تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part7

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part7
مرتبط با :

سلام...سلام به دوستای خوشمل و خوشگل خودم

خوفین؟؟ چطورین؟؟

چه خبرا؟؟

بعدازظهر قشنگ جمعتون بخیر باشه.... وامیدوارم حالتن خوب باشه.... خوب من اومدم دوباره با قسمت هفتم از داستانم... امیدوارم خوشتون بیاد ومنتظر نظرهای گلتن هستم... دیگه زیاد حرف زدم برید ادامه

با خوشحالی گوشی رو قطع کردم ساعت 4بود یعنی یه ساعت دیگه بهترین دوستم می توانستم ببینم بعداز این همه سال باورم نمی شد باخوشحالی لباس ام عوض کردم وکارام کردم ورفتم طبقه پایین ته مین ومادرم توی اشپزخونه بودم مادرم گفت کجا داری میری با خوشحالی گفتم دارم میرم سولبی ببینم بعداز این همه مدت برگشته و با سرعت خداحافظی کردم  و تاکسی گرفتم وبه سمت برج نامسان حرکت کردم وقتی رسیدم ساعت 5 بود از دور سولبی دیدم که با یه پسر وایستاده با خوشحالی به سمت اش دویدم وبغلش کردم و بوس اش کردم گفتم کجایی دلم برات خیلی تنگ شده بود... ای بی معرفت

سحر: ایشون کی هستن؟؟

سولبی: خوب بزار بهتم معرفیش کنم ایشون شوهرم مین هو هستن وعزیزم اینم بهترین دوستم سحره

مین هو: پس شما سحر خانم هستید؟ تعریف تون زیاد شنیدم از سولبی .... از اشنایتون خوشبختم

سحر: منم همین طور.. ای ناقلا کی ازدواج کردی که ما خبر نداریم؟

سولبی: داستانش مفصله بی بریم همه چی برات میگم

سحر: خوب کجابریم

مین هو: چه طوره بریم کافی شاپ

سولبی: اره خوبه بریم

هر سه تای راه افتادیم به سمت کافی شاپ وپشت میز نشسته ایم یو سفارش دادایم و بعد از یه ساعت شوهر سولبی مین هو از ما خداحافظی کرد و و به سولبی گفت که هر موقع کارش تموم شد بهش زنگ بزنه تا بیاد دنبالش  وبعدمن وسولبی رو باهم تنها گذاشت و سولبی هم تمام اتفاقها رو برای من تعریف کرد ومنم تمام اتفاقات براش تعریف کرد اصلا گذر زمان حس نکرده ام وبعداز چند ساعتی که باهم بودیم و سولبی به شوهرش زنگ زد تا بیاد دنبالش من وسولبی از کافی شاپ بیرون اومدیم که شوهرش بعد از چند دقیقه رسید و از سولبی خداحافظی کردم خیلی اسرار کرد منو به خونه میرسونه ولی من قبول نکردم وخودم تاکسی گرفتم وبه خونه برگشته ام وقتی رسیدم همه خونه بوده ومادرم داشت میز برای شام می چید تا منو دید گفت برو بالا لباست رو عوض کن ته مین رو هم صدا کن با کمال میل قبول کردم ورفتم توی اتاق ام ولباس ام رو عوض کردم وبه سمت اتاق ته مین رفتم وبرای شام صداش کردم واز پله ها پایین اومدم و پشت میز نشسته ام و بعد از چند دقیقه مادرم غذا روروی میز گذاشت و همگی شروع به خوردن کردیم رو به مادرم کردم گفتم میدونی چی شده مادرم گفت چی شده؟ گفتم مادر بهت گفتم سولبی برگشته گفتم تازه اینو میدونی ازدواجم کرده... خیلی خوشحالم بعد پدرم گفت چه خوب باید یه روز دعوت شون کنی با کمال میل قبول کردم ووقتی همگی غذاشون خوردن از سر میز بلند شدم وبه ممانم کمک کردم وبه همه شب بخیر گف رفتم توی اتاق ام  وروی تخت نشسته ام در فکر فرو رفته بودم که زنگ موبایل منو به خودم اورد گوشی رو برداشتم  هانی بود که بهم زنگ میزد گوشی برداشتم الووو

هانی: سلام خوبی؟؟

سحر: سلام... مرسی.یو خوبی؟؟

هانی: چه خبرا؟ چیه این قدر خوشحالی

سحر:خوب امروز بهترین روز زندگیمه

هانی : مگه چی شده؟؟

سحر: سولبی می شناسی؟

هانی: اره

سحر: خوب برگشته.. تازه ازدواجم کرده به خاطر همین خوشحالم

هانی: چه خوب... خوب پس فردا وقت داری؟؟

سحر:اره چطور مگه

هانی: خوب می خوام دوست پسر یا بهتر بگم نامزدم بهت معرفی کنم

سحر: اره وقت دارم ... کی ؟؟کجا؟؟

هانی: پس فردا ساعت 8شب رستوران همیشگی ..باشه

سحر: باشه.. می بینمت

هانی: بای

سحر: بای

گوشی رو قطع کردم و رفتم خوابیدم  وصبح که از خواب بلند شده ام به سولبی زنگ زدهام وخودش وشوهرش رو به خونه مون دعوت کردم واونم قبول کرد وگفت میاد وتمام روز به مادرم در غذا درست کردن کمک کردم تا اینکه سولبی وشوهرش اومدن همه دور هم جمع بودیم منو وسولبی باهم حرف میزدیم و جونگی ومین هو هم با هم بودن و پدرم هم بهشون ملحق شد و بعد از مدتی مادرم صدامون کرد تا شام بخوریم وبعد من وسولبی کمک کردیم و ته مین ومین هو وپدرم داشتن با هم حرف میزدند ماهم بهشون ملحق شدیم و کلی خندیدیم بعدازچند ساعت هردوشون از ما خداحافظی کردن و رفتن منم به همه شب بخیر گفتم وبه اتاق ام رفتم ورفتم حموم ولباس هام عوض کردم وخوابیدهام چشمام رو روی هم گذاشتم اصلا هیچی نفهمیدم صبح دیر از خواب بلند شدم مثل همیشه کارام کردم  ..هیچ کس خونه نبود  مادرم وته مین خونه خاله ام در بوسان بود قراربود بررن وپدرم با دوستاش رفته بودن کوهنوردی به یکی از مناطق کوهستانی کلا اونروز هیچکس خونه نبود از خونه ساعت هفت ونیم عصر بود بیرون زده ام وبه سمت رستورانی که با هاش قرار داشته ام حرکت کردم وبعد از نیم ساعت یا کمتر به اونجا رسیدم وارد رستوران شدم هانی دیدم که داشت برام دست تکون می داد رفتم و بهش سلام کردم و پشت میزنشسته ام هنوز دوست پسره اش نیومده بودو یا به قول خودش نامزده اش هنوز نرسیده بود

هانی: سلام چه طوری؟؟

سحر: سلام .. خوبم

هانی: چه خبرااا؟؟

سحر:هیچی امروز هیچکی خونه نیست همه رفتن خوش گذرونی من تنها تو خونه ام.. خوب دوست پسر ت کجاست نمیاد؟؟

هانی: تا چند دقیقه دیگه هیچول میرسه... حتما ترافیکه



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در جمعه 22 مهر 1390

بهم چند ستاره از 5 تا ستاره میدی؟ ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین