودم

خوفید؟؟

چه خبرا؟؟ خوش میگذره با هوای پاییز چطورید؟؟؟ بادرس ومدرسه چطورین؟؟

خوب اسم من سحره و برای اولین بار این داستان نوشتم واینجا گذاشتم و امیدوارم که خوشتون بیاد....و منتظر نظرهای خوبتون هستم ....خوب زیاد حرف زدم... برید ادامه برای داستان

بیرون بارون می اومد و ذره های بارون که به شیشه می خورد رفتم کنار پنجره وبه بیرون نگاه کردم بیرون خیابون  خیس شده بود و برگ درختان خیس شده بود و مردم با عجله به این طرف واون طرف می رفتند. اشک توی چشمام حلقه زد بود یاداون موقعی افتادم  که با جونگ مین اشنا شدم من توی یه خانواده معمولی بزرگ شده ام پدرم داخل یه رستوران کوچیک کار میکرد و برادرم هم شرکت کار میکرد که طراح لباس بودو مادرم هم توی خونه بود وگاهی اوقات به پدرم توی رستوران کار می کرد. درست اون روز یادم میاد تلفنم زنگ خورد وگوشی برداشتم پشت خط کیو جونگ بود هیوری وقتی صداشو شنیدم خوشحال شدم

سحر: سلام عزیزم... خوبی؟

کیو جونگ: خوبم .مرسی گلم دلم برات تنگ شده عزیزم

سحر: منم همین طور ... عزیزم

کیو جونگ: امشب  کاری نداری؟

سحر: نه کاری ندارم امشب؟ فقط باید برم  برای یه سری از کارای ثبت نامم رو باید انجام بدم؟ برای چی؟

کیو جونگ:خوب پس می توانیم همدیگه رو ببینیم... اخه می خوام به یکی از دوستام معرفیت کنم

سحر:باشه... حالا به  منوکی می خوای معرفی کنی؟؟

کیو جونگ:میای می بینی ... پس ساعت 7شب توی رستوران همیشگی منتظرم... بای

سحر : می بینمت ...بای

گوشی رو قطع کردم به ساعت نگاه کردم ساعت نه صبح بود ساعت ده صبح بادوستم هانی قرار داشتم هانی دختری با پوست روشن واندامی باریک بود وموهای بلند وچشم های روشن وبا صورتی  با لبخند شیرین ومهربانی رو داشت با هانی از دوره دبیرستان دوست شده بودم دختر دوست داشتنی بود. قرار بود با هانی بریم دانشگاه  تا  یه سری ازکارای ثبت نام برای ترم جدید رو  انجام بد یم  و قرار بود همدیگه رو خیابون سونگ جون همدیگر رو ببینم . بعد از نیم ساعت اماده شدم و از خونه به سمت خیابون سونگ جون حرکت کردم تا خیابون سونگ جون 45 دقیقه بیشتر راه نبود سوار تاکسی شدم  بعد از مدتی اونجا رسیدم از تاکسی پیاده شدم اون سمت خیابون هانی دیدم برام دست تکون داد اون طرف خیابون رفتم سلام کردم وگفتم

هانی:سلام دختر کجایی؟

سحر: سلام گلم.. خوبی؟ خیلی وقته اینجایی؟

هانی: نه همین چند دقیقه پیش رسیدم.

سحر: خوب خدا روشکر ... فکر کردم خیلی وقته اینجایی؟

هانی: نه بابا... حالا از کدوم خیابون بریم تا زودتر برسیم به دانشگاه؟دیرمون نشه

سحر: خوب نمی دونم.... از خیابون  کوان جونگ بریم نزدیک یا از خیابون جون سونگ بریم؟

هانی : از خیابون کوان جونگ نزدیک تره

سحر : باشه پس از اونجا بریم

من و هانی  به سمت خیابون کوان جونگ راه افتادیم وقتی رسیدم سوار تاکسی شدیم راننده تاکسی گفت کجا میریم گفتم دانشگاه پیون جونگ میریم و راننده حرکت کرد وبعد از یه ساعت به دانشگاه رسیدیم و به طرف دفتر راه افتادیم تا بریم ثبت نام کنیم وقتی رسیدیم در دفتر رو زدیم وارد شدیم مدیر گفت برای چی اومدید؟ گفتیم برای ثبت نام فرم به ما داد فرم پر کردیم وبهش دادیم و بعد از یه سری کارای دیگه ثبت نام مون انجام دادیم و از دفتر خارج شدیم.

هانی: اخیش خیالم راحت شد... داشتم از استرس میمردم.

سحر: برای چی دختر... چه استرسی تو دیوانه ای

هانی: فکر کردم دیر میرسیم برای ثبت نام... الان دیگه خیالم راحت شد

در همین ضمن ایتوک رو دیدم به طرفمون اومد

هانی: سلام اوپا ایتوک خوبی؟

سحر : سلام ایتوک.. خوبی؟

ایتوک: مرسی.. اینجا چیکار می کنید؟

سحر : اومدیم واسه ثبت نام ... شما اینجا چیکار می کنی؟

هانی: اره اوپا... تو اینجا چه میکنی

ایتوک : من چون می خواستم از هیچول جزوه بگیرم به خاطر همین اومدم.  ثبت نام کردید؟

هانی: اره همین الان ثبت نام مون تموم شد

ایتوک : حالا کجا می خواید برید تا برسونمتون.

سحر : نه مرسی .. ما می خوایم بریم خیابون تهران یه دوری بزنیم بعدشم میریم خونه

هانی:اره... مرسی اوپا فعلا خداحافظ

ایتوک: تعارف نکنید بیاید بریم بچه ها... بیاید میر سونمتون

سحر : نه  تعارف چیه؟؟ ما تعارف داریم با کسی هانی ؟؟

هانی: نه... ما خیلی پرویم

ایتوک : هر جور مایلید؟ فعلا خداحافظ می بینمتون

من و هانی از ایتوک خداحافظی کردیم و از دانشگاه بیرون اومدیم هر دومون به سمت خیابون تهران راه افتادیم بعد از دو سه ساعت چرخیدیم  توی یکی از مرکزای خرید باهم یه سری لباس ووسایل دیگه خریدیم

هانی: سحر من گرسنمه امه تو گرسنه ات نیست؟

سحر: من خیلی گشنمه ... بریم یه چیزی بخوریم

هانی: موافق ام بریم... حالا کجا بریم؟

سحر : بریم رستوران اونور .. چطوره ؟؟

هانی: بریم... تا از گرسنگی اینجا غش نکردم بریم؟

با هم به سمت رستوران حرکت کردیم ووارد رستوران شدیم و یه گارسون مارو سمت میزمون راهنمایی مون کرد ومنوی غذا رو بهمون داد.

گارسون: چی سفارش میدید؟

هانی: سحر من استیک می خورم؟

سحر: منم استیک می خورم... لطفا دو تا استیک برامون بیارید.

گارسون: باشه

هانی: سحر امشب چیکار می کنی ... میایی با هم بریم بار وخوش بگذرونیم؟؟

سحر: نه نمی توانم بیام

هانی: اخه چرا زده حال نزن دیگه بیا بریم دیگه...

در همین حین که داشت هانی این سوال می پرسید گارسون اومد و غذای که سفارش داده بودیم رو روی میز گذاشت و گفت لذت ببریدو منم تشکر کردم ورفت

رو به سمت هانی کردم گفتم

سحر: نمی توانم .. اخه به  کسی قول داده ام شرمنده

هانی: به کی قول دادای ناقولا.... کیه؟؟ نکنه کیو جونگ اوپا هه

سحر: خوب چی بگم... اره امروزصبح زنگ زد که شب باهم بریم بیرون.. منم گفتم باشه

هانی: پس بگو چرا رفتی خیابون تهران این همه خرید کردی؟؟ نکنه خبریه

سحر : نه بابا... این چه حرفیه دختر .شرمنده منو ببخش باشه یه شب میریم بیرون قول میدم

هانی:  عیبی نداره. ولی یه شرطی داره اگه می خوای ببخشمت ؟؟

سحر : چه شرطی هر چی بگی قبول بگو ببینم چیه؟؟

هانی: اگه می خوای ببخشمت باید  پول میز رو حساب کنی؟؟ واینکه یه شب با اوپا هیچول بریم بیرون.. قبول؟؟

سحر: باشه باشه ..قبول؟؟ غذات بخور سرد شد؟؟

هانی: باشه.... سحر جونم

بعد از اینکه  غذامون خوردیم و بلند شدیم من رفتم وپول میز رو حساب کردم و بعد اومدم به سمت هانی گفتم بریم هانی بهم گفت شرمنده کردی... خواهش می کنم قابل شما رو نداشت حالا ما رو بخشیدی گفت اره هر دومون به سمت خیابون جونگ رفتیم وقتی به اونجا رسیدیم از هم خداحافظی کردیم من به سمت راه خونه راه افتادمو  بعد از نیم ساعت به خونه رسیدم بلند داد زدم من اومدم خونه مامان  کسی خونه نیست.. مامانم گفت چرا داد میزنی؟؟ تا الان کجا بودی گفتم با هانی بیرون بودم و خرید کردم  وبه طرف اتاق ام رفتم و وسایل رو میزم گذاشتم  وبه ساعت نگاه کردم ساعت 5بعدازظهر بود هنوز وقت داشتم رفتم پایین تا یه لیوان اب بخورم رفتم سمت اشپزخونه ودر یخچال بازکردم و اب برداشتم و ریختم تو لیوان داشته ام می خوردم که رو به مامانم گفته ام بقیه کجان؟ مامانم گفت بابت سر کاره ودیر وقت میاد و داداشم هم رفت خارج شهر برای یه سر کارای و پس فردا بر میگرده وبه مامانم گفته ام می خوام شب برم بیرون تا کیو جونگ رو ببینم مامانم گفت کی میخواهی بری گفتم ساعت 7 شب باهم قرار داریم  باید برم بالا اماده بشم مامانم گفت خوب منم میرم بیرون خونه خاله ات  وبعد میام خونه گفتم باشه لیوان رو روی میز گذاشتم  وساعت نگاه کرده ام ساعت  6 عصربود رفتم توی اتاق ام واماده شدم و بعد از نیم ساعت از خونه زده ام بیرون وبه سمت رستورانی که با کیو جونگ قرار داشتم حرکت کرده ام.بعد از یه ربع یا بیست دقیقه رسیدم وبه طرف رستورا ن حرکت کردم و وارد رستوران شدم

 



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در پنجشنبه 14 مهر 1390

نظرات ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین