تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part9

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part9
مرتبط با :

سلام... سلام به قشنگ های خودم

خوفید؟؟

چه خبرا؟؟

 عصر تون بخیر وشادی باشه ... وحالتون امیدوارم خوب باشه.... بابت نظرهای خوبی که میدید ممنونم ازتون...

خوب من اومدم با یه قسمت دیگه از داستانم ....و هم چنین منتظر نظرهای خوشگل تون هستم... خوب برید ادامه برای بقیه داستان

 

خوابگاه گروه دابل اس

تو خوابگاه هر کی مشغول کاری بود هیونگ داشت تلویزیون نگاه میکردو یونسینگ و هیون داشتن شطرنج بازی میکردن مشغول کار خودش بود کیو با قیافه درهم وناراحت وارد خونه شد رو به بقیه کرد گفت:من اومدم خونه

هیون:چی شده کیوچرا نارحتی؟ اتفاقی افتاده؟؟

یونسینگ: حتما یکی زده تو برجکش؟ کی زده حالا بگو ببینم

هیون: بگو ببینم که کشتی هات غرق کرد تا خودم حالش بگیرم

هیونگ: اره چی شده... بگو چرا ناراحتی

هیونگ رفت طرف کیو بهش گفت بیا به خودم بگو نمی خوادبه اینا بگی کیو داد زد اصلا حوصله شوخی ندارم به شما ها چه ربطی داره ولم کنید؟؟ به حال خودم بزاریدم وبه سمت اتاقش رفت محکم در اتاق بست همه داشتن به هم نگاه میکردن که

یونسینگ: چشه... باز چی شده؟

هیونگ:تا حالا اینجوری ندیده بودمش با کی دعوا کرده چی شده؟

هیون: ولش کنید .. بزارید تنها باشه

کیو توی اتاق رفت وکتش از تنش در اورد محکم کوبید روی زمین ویه ضربه هم محکم کوبید به دیوار... ای لعنتی  و به سمت تختش رفت روی تختش نشست وبی صدا شروع به گریه کردن کرد بعد نیم ساعت اروم شد روی تخت دراز کشید وداشت به سحر واتفاقی که افتاده بود وخاطر ها فکر میکرد واشک از چشماش بی اراده سرازیر می شد وبعداز مدتی خوابش برد.

یه ساعت گذشت هنوز  بچه ها داشتن درباره کیو حرف میزدن که چی شده جونگ مین با با یه حالتی نسبتا ناراحت ودرهم واردخونه شد تا حالا هیچکی جونگ مین اینجوری ندیده بود  همه بهش سلام کردن وجواب سلام بچه ها رو داد ورو به هیونگ کرد که داشت تلویزیون می کرد و گفت

جونگ مین: هیونگ کیو خونه است ..اومده یا نه

هیونگ: اره خونه است

جونگ مین: الان کجاست؟

یونسینگ: چی شده داداش... اتفاقی افتاده کار بدی کرده؟

جونگ مین: میگم کجاست؟ تو اتاقشه

یونسینگ: بابا یکی به ما هم بگه چه خبر چی شده داریم دیوونه میشیم

هیون: تو اتاقشه ... با ناراحتی اومد خونه یکم که باهش شوخی کردیم داد زد رفت تو اتاقش مگه نه یونگی

یونگی: اره.. رفت تو اتاقش

جونگ مین به سمت اتاق کیورفت و همه بچه ها پشت جونگی رفتن تا بفهمن چی شد جونگی به اتاق کیو رسید ودر رو داشت باز میکرد که

یونگی: حداقل در بزن ممکنه لخت باشه...یا چیزی

هیون: بس کن مگه نمبینی جونگی عصبانیه

هیونگ: بی مزه...خیلی بی نمکی

هیون: بس کنید...هیس ساکت

جونگی در رو بازکرد ووارد اتاق شد کیو روی تخت تازه خوابیده بود که  جونگی گفت

اینجا گرفتی خوابیدی خجالت نمی کشی کیو با صدای جونگی بلند شد بهش نگاه کرد وگفت:

کیو: سلام... جونگی چی شده

جونگی: چی شده... تو خجالت نمی کشی

کیو: مگه چی شده؟؟ من چیکار کردم کیو از چیزی خبر نداشت

جونگی: اسم خودت رو گذاشتی مرد... این چه کاری بود توکردی؟؟

کیو : مگه چیکار کردم؟؟

یونگی : اینجا چه خبره

هیونگ :هیس هیچی نگو

جونگی: چیکار کردی این چه کاری بود با سحر کردی؟؟ خجالت نمی کشی

کیو: مگه چیکار کردم تو نمی دونی چی شده ؟؟ چرا این حرف رومی زنی ؟؟ من کار بدی نکردم

جونگی: کار بدی نکردی بهش خیانت کردی میگی کاری نکردی ؟؟ واقعا

کیو: من اینکارو نکردم؟؟ من نمی خواستم اینجوری بشه داداش

یونگی: واقعا تو اینکار رو کردی؟؟

هیون: ایول .. قیافه ات به این کارا نمی خورد

یونگی : الان بهت یه چیز میگه ها .. ساکت

جونگی: میدونی چیکار کردی؟؟با احساسات یه دختر بازی کردی و بعد میگی نمی خوااستی اینجوری بشه ؟؟

کیو: میرم ازش معذرت می خوام

جونگی: میدونی حالش چه طور؟؟با اون حال ولش میکنن

کیو: براش اتفاقی افتاده؟؟ تورو خدا چی شده

جونگی: تو بغل من غش کرد بردمش بیمارستان

کیو: من دارم میرم بیمارستان کدوم بیمارستان

جونگی : لازم نکرده الان خونه است و حالش بهتره...اینجوری دوست اش داری

کیو: خوب من واقعا دوست اش دارم... حالاداداش چرا از دستم ناراحتی

جونگی: ناراحت نباش ام ... ازت ناامید شدم

کیو: نکنه ...نکنه

جونگی: نکنه چی؟؟ چی؟؟

کیو:میگم نکنه سحر دوست داری ؟؟

جونگی با عصبانیت برگشت ورو به کیو گفت: اگه دوست داشته باشم می خوای چیکار کنی ؟؟ تو لیاقت اون دختر رو نداری برو با همون یکی دوست دختره ات بگم یا بهتر بگم نامزده ات خوش حال باش کیو رفت طرف جونگی یقه جونگی گرفت وگفت:تو به چه   جرعتی میگی  دوست دختر منو دوست داری؟؟ خجالت نمی کشی اینو بهم میگی  و جونگی ام دست کیو گرفتاز یقه اش کشید گفت یه بار دیگه با سحر اینجوری رفتار کنی من میدونم وتو دیگه طرفه اش نرو ..کیو هم نامردی نکرد یه مشت کوبید تو صورت جونگی بهش گفت: اینو بگیر ولازم نکرده بگی چیکار کمک ونکنم و جونگی اومد کیو رو بزنه که همه ریختن کیو و جونگی گرفتن و جونگی هیونگ وهیون بیرون بردنش و یونگی هم کیوگرفته بود  وهیونگ جونگی رو بیرون برد..

هیون: واقعا این کارو کردی کیو؟؟ اره

کیو: حوصله ندارم

هیونگ: واقعا جونگی سحر دوست داره

هیون: هیونگ سحر کیه؟؟

هیونگ: دوست دخترکیو اونروز داخل ..فروشگاه دیدیمش

هیون: همون دختر ناز وخشگله... مهربونه

هیونگ : اره همونه

هیون: این چه کاری بود کردی؟؟ اخه

جونگی: ولم کنید بزارید تنها باشم

یونگی بقیه بچه ها رو بیرون کرد خودش پیش کیو موند کیواشک هاش جاری شد و یونگی.. کیو روتو بغل اش گرفت بهش گفت مرد که گریه نمی کنه و رو تخت نشوندش وگفت حالا بگو ببینم چی شده و چه اتفاقی افتاده کیو اشکهاشو پاک کرد ورو به یونگی کرد گفت ماجرا از اونجای شروع شد که



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در یکشنبه 24 مهر 1390

بهم بگو چه حسی داری؟؟ ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین