تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part5

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part5
مرتبط با :

سلام خدمت تی اس  های خوشمل  خودم

خوبین؟؟ با درسهای سخت و حال وهوای مهر چه می کنید؟؟؟

خوب اومدم با پارت 5 از داستانم....نظرات خیلی کم بود... اگه اینجوری باشه خیلی دیر میام و داستان رو میزارم...

خواهش می کنم صبوانه منو حمایت کنید... چون میدونم داستانم ارزش خواندن رو داره... و نظراتاتون به بدید

 

دیگه زیاد حرف زدم برید سراغ داستان

داخل ماشین

سحر: خوب الان کجا بریم

کیو: خوب نظرت چیه بریم؟؟ پارک یه دوری بزنیم وبدشم یه کاری دارم باهات

سحر: باشه.... چیکار داری؟؟

کیو: وقتی رسیدیم بهت میگم ...باشه

سحر : خوب باشه

سکوت توی ماشین حکم فرما شده بود توی چشمای کیو برق خاصی بود نمیدونم یه حس بدی داشتم که هانی بهش معرفی کرده بودم ولی به خودم گفتم هیچی نیست  اتفاقی نمی افته ؟ولی کیو توی فکر بود و بعد از چند دقیقه می خندید بهش گفتم چیه می خندی گفت چیزی نیست همین جوری؟ تو دلم دلشوره بدی داشتم ولی به خودم  دل گرمی دادم که چیزی نیست حتما اتفاقی افتاده قبل از اینکه بیاد اینجا وداره به اون می خنده و چیزه جالبی بوده حتما و دوست نداره به من بگه و بعد از نیم یا بیشتر به پارک یونگی رسیدم وبعد از پارک ماشین هردو از ماشین پیاده شدیم کیو به سمت من اومد دستم گرفت و به سمت داخل پارک حرکت کردیم وبعداز چند دقیقه پیاده روی ....روی یه نیمکت که زیر یه درخت بود ومنظره قشنگی داشت نشسته ایم  ورو بهش کردم گفتم

سحر:عزیزم ... نه چطور بگم اقای کیو خوب رسیدیم بگو چی می خواستی بهم بگی؟؟

کیو: وقتش بشه بهت میگم... چی می خوام بهت بگم

سحر: خوب بگو دیگه.... می خوام بدونم الان بگو

کیو: بهت میگم  الان نه... خوب یه تشکر بهت بدهکارم

سحر: برای چی؟؟

کیو: برای دیشب ... ممنونم خیلی بهم خوش گذشت

سحر: کاری نکردم

کیو: خوب چی می خوری؟؟ برم بگیرم عزیزم

سحر: نمیدونم هرچی بگیری می خورم

کیو: با قهوه موافقی؟؟

سحر: باشه... خوبه

کیو: همین جا بشین الان میام جای نری ها

سحر: باشه کجا می خوام برم..... فقط زود بیا

بعد از یه ربع کیو اومد قهوه رو به سمتم دراز کرد و گفت چیه تو فکری؟؟ اتفاقی افتاده گفتم نه و  قهوه رو ازش گرفته ام و بهم گفت تا قهوه سرد نشده بخورم وداستم دوباره توی دستش گرفت بعد از اینکه قهوه ام رو خوردم ازش تشکر کردم وبهش گفتم وقتش نرسیده بگی چیکارم داشتی؟؟

خوب اره دیگه وقتش رسیده ...بزار اول این لیوانا رو ببرم بندازم سطل اشغال وبرگردم و بعد از چند دقیقه برگشت کنارم نشست و به من نگاه کرد گفت

کیو: عزیزم .... قول بده از حرفی که میزنم نارحت نشی .. قول بده

سحر: قول میدم .. بگو دارم میمیرم بگو ببینم چی می خواهی به بگی

کیو: قول دادی

سحر: اره..نکنه با کس دیگه ای دوست شدی می خوای منو ترک کنی؟؟

کیو: این چه حرفیه... من اینکارا؟؟ بهم می خوره اصلا چی فکر کردی؟؟

سحر: پس این نیست... پس چیه؟؟

کیو: چه جوری بگم بهت.. خوب قراره فردا برای اجرای تور کنسرت برای یه ماه بریم فرانسه- چین –ژاپن و ...

سحر: یعنی دوباره می خوای بری؟؟ تازه بودی

کیو: دست من نیست که کمپانی خواسته که بریم.. اگه دست من بود نمیرفتم دیشب می خواستم بگم ولی نتوانستم...... بخاطر همین الان دارم بهت میگم

ساکت بودم نمی دونستم چی بگم بغض گلوم رو گرفته بود میدونستم دوباره هم مثل اون دفعه میشه و زنگ نمیزنه وباید انتظار بکشم  بدونه اینکه خودم بخوام اشک هام سرازیر شد کیو از کنارم بلند شود وجلوی پام زانو زد دست اش رو روی گونه هام کشید وگفت گریه نکن باشه... گریه نکن منم گفتم گریه نمی کنم برای چی گریه کنم اشک هام پاک کردم  و بهم گفت که خیلی منو دوست داره وحرفی که دیشب زده بود حقیقت وبدون من نمی توانه زندگی کنه با عصبانیت از جا بلند شدم ودست از دستش کشیدم و بهش گفتم همه ای حرفات دروغه  وهمیشه همینو میگی و باسرعت از اونجا رفتم هر چی صدام کرد بهش توجه نکرد ونفهمیدم داره دنبالم میاد یه گوشه وایستادم شروع به گریه کردن کردم

که ناگهان کیو دیدم و پشت سرم داد میزد چقدر سریع میری وایستا منم بیام مگه قرار نشد که ناراحت نشی اینجوریه اومد طرف ام  ودستم گرفت بهش گفتم ول ام کن می خوام تنها باشه ام دیگه نمی خوام ببینمت اصلا من برات مهم ام نیستم اره نیستم اشک بدون اینکه بخوام سرازیر می شد  و بهم گفت :این حرف نزن ومنو محک توی بغلش گرفت و وگفت یه دفعه دیگه این حرف رو بزنی من میدونم تو .. خیلی دوست دارم وبعد از چند دقیقه من توی بغلش بودم منواز بغلش در اورد میدونم ناراحتی که مثل اوندفعه بشه بهت قول میدم که اینجوری نمیشه وامروز هرجا بگی باهم میریم باشه...  اشک هامو پاک کرد ودستم گرفت وباهم سوار ماشین شدیم و باهم گردش کردیم ودیر وقت بود و منوبه خونه رسوند وقتی به خونه رسیدیم ومن پیاده شدم واونم از ماشین پیاده شد و به طرف ام اومد و دستام توی دستش گرفت  وازم خواست مراقب خودم باشم وبهم زنگ میزنه وگونه ام بوسید وسوار ماشین شدو داشت میرفت بهش گفتم مراقب خودت باش منتظر زنگت هستم و وارد خونه شدم..

حالم گرفته بود و گفتم اومدم و سلام کردم و به طرف اتاق ام را افتادم ته مین خوابیده بود و پدر ومادرم داشتن تلویزیون نگاه میکردن وداخل اتاق ام شد م رو ی صندلی نشسته ام شروع به گریه کردن کردم وبعد از مدتی مادرم اومد تو گفت چیزی شده که دارم گریه میکنم گفتم نه واشک هام پاک کردم و روی مادرم رو بوسیدم وشب بخیر گفتم ومادرم از اتاق ام بیرون رفت ومنم لباس ام رو عوض کردم ورفتم توی تختخواب و خوابم برد.

صبح بود بلند شدم ومثل همیشه از خواب بلند شدم وکارهای همیشگی ام کردم و رفتم پایین صبحانه ام خوردام  وبه مامانم کمک کردم وبه مادرم گفتم کاری با من نداری گفت نه توی اتاق ام رفتم و گوشیم برداشتم به کیو زنگ زدم وگوشی بوق خورد و بعد از چند دقیقه گوشی رو برداشت.

کیو: الووووو... بفرمایید؟؟

سحر: سلام... خوبی؟

کیو: سلام عزیزم .. خوبی؟

سحر: مرسی.. زنگ زدم ببینم حالت چطوره.. کی می خوای بری؟

کیو:اینجا همه بهت سلام میرسونن ...ما قرار ساعت 12 پرواز کنیم بریم فرانسه چیزی نمی خواهی؟

سحر: نه... می خواهی بیام فرودگاه

کیو: نه عزیزم نمی خواد بیای اونجا

سحر: باشه .. پس مراقب خودت باش و خوش بگذره

کیو: یه لحظه ... یکی کارت داره؟؟

سحر: کی کارم داره؟

کیو: می شناسی گلم ... یه لحظه گوشی

کیو گوشی داد دست جونگی وگفت:

جونگی: سلا م سحر خوبی

سحر: مرسی.. شما خوبین؟

جونگی : شناختی؟

سحر : اره فکر کنم شما جونگی باشید؟؟ نه

جونگی: بله خودم هستم

سحر: بامن کاری داشتید؟

جونگی: واقعیتعا می خواست بگم من از قضیه دیروز خبر دارم و می خواست معذرت بخوام وبگم که من بهتون قول میدم مثل اون دفعه نمیشه

سحر: شرمنده... مرسی بابت قول تون

جونگی: بهم اعتماد کنید

سحر: باشه ... دوباره مرسی وممنون

جونگی: فعلا خداحافظ

کیو:  خوب عزیزم با من کاری نداری فعلا

سحر : مراقب خودت باش وخوش بگذره بای

کیو: مرسی ...شما هم همین طور . بای

 



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در چهارشنبه 20 مهر 1390

منتظر نظر قشنگت هستم ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین