تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part11

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part11
مرتبط با :

سلام ... سلام ...سلام

خوفین؟؟ چطولین... حال و احوالتون چطوره؟؟

چه خبرا؟؟

امیدوارم خوب باشید... دلم براتون یه ذره شده بود... با اب وهوای پاییزی چطورین؟؟ خوبه... امروز که هوا خیلی خوب بود...راستی با درس مدرسه چطورین؟؟

. خوشحالم که از داستانم خوشتون اومده  وبابت نظر های قشنگتون ممنونم ... واااای خیلی حرفیدم برید ادامه مطلب برای داستان.. راستی منتظر نظر های قشنگتون هستم

یونگی رو به کیو کرد وگفت که کاری که شده خودت رو ناراحت نکن عیبی نداره کیو گفت نمی دونم چیکار کنم عزیزم حالا هم جونگی اینجوری گفت: نمیدونم باید چیکار کنم  ؟؟ یونگی غصه نخور بگیر یه کم استراحت کن تا صبح ببینیم چی میشه؟؟ یونگی کیو رو خوابوند و بیرون از اتاق اومد هیون داشت لبه جونگی که پاره شده بود رو دوا میزد وهیونگ هم داشت جونگی رو اروم می کرد یونگی به سمت جونگی رفت  گفت

یونگی: جونگی واقعا سحر رو دوست داری؟؟

جونگی: چطور مگه؟؟

یونگی: می خوام بدونم اره یانه

جونگی : اره دوست اش دارم... اون هیچول نامرد لیاقت هم چین دختری نداره

هیونگ: خودت رو ناراحت نکن

یونگی: خوب برات تموم ماجرا رو بهت میگم ... اگه خواستی به سحر بگو که بدونه

هیون: خوب بگو ببینیم چه خبره؟

هیونگ: اره بگو... ببینم می توانیم کاری کنیم

یونگی تموم ماجرا رو برای همه تعریف کرد گفت حالا ماجرا میدونید برید بخوابید ولی به روی خودتون نیارید که چیزی می دونید ؟؟ باشه همه قبول کردن ورفتن خوابیدن فردا صبح همه پشت میز نشستن  وداشتن صبحانه می خورند و کیو رو به جونگی کرد گفت می خوام برم به سحر سر بزنم وازش معذرت بخوام وهمه چی بهش بگم جونگی بهش جوابی نداد فقط برگشت گفت: اذیتش نکن تنهاش بزار.

ایفون زده ام ورفتم در باز کردم

با کمال تعجب پشت در کیو بود باورم نمی شد

کیو:نمی خوای دعواتم کنی بیام تو

سحر: بیا تو... اینجا چیکارمی کنم؟؟

کیو: خوب شنیدم مریضی اومدم ببینم حالت خوبه

سحر: حالا که دیدی خوبم ... می توانی برم

کیو: غذا نخوردی که؟؟

سحر: میگم بیا برو ... نمی خوام ببینمت برو پیش نامزده ات

کیو دست منو گرفت وپشت میز نشوند وقاشق دستت داد وبه گفت اینو بخور و به حرفام گوش بده وقتی به حرفام گوش دادای من میرم باشه ... خوب این غذای مورد علاقته بخور من به اجبار شروع به خوردن کردن وهیچول تمام اتفاقات برا م تعریف کرد منم هیچی نگفتم  و غدام که تموم شد رو بهش گفتم من هم غذا مو خوردم وهم به حرفات گوش دادم خوب می توانی بری خوب امیدوارم خوشبخت بشی  وبابت این همه مدت ممنون وبه سمت اتق ام رفتم در بسته ام وبهش گفته ام داری میری درم پشت سرت ببند اونم بدون هیچ حرفی رفت  ومن توی اتاقم داشته ام گریه می کردم یه مدت از اون اتفاق گذشت  پدر ومادر وته مین از سفر برگشتن  و باعث خوشحالیم شد دیگه کمتر اینجوری احساس تنهای میکردم.بعد از  اون اتفاقات یه دو سه ماهی بود می گذاشت  و داشتم کمکم تمام اتفاقات رو فراموش میکردچند باری کیو بهم زنگ زد ومنم جواب تلفن های کیو رو ندادم یه یه روز که داشتم تلویزیون نگاه میکردم  در خونه زنگ خورده ام در خونه رو باز کردم  کیو بود بهش گفتم اینجا چیکار میکنه گفت می خواد باهام حرف بزنه وبهش گفتم باهاش کاری ندارم ودست از سر بردازه و گفت جرا جواب تلفن هاش رو نمیدم گفتم دوست ندارم که یهو پدرم بیرون اومد گفت چی شده سحر جان ایشون کی هستن؟؟ اتفاقی افتاده؟؟ گفتم  یکی از دوستای دانشگاهم واتفاقی نیفتاده ورو به کیو کردم باشه بیا بریم باهم حرف بزنیم اینجا نمیشه سوار ماشین شدیم ونزدیک رودخانه ی هان ماشین نگه داشت  وبهش گفتم

سحر: به چه حقی اومدی دم در خونه

کیو: یعنی حقی ندارم... می خوام برات توضیح بدم

سحر: چی می خوای بگی ؟؟ من که بهت گفتم که باهات کاری ندارم دست از سرم بردار دارم فراموشت می کنم

کیو: یعنی می خوای بگی منو دوست نداری؟؟ اره و اون  جونگی نامرد دوست داری

سحر: به تو ربطی نداره ؟؟که من کی دوست دارم همه چی بینمون تموم شد اینو تو   گوشات  خوب فرو کن.. تو دیگه نامزد داری؟؟

کیو: ولی من هنوز تو رو دوست دارم اینو بفهم ؟؟ من نمی خواستم نامزد کنم

سحر:بس کن.. بس کن دیگه بسه نمی خوام بشنوم.. حنات پیش من رنگی نداره

کیو: یعنی  این حرف اخرته... پس پشیمون نمی شی؟؟

سحر: نه نمی شم... برو دیگه به زندگیم بر نگرد ومنو فراموش کن

کیو: سحر اینکار رو با من نکن ... من اشتباه کردم وقبول دارم منوببخش نکن اینکارو با من  نکن  نمی توانم بدون تو زندگی کنم... تو هم نمی توانی بدون من زندگی کنی؟؟می توانی بدون من زندگی کنی

سحر: من می توانم بدون تو همه زندگی کنم ..بهش عادت میکنم ...  خوب هم می توانم برو

کیو: چه جوری بهت ثابت کنم که دوست دارم... تورو خدا بفهم

سحر: دیگه نمی خوام ...نمیتوانم باور کنم ... حرفات رو بس کن ...بسه خواهش می کنم

کیو: چیکار کنم که باور کنی دوستم داری... بگو چیکار کنم؟

سحر: هیچی فقط تنهام بزار ومنو فراموش کن

کیو به سمت من اومد ومنو بغل کرد و لب هاش روی لبهام گذاشت خودم رو از بغلش کردم بیرون  کشیدم وبهش گفته ام این چه کاری که کردی و یه چک کوبیدم تو گوشش گفت واقعا چرا این کارو کردی من تو رو دوست ندارم می فهمی....دیگه دوست ندارم

کیو: میخواستم بهت ثابت کم که دوست دارم...

سحر: با این کارت می خواستی ثابت کنی ... دیگه نمی خوام بشنوم.. همه چی رو فراموش کن تنهام بزار

دستم رو به سمت اش دراز کردم  با کمال پروی بعد از اون سیلی که بهش زده ام  روبهش   کردم وگفته ام از اشنایت خوشحال شدم وامیدوارم خوشبخت بشی و بابت تموم اتفاقات ازت وممنونم وازت می خوام همه چیز امشب رو فراموش کن  و فکر کن هیچ وقت من وجود نداشته ام ودیگه هیچی بین من وتو نیست به صورت ه کیو رو نگاه کردم توی چشماش اشک حلقه زده ونمی خواست من چشماش رو ببینم صورتش قرمز شده بود  وجای دستم روی صورتش معلوم بود توی دلم بد بیراه و فحش دادم که چرا زدم اش نباید این کار رو میکرم ولی یه دلم می گفت حقشه این سیلی به خاطر اون بوسه نبود بلکه خاطر خیانتی بود که باهم کرده بود می خواستم بهش بگم ولی جلوی خودم رو گرفته ام کیو همین طور که منو نگاه میکرد دستم رو گرفت بدونه این که بخواد اشک از چشماش سرازیر  می شد وازم خداحافظی کرد ومن با سرعت اونجا رو ترک کرد دلم می خواست برگردم وبرم بغلش کنم  وبهش بگم منم دوست دارم وعیبی نداره ولی غرورم اجازه نداد توی این فکر بودم و اشک گونه هام رو خیس کرده بود ونمیدونستم چیکارکنم به سمت خیابون رفتم ومی خواستم تاکسی بگیرم که دیدم یکی از پشت منو بغل کرد و بهم گفت نرو .. نمی توانم بزارم بری من بدونه تو نمی توانم زندگی کنم نرو خواهش میکنم نمیدونستم باید چیکار کنم ؟؟ بهش گفتم ولم کن منو ول کرد به صورتش نگاه کردم گفته ام خودت رو زجر نده ... میدونم دوستم داری منم دوست دارم ولی نمی توانم پیشت بمونم باید برم برو واین قسمت منو تو بوده درک کن..اگه اون کار رو نکرده بودی شاید می توانستم ببخشمت ولی نمی توانم ... سریع ماشین گرفتم وسوار شدم وبه سمت خونه حرکت کردم کیو پشت ماشین می دوید  واسمم رو صدا میکرد تا اینکه دیگه صدا رو دیگه نشنیدم و دیگه خیلی از اونجا دور شده بودیم  گریه امونم رو بریده بود به هق هق افتادم تا اینکه به خونه رسیدم از ماشین پیاده شدم نا ی راه رفتن نداشتم روی پله های ورودی خونه نشسته ام وگریه میکردم بعد از چند دقیقه اروم شدم واشک هام رو پاک کردم وداخل خونه رفتم مادرم ازم پرسید که کجا بودم تاالان باکی بودم  وان کی بوده که اومده دنبالم؟؟ گفتم هیچ کس یه دوست؟؟ ته مین که داشت با مادرم تلویزیون نگاه میکرد گفت: مامان من می دونم کی بود.. مادرم خوب کی گفت همون دوست پسر قشنگش اسمش چی بود؟؟ کیو مادرم رو بهم کرد وگفت: راست میگه

گفتم مادر ولم کن ؟؟ حوصله ندارم و به سمت اتاق ام رفتمو ودر رو بستم و لباس هام رو عوض کردم  و نشسته ام رو تخت وشروع به گریه کردم مادرم اومد در رز بازکرد گفت بگو ببینم چی شده؟؟ چه اتفاقی افتاده که اینجوری هستی... هان بگو بهش نگاه کردم گفتم هیچی فقط تنها م بزارید ..ولم کنید مادرم گفت تا نگی نمیرم منم تمام ماجرا رو براش تعریف کردم مادرم بهم نگاه کرد گفت من میدونستم اون لیاقت تو رو نداره هی می گفتی نه؟؟ دید ی همین شد ولت کرد چرا گریه میکنی ارزشش رو نداره..منم بر گشتم حالا که شده چیکار کنم و تا اینکه ته مین وارد اتاق ام شد وبهم گفت پس این اتفاق افتاده خاک بر  اون  سرت ولت کرد ورفت پیش یه دختر دیگه نمی توانستم تحمل کنم یه داد زدم با یه لباس نازکی که تنم بود  به سمت بیرون دویدم ونمی دونستم کجام هوا خیلی سرد بود به خودم  می گفتم چرا؟؟ اخه کجای کارم اشتباه بوده که اینجوری  باید بشه... رفتم کنار یه نیمکت روی پارک نشستم  وبه همه چیز فکر میکردم نمیدونستم چیکار کنم ؟؟ کجا برم؟؟ ازبس باسرعت بیرون اومده بودم یادم رفت موبایلم رو باخودم بیارم ویکم پول بردارم..همون موقع یاد جونگی افتادم از یه نفر موبایلش رو گرفتم وبهش زنگ زدم گوشی رو برداشت بهش گفت بدون اینکه کیو وبقیه بفمهمن بیاد  وازم پرسید کجام بهش ادرس رو دادم وگوشی رو قطع کردم واز طرف تشکر کردم بعد از نیم ساعت جونگی رسید به سمتم اومد  گفت توی این هوای سرد اینجا چیکار می کنی؟؟چرا با این لباس نازک بیرونی سرما می خوری کتی که تنش بود رو دراورد وروی دوشم انداخت منم گفتم : جونگی.. و رفتم توی بغلش و گریه کردم .. بعد منو روی نیمکت نشوند  وجلوی پام زانو زد اشک های روی صورتم رو بادستش پاک کرد وبهم گفت گریه نکن... وقتی گریه میکنی من نمی توانم تحمل کنم و بهم گفت چه اتفاقی افتاده ؟؟تمام ماجرا رو براش تعریف کردم بهم گفت که به کیو گفته بودم که دیگه سراغت نیاد ولی انگار نمی خواد گوش بده وبهم گفت که دوباره باهاش حرف میزنه بهش گفته ام نه نمی خواد این کار رو کنه ودوباره رو بهم کرد گفت بیا بریم خونه هرچی باشه اونا خانواده تو هستن وغصه نخور وگفت همیشه من مراقبتم وبلندم کرد وسوار ماشینم کرد با هم به سمت خونه رفتیم  وقتی رسیدیم   از ماشین پیاده شدم وازش تشکر کردم وبهم گفت که بهم زنگ میزنه وخداحافظی کرد و رفت وارد خونه شدم ورفتم توی اتاق ام در رو بستم وخوابیدم . دو سه روز از اون  ما جرا گذشت .

نظر فراموش نشه

 



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در دوشنبه 25 مهر 1390

بهم بگو چه حسی داری؟؟ ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین