تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part12

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part12
مرتبط با :

سلام... سلام

چطولین؟؟ خوفین؟؟ چه خبرا؟؟

با درس چطورین؟؟

امیدوارم حالتون خوب باشه... وبهتون تا الان کلی خوش گذشته باشه... خوب من اومدم دوباره با یه قسمت دیگه وبابت نظرهای قشنگتون خیلی ممنونم.... وخوشحالم که از داستانم خوشتون اومده

واااای زیاد حرفیدم... معذرت برید ادامه....

صبح که از خواب بلند شدم زیاد حوصله نداشتم کار هام کردم واز اتاق بیرون اومدم وبه سمت اشپزخونه رفتم هیچ کس خونه نبود صبحانه یه چیزی خوردم به سمت حال رفتم وتلویزیون روشن کردم نگاه کردم که گوشیم زنگ خورد شماره نااشنا بود جواب بود پشت خط جونگی بود  .

جونگی: سلام.. خوبی؟؟

سحر: سلام.. مرسی ... شما خوبین؟چی شده بهم زنگ زدی؟

جونگی: خوب  قرض از مزاحمت اینکه... می خواستم باهم بیای بریم یه جای

سحر: کجا؟؟

جونگی: خوب یه جشنه می خواستم با خودم ببرمت..میایی؟؟قبول  می کن

سحر:جشن چی هست...

جونگی: یه جشن که بچه ها وکمپانی گرفته.. پس میای باهم دیگه

سحر: باشه میام

جونگی : پس ساعت 6عصر میام دنبالت دم خونه ..باشه

سحر: باشه

اول نمی خواستم قبول کنم ولی چون دیدم اسرار کرد وگفت براش این مهمونی مهمه قبول کردم نزدیک ساعت 5عصربود اماده شدم ومنتظر جونگی شدم جونگی ساعت 6 رسید وزنگ در خونه رو زد با سرعت از خونه بیرون اومدم ورفتم بیرون جونگی رو دیدم وسلام کردم وبه گفت چقدر خوشگل شدم؟؟ گفتم: مرسی وبهم گفت سوار ماشین بشم سوار ماشین شدم و جونگی حرکت کرد داخل ماشین رو بهش گفتم که کیو هم اونجاست بهم گفت اره اونجاست می خواستم پیاده بشم که بهم گفت نگران نباش من کنارتم اتفاقی نمی افته دلم نمی خواست دوباره کیو رو ببینم تازه داشتم اتفاق اون شب رو فراموش می کردم بهش اعتماد کردم بعد از یه ساعت بعد محل جشن رسیدم و از ماشین پیاده شدیم  جونگی  رو به من کرد ودستش رو به سمتم دراز کرد گفت افتخار میدی ؟؟دستش رو گرفته ام ...می خواستم  بهش بگم من نمی توانم و می خوام برگردم ولی وقتی جونگی اینجوری کرد نمیدونستم چی بگم ودوباره بهم گفت سحر کجایی؟ با تو ام افتخار میدی گفتم باشه ودستش رو گرفتم وبا هم وارد سالن شدیم خیلی شلوغ بود یه طرف از سالن داشتن همه میرقصیدن و یه طرف سالن یه بار کوچیک بود و و بقیه جا ها میز وصندلی بود مابه طرف یه میزرفتیم که یه سری پسر نشسته بودن  با جونگی رفتیم .. جونگی رو به اونا  کردوبهشون سلام کرد وپسر ها هم بهش سلام کردن وگفتن: چقدر دیر رسیدی؟؟ جونگی معذرت می خوام توی ترافیک موندیم یکی از پسر ها که نمی شناختم برگشت رو به جونگی کرد گفت ایشون کی هستن؟ جونگی  گفت داشت یادم میرفت یه لحظه و رو به من کرد وگفت : سحر اینا بچه های گروه مونن که با هم می خوانیم ورو به اونا کرد و گفت ایشون سحر هسته اش  وگفت : خوب سحر بزار بهت معرفی شون کنم این- فرد بامزه گروه  هیونگ هست اش و این هیون لیدر عزیز گروه و این که می بینی عضو مهربون ما یونگی هست اش ومنم رو بهشون کردم ودوباره خودم رو معرفی کردم وگفتم از اشنایتون واقعا خوشبخت ام . با جونگی کنار اونا نشسته ایم  که هیونگ بلند شد ورو به ما کرد وگفت

هیونگ:خوب من از طرف همه به شما خوش امد میگم سحر خانم

سحر: مرسی .. خیلی ممنون

یونگی: خوب جونگی چه خبر؟؟

جونگی: هیچ خبری نیست

هیون: خوب  بچه ها بیاید نوشیدنی سفارش بدیم

هیونگ: اره موافق ام

هیون: گارسون میشه برای ما نوشیدنی بیارید.

گارسون : باشه... الان سفارش تون رو میارم

چند لحظه بعد

گارسون: اینم نوشید نی هاتون

یونگی: خوب اینم از نوشید نی ها...  که رسید

یونگی: بفرمایید سحر خانم

جونگی: خوب به سلامتی این شب خوب و قشنگ

هیونگ: بچه ها نظرتون چیه بریم برقصیم

هیون: منم همین طور

هیونگ: سحر خانم شما چه طور

جونگی: هیونگ اذیت اش نکن سحر رو

هیونگ :سحر خانم اذیتت کردم  اگه حرف ...بدی زدم ببخشید

سحر: نه این چه حرفیه منم موافقم فقط لطف کن فقط بهم بگین سحر

هیونگ:باشه ... اینجوری خوبه

جونگی: خوب اونا ی که می خوان برن برقصن

هیونگ:  گفته تو راه داره میاد.

سحر: جونگی من میرم الان میام

جونگی: باشه.. زود برگرد

هیون:یونگی از کیو خبری نداری؟؟

هیونگ: هیس.. ساکت

یونگی: مگه ... سحر رو نمی بینی اگه بشنوه چی؟؟

هیون:اصلا حواسم نبود

هیونگ: جونگی با سحر بلند شو وبرو برقص تا کیونیومده اگه ببینتش

جونگی: مگه کی قرار بیاد؟؟

یونگی: تو راه.. داره میاد اینجا  تا چند دقیقه دیگه میرسه

هیون: باکی داره میاداینجا حالا....

یونگی: خوب با هیوری داره میاد دیگه .. همون نامزدش دیگه

هیونگ: هیس سحر داره میاد

جونگی : سحر بیا بریم وبرقصیم

هیونگ: اره راست میگه ..برو

یونگی: کم کسی می توانه با جونگی ما برقصه

هیونگ: منم می خوام بیام

سحر: باشه بریم

من و جونگی رفتیم وداشتیم می رقصیدیم بعد از مدتی هیون ویونسینگ هم اومدن داشتن با میرقصیدن رو به جونگی کردم وگفتم دیگه خسته شدم میرم اونجا می شینم و بعدا بیاد رفتم سمت میزی که به جونگی گفته بودم ونشستهام در همین حال که داشتم اونا رو تماشا میکرد چشمم به کیوافتاد که با هانی وارد سالن شدم طوری نشسته ام که منو نبینه از کنار م رد شد ولی متوجه من نشد بعد از اینکه رفتن جونگی اومد بهم گفت که دیدش که کیواومد ه بهش گفتم اره گفت بیا بریم اون ور پیش بچه ها گفتم نه تو تنها برو نمی خوام ببینمش برو پیششون من اینجام برو گفت نه نمیرم هیونگ به سمت ما اومد گفت سحر چرا اینجا نشسته ای بیا بریم سر اون میز گفتم نه اینجا خوبه و بهم گفت نکنه بچه ها کاری کردن که من ناراحت بشم گفتم نه گفت اگه اینجوری نیست بیاد بریم سر اون میز رو به جونگی کردم  بهم نگاه کرد گفت بیا بریم من کنارتم نترس و در همین حین یونگی اومد هیونگ ماجرا رو براش گفت واونم اسرار کرد  نمی دونستم چی بگم قبول کردم وبا اون سه نفر به سمت اون میز رفتم هیون تا منو دید فریاد زد سحر خوش اومدی بیا اینجا بشین وتو جونگی بیا اینجا ...کیو  وهانی به من نگاه میکردن به هر دوشون سلام کردم ونشستهام هانی به من نگاه کرد گفت : سحر خوشحالم که می بینمت و منم هیچی نگفته ام همه داشتن با هم حرف میزدن جونگی کنارم نشسته بود وکه در این ضمن هیونگ گفت: جونگی مدیر برنامه کارت داره برو باهاش حرف بزن جونگی ازم معذرت خواست ورفت وبهم گفت برمیگرده واز جام تکون نخورم هانی وکیوهم جلوم نشسته بودمنو داشتن با هم حرف میزدن زیر چشمی به کیو نگاه کردم دیدم ناراحته ولی به روی خودم نیاوردم تا اینکه جونگی دوباره سر میز برگشت وکنارم نشست بهش گفته ام کارش تموم شد گفت اره  و هانی برگشت گفت خوب بچه ها بیاید بریم برقصیم وخوش بگذرونیم همه با خوشحالی قبول کردن من نمی خواستم برم جونگی دستم رو گرفت و منو با خودش برو کیو با نگاهی ناراحت وعصبانی به من نگاه میکرد منم به روی خودم نیاوردم وبا جونگی رفتم تموم مدت رقص کیو منو زیر نظر داشت اینو حس میکردم و بعد از نیم ساعت یه ربع که رقصیدم به جونگی گفتم میرم سر میز وخسته شدم واونم قبول کرد به سمت میز رفتم پشت میز نشسته ام که دیدم کیو به سمت من اومد عصبانیت تو چشاش موج میزد رو بروی من نشست  وگفت:

کیو: خوبی.. خیلی وقته ندیدمت

سحر: مرسی... اره که چی

کیو: اینجا باجونگی چیکار میکنی؟

سحر: خوب مگه نمی بینی اومدم مهمونی

کیو: می بینم که اومدی مهمونی ....منظورم اینکه چه رابطی با هاش داری

سحر: دلیلی نمی بینم بهت بگم... تو که با من رابطی نداری.. الان دیگه نامزد داری؟؟

کیو: اره نامزد دارم... ولی دوست دارم می فهمی

سحر: بس کن...نمی خوام بشنوم

کیو: چرا ؟؟ جواب منونمیدی؟؟

سحر: نامزده ات داره میاد؟

هانی: سحر خوبی ؟؟ چه خبرا؟؟ کم پیدای

سحر: مرسی.سلامتی

هانی: خوشحالم که دیدمت

در همین حال جونگی اومد سمت میز ما بهش گفته ام که کار دارم وباید برم خونه کسی خونه نیست وباید خونه باشم اونم قبول کرد از همه خداحافظی کردم وبیرون اومدم کیو هم پشت سر ما بیرون اومد و دنبالم دوید بهم گفت : سحر نرو ..نمی توانم فراموشت کنم منم بهش در جواب گفته ام من فراموشت کردم ودیگه مزاحمم نشو جونگی از سالن بیرون اومد من و کیو رو دید به سمتم اومد وگفت چی شده گفتم اتفاقی نیفتاده  ورو به کیو کرد گفت دارم میگم مزاحم سحر نشو می فهمی و کیو هم از عصبانیت یه مشت به صورت جونگی زد و جونگی در جواب یه مشت به صورت کیو زد داشتن  با هم دعوا می کردن که گفتم بس کنید و هردو بس کردن رو به کیو کرد م وگفتم من تورو فراموش کردم ودیگه تو دوست پسر یا عشق من نیست حالا یکی دیگه رو دوست دارم ومنو برای همیشه از ذهنت پاک کن و رو به جونگی کردم گفته ام بریم سوار ماشین داشته ام می شدم که کیو با صدای بلند گفت باشه ولی اگه اتفاقی برای من بیفته تو مسئو لشی؟؟ منم اهمیت ندام وسوار ماشین شد جونگی رودیدم که صورتش خونی شده بود ازش خواستم کنار یه داروخانه وایسته و قبول کرد از ماشین پیاده شدم ورفتم داخل  داروخانه یکم دارو گرفتم وبیرون اومدم وسوار ماشین شدم وازش خواستم که توی یه پارک نگه داره وقتی به پارک رسیدیدم بهش گفته ام پیاده بشه ودنبالم بیاد از ماشین پیاده شدم و داخل  پارک رفتم وروی یه نیمکت نشسته ام واونم کنار من نشست دارو رو برداشته ام وبه صورتش زدم و بهش گفتم چرا به خاطر من با اون دعواکردی نباید این کار رو میکرد ی خودم می توانستم جوابش رو بدم اگه اتفاق بدی می افتاد چی؟؟ جونگی رو به من کرد وبهم گفت حاضره براش هر اتفاقی بیفته وصدمه ببینه ولی اتفاقی برای من نیفته و رو به من کرد وگفت: من تورو دوست دارم از همون لحظه ای که دیدمت وحاضرم تمام سختی ورنج ها رو بکشم ولی اشک ها و درد ورنج منو نبینه من نمی دونستم چی بگم وباید چی بهش می گفتم ؟؟ بعد یه مدت سکوتی که شکست بهش گفته ام نمیدونم چی باید بگم وچه حرفی بزنم الان تو بد شرایطی هستم خودتم میدونی ودلم نمی خواد کسی به خاطر من اتفاق بدی براش بیفته... ومی خوام اینو بفهمی اونم بهم گفت امیدوار روز برسه که من اونو دوست داشته باشم و گفت منو میرسونه به خونه با هم از پارک بیرون اومدیم وسوار ماشین شدیم بعد از نیم ساعت به خونه رسیدیم به خاطر همه چیز تشکر کردم ووارد خونه شدم هیچکس خونه نبود رفتم توی اتاق ام لباس هام رو عوض کردم وبه رختخوابم رفتم     حرف هیچول توی ذهنم بود نگران بودم کاربچه گونی نکنه ولی به خودم دل گرمی دادم اون این کار رو نمی کنه یه هفته ای گذشت بود ومن بعضی موقع به حرف اون شب هیچول فکر میکردم ولی  به خودم می گفتم که اتفاقی نمی افته اونروز دلم خیلی شور میزد .. مثل همیشه کارم کردم تلفنم زنگ خورد گوشیم رو برداشتم پشت خط یونگی بودتعجب کرده بودم بهم سلام کرد گفت منم بهش سلام کردم بعد از حال واحوال پرسی بهم گفت به خاطر کیوبهم زنگ زده و می خواد که برم ببینمش بهش گفته ام مگه اتفاقی براش افتاده گفت که دیشب وقتی  داشته میومده خونه با یه ماشین تصادف کرده وحالا توی بیمارستانه و اینجوری می خواسته خودکشی بکنه به این روش وحالا به هوش اومده و فقط اسمم منو صدا میکنه وغذا هم نمی خوره  وازم خواست برم به دیدنش و اسم بیمارستان روبهم گفت وخداحافظی کرد.



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در سه شنبه 26 مهر 1390

بگو چه حسی الان داری؟؟ ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین