تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part10

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part10
مرتبط با :

سلام ... سلام به دوستای خوب و همراهان همیشگی خودم

خوفید؟؟

با درس ومدرسه چطورین؟؟ چه خبرا؟؟

شب قشنگتون بخیر باشه... خوب من اومدم با یه قسمت دیگه از داستانم و اینکه می خواستم بگم دوستای خوبم منتظر نظراتون هستم و اینکه یکم نظر ها کمه و اینکه بابت نظرهای خوبی که بهم میدن ممنونم ...

وای خیلی حرفیدم.. برید ادامه داستان بخونید... نظر نشه فراموش

 

شروع فلاش بک

اونروز برای یه سر کار رفته بودم دانشگاه که وقتی کارم رو تموم کردم داشته ام برمی گشتم که  سحرداخل حیاط بود اسمش رو صدا کردم . سحر با یه دختری دیگه بود که نمی شناختمش  سحر برگشت بهم نگاه کرد و بعد سلام واحوال پرسی گفت اینجا چیکار می کنم بهش گفته ام برای یه سری از کارام اومدم وپرسیدم این دوست اش و گفت اره و بهم معرفیش کرد وگفت اسمش هانی نمیدونم چراوقتی دیدمش دلم لرزید ولی به خودم گفتم نه حتما حالم خوب نیست.. وازش خداحافظی کردیم واز اون ماجرا گذشت تا اینکه قرارشد بریم برای کنسرت بریم تایوان وقتی از چین داشتیم میرفتیم تایوان و به اونجا رسیدیم من برای گردش رفتم بیرون که ناگهان هانی رو دیدم رفتم طرفش خودم معرفی کردم و منوشناخت وازش پرسیدم اینجا چیکار میکنه وگفت که برای اجرای کنسرت  به تایوان اومد وقتی این رو شنیدم وازش خواستم باهاش اگه بشه باهم بریم شام بخوریم خودمم نفهمیدم که چرا این حرف رو زده ام باهم به یه رستوران رفتیم وشام خوردیم و من پول میز رو حساب کردم وازش خواست تا برسونمش اولا  قبول نمی کرد وبهش گفتم راه مون با هم یکیه وبا کلی اسرار سوار شد قلبم خیلی سریع میزد دلیل اش رو نمی دونستم به خودم می گفته ام چیزی نیست با این که میدونستم دوست سحر ولی نمیدونم چرا اینجوری میکردم ازش پرسیدم اجراش کیه وبهم گفت که اجراش بعداز اجرای منه وبهش گفتم حتما میام و اجراش رو می بینم بعداز چند ساعت به محلی که اونجا بود رسیدیم ازم تشکر کرد و پیاده شود موقع پیاده شون کیف اش رو داخل ماشین جا گذاشت .وقتی رسیدم به خوابگاه وداشته ام  پیاده می شدم یهو متوجه شدم کیف اش رو جا گذاشته نمیدونم چرا خوشحال شدم کیف برداشته ام توش رو نگاه کردم وتا یه شماره پیدا کردم بهش زنگ زده ام خودش گوشیش رو برداشت بهش گفتم که کیفش رو داخل ماشینم جا گذاشته و از م خواست فردا کیفش رو براش ببرم وبا هم قرار گذاشت ساعت ده صبح توی یه کافی شاپ نزدیک محل اقاتمون می بینمش و اونم قبول کردموگوشی رو قطع کردم نمیدونم چرا خوشحال در همین حال بودم که سحر بهم زنگ زده منم جواب گوشی رو ندادم و اومدم داخل خوابگاه وازجونگی خواستم که به سحر فردا زنگ بزنه وبهش گفتم به خاطر اینکه فردا سرم شلوغه نمی توانم بهش زنگ بزنه  واونم قبول کرد با اینکه هیچ کاری فردا نداشتم  این خالی رو بستم ولی خیلی خوشحال بودم کیف رو بردم تو اتاقم تا کسی نفهمه و رو میز گذاشته ام وسریع رفتم خوابیدم و صبح از خواب بلند شدم ساعت هشت بودرفتم یه دوش گرفت ام واومدم بیرون لباس پوشیده ام واماده شدم وبه سمت محل قرارم با هانی راه افتادم وقتی رسیدم اون هنوز نرسیده بود پشت یه میز نشسته ام بعد از یه مدت هانی رسید دست براش تکون دادم واومد طرف ام واز اینکه دیر رسیده معذرت خواهی کرد  ونشست وبعد دوتا قهوه سفارش دادم وکیف به هانی دادم وماجرا براش گفتم که چه جوری پیدا کردم وازم تشکر کرد وقهوه هامون رو خوردیم بهم گفت نمیدونه چه جوری این کارم رو تلافی کنم وبهش گفته ام که کاری نکردم و ازش خواستم که امروز با هم بریم شهربازی اونم قبول کرد ومنم خوشحال شدم وباهم از رستوران بیرون اومدیم رفتیم شهربازی وکلی خوش گذروندیم و بعد رسوندمش و بهم گفت اگه دوست داشته باشم می توانم بهش زنگ بزنم و خوشحاله که من ذوباره دیده و خداحافظی کرد از اون ماجرا گذشت اومدیم کره بعد دو سه دو یا سه هفته گوشیم زنگ خورد

دیدم هانی بود با خوشحالی جوابش رو دادم گفت می خواد که منو ببینه وبا هام کاری داره و توی یه پارک قرار گذاشتیم وبهم گفت راس ساعت 4بعدازظهر اونجا باشم منم  قبول کرده ام نزدیک ساعت سه حرکت کردم وقتی رسیدم هانی اونجا بود من دید وبه طرف ام اومد با هام احوال پرسی کرد و باهم روی یه نیمکت پارک نشسته ایم و بهش گفتم انگار کارم داشتی وبهم گفت اخه داشت یادم می رفت که برای چی اومدم خوب اره کارت داشتم می خواستم اینو بهت بدم گفت ام این چیه گفت اینو وقتی رفته بوده چین برام خریده وبرام اورده ومی خواست بابت کیفش ازم تشکر کنم منم قبول کردم  وگفتم که این چه کاری که کردی اون مال خیلی وقته وکاری نکردم و بابت هدیه ازش تشکر کردم وبهم گفت که می خوام یه چیزه دیگه هم بهت بگم ولی نمیدونم درست یا نه ولی بهت میگم خوب من تورو خیلی دوست دارم و گونه ام بوس کرد وخداحافظی کرد ورفت من نمیدونستم چی بگم ازیه طرف خوشحال بودم که دوستم داشت چون منم از اون موقعی که دیده بودمش یه حسی بهش  داشتم ولی از یه طرف ناراحت بودم سحر کسی که سالها باهم بودیم ودوست اش داشتم مونده بودم ونمیدونستم چیکار کنم سوار ماشین شدم  .چند روز گذشت تااینکه برای تبلیغات رفته بودم در اونجا یهو هانی رو دیدم وازمدیر برنامه پرسیدم اون کسی که قرار با من در تبلیغات شرکت کنه کیه اونم بهم گفت هانی باور نکردم ولی وقتی رفتم جلو ومنو دید تازه باورم شد که هانی اول خوشحال شدم ولی بعد یه ان به فکر سحر افتادم گفته ام نباید بهش خیانت کنم ولی نمیدونم چرا هر کاری می کردم قلبم اروم نمی شد.فیلمبرداری تبلیغات که تموم شد بعد از اون هانی به سمت من اومد بهم گفت خوشحال شدم که دوباره منو دیده  وازم خواست تا با هم بریم بیرون غذا بخوریم وبیرون منتظرمه وقتی لباس ام عوض کردم وداشتم از استادیو خارج می شدم هانی با ماشین جلو پام ایستاد وبهم گفت سوار شو من نمی خواستم سوار شم ولی با اسرار زیادش سوار شدم داخل ماشین با سکوت گذشت تا به یه رستوران رسیدیم وپیاده شدیم وباهم داخل رستوران شدیم و پشت یه میز نشستیم و به گارسون سفارش غذا دایم وبعد از مدتی گارسون غذا رو اورد و روی میز گذاشت  و هانی به من گفت کیو جواب منو ندادی ؟؟ از ش پرسیدم جواب چیو ندادم؟ جواب اینکه منو دوست داری یا نه من تو رو دوست دارم  ومیدونم که منو دوست داری؟؟ من هیچی نگفته ام نمیدونستم که چی باید بگم بعد از مدتی که غذامون تموم شد بلند شدیم هانی پول غذارو حساب کرد وبه سمت بیرون رستوران راه افتادیم  بهم گفت بریم یه جای باهم صحبت کنیم منم قبول کردم بعد از مدتی به یه جای خلوت رسیدیم وماشین متوقف شد از ماشین پیاده شدیم و من رفتم سمت یه درخت وایستادم هانی اومد جلوی من وایستاد گفت خوب جواب منو بده من دوست دارم میدونم که دوستم داری؟ بگو خودت رو راحت کن بهش گفتم چی بگم منم از اون موقع که تورو دیدم ازت خوشم اومده ولی نمی توانم به سحر خیانت کنم می فهمی چی میگم بهم گفت می فهمه ولی مهم اینه که ما همدیگر رو دوست داریم ومی توانیم به سحر بگیم اون حتما می فهمه  با اینه که دوستم ولی نمی خوام کسی که دوست اش دارم از دست بدم ومنم گفتم نمی دونم چی بگم بهت واومد طرف ام بغل ام کرد و لب هاشو گذاشت رو لبهام نمیدونم چرا این کارو کرد؟ اصلا نفهمیدم که چی شد  و بعد از چند دقیقه که گذشت واز هم جدا شدیم وبهم گفت که خوب بیا بریم میرسونمت ومنو به خوابگاه رسوند بهم گفت زنگ میزنه .

فردا ز خواب بلند شدم که گوشیم زنگ خورد مادرم بود گفت برم خونه می خواد عروس اینده شو بهم نشون بده من گفتم قصد ازدواج ندارم وبا کسی که دوست اش دارم می خوام ازدواج کنم وبهم مادرم گفت دختری که انتخاب کرده رو ببینم نه نمی گم منم قبول کردم رفتم خونه دیدم همه جمع اند و به همه سلام کردم و نشستم هنوز مهمونا نیومده بودن  من به مادرم گفتم  من با کسی که دوستش دارم ازدواج می کنم الان هم اومدم فقط به خاطر اینکه ناراحت نشه اومدم مادرم گفت صبرکن خودت می بینی بعد از نیم ساعت در خونه زنگ خورد مهمونا اومدن باورم نمی شد اون کسی که مادرم انتخاب کرده هانی باشه وقتی منو دید با خوشحالی سلام کرد و کنارم نشست مادرم دید که ما هم رو می شناسیم دیگه بهم گفت حتما باید باهاش ازدواج کنم زبونم نمی چرخید که بگم نه من هانی نمی خوام سحر رو دوست دارم ولی نمی توانستم این حرف رو بزنم همه خوشحال بودن منم یه جورای خوشحال بودم ولی  میدونستم نباید اینکارو بکنم  مادرم با خانواده اونا قرار گذاشت منو با هانی نامزد کردم یه روز هانی به من زنگ زد وگفت می خواد یکی از دوستاش رو بهم معرفی کنه نمی دونستم که اون سحره می خواستم خودم یه جورای به سحر بگم که ناراحت نشه اگه میدونستم نمیرفتم ولی وقتی رفتم اونجا وسحر رو دیدم تازه فهمیدم که هانی چه کاری کرده؟؟ نمی دونستم چیکار کنم؟؟ دنبالش رفتم ولی جوابم رو نداد ورفت منم اومدم با هیوری دعواکردم وبهش گفتم خوبم می خواستم  خودم تمام ماجرا رو به سحر بگم ونباید اینکار رو می کرد اونم گفت اول اخرش می فهمید ازش خداحافظی کردم وامدم اینجا

پایین فلاش بک

منتظر نظراتون هستم

 



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در یکشنبه 24 مهر 1390

بگو بهم چه حسی داری؟؟ ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین