تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part8

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part8
مرتبط با :

سلام .... سلام به همگی

خوفین؟؟چه خبرا ؟؟

صبح قشنگ روز شنبه تون بخیر باشه... امیدوارم حالتون خوب باشه وتا الان بهتون خوش گذشته باشه....

خوب من اومدم دوباره با یه قسمت دیگه از داستانم ... خوب بابت نظرای قشنگ هاتون

ممنونم دوستای گلم ومنتظر نطرهاتون هستم....خوب زیاد حرف زذم برید ادامه برای داستان رو بخونید

بعد از نیم ساعت که گذشت دیدم هانی رو به من کرد وگفت خوب نامزد منم رسید کیوبیا اینجا.... ما اینجام اول فکر نمیکردم اون باشه گفتم شاید اسمش شبیه کیو وقتی اومد و به من نگاه کرد وخودش رو معرفی کرد و دیدمش تازه فهمیدم کیو.. همون کیو باور نمی شد که اون باشه اشک تو چشام حلقه زده بود نمی خواستم گریه کنم ولی دست خودم نبود بدون هیچ کنترلی اشک از چشمام سرازیر شد وسریع میز رو ترک کردم  کیو تا منو دید تا اومد حرفی بزنه من سمت بیرون دویدم هنوز باورم نمی شد  تا اینکه کیو دستم گرفت

کیو: وایستا...بهت میگم وایستا

سحر: برای چی وایستم... هااان ..برای چی؟

کیو: وایستا برات توضیح بدم

سحر: چی می خواهی توضیح بدی؟؟ اینکه عاشق یکی دیگه شدی ودوستش داری

کیو: خوب بزار برات بگم چی شده

سحر: هیچی نمی خوام بشنوام... پس بگو؟؟ چرا میگفتی سرم شلوغه... دیگه نمی خوام ببینمت... ارزشم همین بود

کیو: این حرفا رو نزن .. بزار من حرف بزنم

سحر: دستم ول کن .. هیج وقت فکر شو نمی کردم

کیو: میزاری حرف بزنم یانه

سحر: چی می خواهی بگی اشتباه کردم ... منو ببخش  من بهت خیانت نکردم اره؟؟ ولم کن همه ای حرفات دورغ بود من چقدر ساده ام ... اره خیلی ساده ام

کیو: خوب حرفای که بهت زده ام دروغ نبود؟؟

سحر: دیگه بس کن من دیگه خرنمیشم ... بورو با هاش خوش باش خداحافظ

کیو: وایستا سحر... وایستاسحردارم .....میگم وایستا

با سرعت  دستم از دستش کشیدم و تاکسی گرفت ام از اونجا دور شدم باورم نمی شد تمام حرفای که میزد ودوست داشتن ها دروغ باشه همه ی این مدت من فریب حرفا شو  رو خورده باشم دوستی این چند سال قول هاش همه دورغ بوده باشه نمی توانستم جلوی اشکام بگیرم از راننده خواستم تا ماشین نگه داره پول ماشین حساب کردم واز ماشین پیاده شدم نمیدونستم کجا هستم و کجا دارم میرم ناگهان یهو به یکی خوردهام ازش معذرت می خواستم وقتی بهش نگاه کردم اون شخص جونگی بود گفت چی شده؟ سحر حالت خوبه دیگه حالیم نشد وقتی چشمام رو باز کردم دیدم جونگی کنارمه ازش پرسیدم من کجام گفت بهم بیمارستانم  حالت خوبه ؟؟بهتری می خواست به کیوزنگ بزنه که بهش گفتم این کار رو نکنه و بعد دکتر اومد بالا سرم و رو به جونگی گفت ایشون تا چند دقیقه دیگه می توانن برن خونه  واستراحت کنن دکتر که رفت بعد از مدتی سرمم تموم شد و از بیمارستان بیرون اومدیم توی چشمای جونگی نگرانی موج میزد  دوباره پرسید ازم حالت خوبه میرسونمت بیا بریم گفتم مزاحمت نمیشم  می خواستم خودم برم ولی اجازه نداد بهم و با عصبانیت بهم گفت : میگم میر سونمت نمی فهمی ؟؟سوار شو  تا حالا اینجوری ندیده بوده ام اش منو سوار ماشین کرد گفت : چی شده ؟ چه اتفاقی افتاده که من حالم اینجوری شده؟ من هیچی نگفته ام . و چرا اجازه نمیده به کیو زنگ بزنم سوکت فضای ماشین رو گرفته بود تا اینکه رسیدم نزدیک خونه تموم چراغ های خونه خاموش بود از ماشین پیاده شدم  واز ش تشکر کردم همین که سمت در خونه رفته ام پام پیچ خورد و افتادم روی زمین بدونه کنترل شروع به گریه کردن کرده ام  جونگی به طرف ام دوید من  روبلند کرد بهم گفت خوبی؟ چیزیت نشد گفته ام نه حالم اصلا خوب نیس ... من روبلند کرد گفت ماجرا را رو بهم بگوو چی شده سحر؟؟ چی شده ماجرا رو براش توضیح دادم ومنو بغل کرد وگفت گریه نکن.. ازت خواهش می کنم گریه نکن من نمی توانم اشکات رو ببینم بزار زنگ بزنم بگم بیان ببرنت بالا بهش گفتم کسی خونه نیست خودم رو از بغلش بیرون کشیدم واشک هام پاک کردم و می خواستم برم سمت در ولی پام خیلی درد میکرد نمی توانستم را ه برم اومد جلو منو بغل ام کرد ودر خونه رو باز کرد  ورفتیم داخل خونه چراغ ها رو روشن کرد وازم پرسید کدوم اتاقمه ومنم نشونش دادم ووارد اتاق شدم و منو توی رختخوابم گذاشت و رفت برام داروهام  روبا اب اورد تا من بخورم بعد از اینکه داروهام رو خوردم خوابم برد دیگه نفهمیدم کی جونگی رفته.. صبح که بلند شدهام اصلا حال وحوصله نداشته ام حالم زیاد خوب نبود همش به کیو وحرف هاش فکر میکردم نمی توانستم صحنه دیشب از جلوی چشام دور کنم.توی این فکر بود که ناگهان گوشیم زنگ خورد گوشی رو برداشتم سولبی بود بعد از حال احوال پرسی تمام ماجرا رو براش تعریف کردم  می خواست بیاد پیشم ولی بهش گفتم می خوام تنها باشم و اگه کیو بهت زنگ زد چیزی بهش نگو که حالم خوب نیست بگو خبری ازش ندارم باشه اونم قبول کرد وخداحافظی کردم وبعد از چند دقیقه هانی زنگ زد گوشی برداشت وبهم گفت بابت همه چی معذرت می خواد واینکه کیو خیلی دوست داره ودیشب کیو بدون چیزی بهش بگه اونجا رو ترک کرده وخیلی چیزای دیگه منم بهش گفتم عیبی نداره ورابطه من واون تموم شده و ازم خواست دوباره باهم مثل قبل باشیم وازم دوباره خواست ببخشمش گفتم: باید فکر کنم و خداحافظی کردم وگوشی رو قطع کردم.رفتم پایین تا یه چیزی بخورم ولی میل به هیچی نداشتم تا اینکه صدای زنگ در خونه اومد رفتم اول خیال کردم مادر وته مین ولی یادم افتاد که مادرم زنگ زده وبه گفت  قراره یه ماه اونجا بمونن وپدرمم قرارنیست ..بیاد بهم زنگ زده بود وبهم گفته بود که می خواد واسه کارش بره سفر ومعلوم نیست کی برگرده...



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در شنبه 23 مهر 1390

منتظر نظر قشنگت هستم ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین