تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part6

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part6
مرتبط با :

سلام  به دوستای قشنگ خودم

خوفین؟؟

امیدوارم خوب باشید وبهتون کلی خوش بگذره .... راستی بادرس و مدرسه چیکار می کنید؟؟

بابت نظرهای قشنگتون  که برام گذاشتین ممنونم.... وخوشحالم که از داستانم خوشتون اومده....ودوستش دارین

خوب من اومدم با پارت 6 قسمت از داستانم ... خوب انگار زیاد حرف زدم برید ادامه وداستان رو بخونید... راستی نظر یادتون نره

یه چند هفته از اون موقع گذشت گاهی اوقات کیو به زنگ میزد ویا جونگی به زنگ میزد وبهم خبر میداد حا ل کیو چطوره ولی من خیلی نگران بودم اخلاق کیو عوض شده بود وقتی زنگ میزدم مثل همیشه نبود هرچی به جونگی میگفتم اتفاقی افتاده یا نه می گفت نه اتفاقی نیفتاده وخبری نداره . جونگی پسر خوبی بود از اینکه با هاش اشنا شده بودم خوشحال بودم  چون خیلی کمک ام میکرد و بهم قوت قلب میداد تااینکه یه روز جونگی بهم زنگ زد گفت قراره فردا از مالزی برگردن من خیلی خوشحال شدم ولی دلشوریه عجیبی داشتم و خیلی نگران بودم توی این مدت کهذکیو نبود اتفاقات زیادی افتاده بود .هانی یه روز بهم زنگ زد وبا هام سلام واحوال پرسی کرد ودیدم خیلی خوشحاله گفت که اره گفتم چی شده ماجرا برام تعریف کرد فهمیدم تازه دوست پسر پیدا کرده منم بهش تبریک گفتم وامیدوارم  به من معرفیش کنی گفت بهت زنگ میزنم وخبرمیدم وخیلی اتفاقات دیگه ... بعد ازاین همه اتفاقات که برام افتاده بود این خبر خیلی خوبی بود که برام افتاده بود  اونروز با خوشحالی از خواب بلند شدم مثل همیشه کارام انجام دادم و از همه خداحافظی کردم و به سمت فرودگاه اینچون را افتادم بعد از یه ساعت یا بیشتر به فرودگاه رسیدم و داخل فرودگاه شدم ویه دسته گل قشنگ خریدم ومنتظر ورود کیوشدم بعداز نیم ساعت کیوبا بقیه اعضای گروه وارد شدن خیلی شلوغ بود کیو تا منو دید به سمتم اومو ومنو بغل کرد وگفت دلم برا ت تنگ شده ودسته گل بهش دادم واز تشکر کرد  وبعد دیدم جونگی اومد طرف ما سلام کرد و بهش سلام کردم وبهش گفتم امیدوارم بهت خوش گذشته باشه وممنونم بابت همه چیز وخداحافظی کرد.. کیو خوب ما دیگه بریم عزیزم ماشینم اونجاست بریم باهم رفتیم وسوار ماشین شدیم  وبعد از چند دقیقه سکوت شکست وکیوبهم گفت که  بریم یه جای غذا بخوریم ومنو میرسونه خونه ومن قبول کردم باهم به یه رستوران رفتیم ونشسته ایم پشت میز و غذا سفارش دادایم وبعد از چند دقیقه غذامون برامون گارسون اورد روی  میز گذاشت و کیو اتفاقاتی که براش افتاده بود می گفت می خندیدو منم خوشحال بودم در همین حین از ش پرسیدم می توانم یه سوالی بکنم که گفت بپرسم و منم بهش گفتم می خواستم بدونم شماره منو برای چی به جونکی داده و چرا بعضی از موقع ها اون بهم زنگ میزد و احوال تو رو به من می گفت و چرا خودت زنگ نمیزنی؟؟ چرا از من اجازه نگرفته تا شماره رو به اون بدی؟؟بهم گفت کارم خیلی زیاد چون قول داده بود به زنگ بزنه اینکار کرد واون دوستشه و دلیلی نمی دیده که از م اجازه بگیره وشماره رو به جونگی دادم ... منم بهش گفته ام اگه قول نمی داد یعنی زنگ نمیزد؟؟ اونم گفت نمیدونم خیلی عصبانی بودم بعد این همه وقت می گفت چون قول داده بهم زنگ میزده  وخیلی حرفای دیگه داشتم دیوونه می شدم ودیگه اون کیوکه می شناختم نبود تمام دلشوره هام انگار درست بود با اعصبانیت بلند شدم و از رستوران خارج شدم گفت کجا میری؟؟ منم جوابشم ندادنم وباسرعت بیرون اومدم منتظر بودم بیاد دنبالم ولی نیومد منم سوار ماشین شدم وبه سمت خونه حرکت کردم وبعداز یه ربع یا بیشتر به خونه رسیدم از ماشین پیاده شدم نزدیک خونه که رسیدم دیدم کیو با ماشین اش جلوی در خونه وایستاده ومنتظر منه بدون اینکه به روی خودم بیارم متوجه شدم  اونجاست از بغل ماشین وخودش رد شدم وبه سمت در خونه رفتم ودر رو باکلیدم باز کردم همین که داشتم در باز میکردم کیو برگشت گفت ببخشید من نباید ای حرفا رو میزدم میدونم از دست عصبانی هستی ببخش اشتباه کردم واومد به سمت ام ودستم گرفت ومنوسمت خودش کشید بهش گفتم ولم کن من باهات کاری ندارم توی رستورانم بهت گفتم دیگه نمی خوام ببینمت برو دیگه هم اینجا نیا گفتم ببخشید عزیزم ومنو بغل کرد گفت نباید اونا رو میگفتم ببخشید راست میگی باید ازت اجازه میگرفت ام شرمنده باشه دیگه اشتی بهش میگم دیگه زنگ نزنه خوبه عزیزم گفتم :نه نمی خواد بهش بگی زنگ نزنه و اینکه جونگی وا اینکه چی؟ اشتی کردی من که معذرت خواست قبول. واینکه می بخشمت و بار اخرت باشه ... کیو با کمال میل قبول کرد واز اغوشش در اورد وگونه ام بوسید و گفت هیچ کس گلی مثل من نداره وازم خداحافظی کرد ورفت.

منم وارد خونه شدم ولی با اینکه این حرفا رو ازش شنیده بودم ولی احساس خوبی نداشتم ولی نمیدونم چرا با اون حرفا خوشحال شده بود وارد خونه شدم به همه سلام کردم ومستقیم رفتم داخل اتاق ام تلفنم زنگ خورد گوشی برداشتم باورم نمی شد که سولبی پشت خط باشه از خوشحالی می خواست جیغ بزنم.. سولبی یکی از بهترین دوستای دوره بچگی ام بود که از دوره کودکی باهمه بزرگ شده بودیم وخانواده همون با هم دوستای صمیمی بودن سولبی برای ادامه تحصیل رفته بود امریکا و بعداز اون دیگه زیاد ازش خبری نداشتم .سولبی دختری با اندام لاغروبا صورتی ملوس ومعصوم و با موهای بلند بود.

سولبی: سلام سحر جونم خوبی؟

سحر: سلام دختر کجایی؟ چه عجب از این ورا؟؟ خوبی .. دلم برات تنگ شده بی معرفت

سولبی: خوبم... من بی معرفتم یا تو که یه زنگ نمیزنی؟؟ منم همین طور

سحر: کجایی توالان؟؟ می خوام ببینمت

سولبی:من کره ام  ... باشه

سحر:کی؟؟ امروز چه طوره؟؟

سولبی: خوب اره امروز خوبه.. پس ساعت 5 دو برج نام سان منتظرتم؟؟ راستی می خوام یکی بهت معرفی کنم

سحر: کی... بگو ببینم  هر موقع اومدی می بینیش

سحر: باشه ... دیر نکنی؟؟ می بینمت بای

سولبی: بای



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در پنجشنبه 21 مهر 1390

بگو بهم چه حسی داری؟؟ ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین