تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part13

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part13
مرتبط با :

سلام... سلام به زیبا روهایی خودم

خوفین؟؟ چطولین؟؟ سلامتین؟؟

چه خبرا؟؟

من اومدم دوباره با یه قسمت دیگه از داستانم..... خوب با مدرسه و دانشگاه چطورین؟؟

....خوب زیاد منتطر تون نمی زارم برید ادامه برای خوندن داستان و مثل همیشه منتظر نظرهای قشنگ تون هستم

وقتی گوشی رو قطع کردم به خوم گفته ام این دلشوره ها واون حرف الکی نبود اول نمی خواستم برم گفتم اونکه دیگه با من رابطه ای نداره اون الان نامزد داره ولی بعد به خودم گفته ام نه اون به خاطر من این کارو کرده پس باید برم وبهش حالی کنم که  باهم رابطی نداریم با عجله اماده شدم به سمت بیمارستان راه افتادم وقتی رسیدم از ماشین پیاده شدم و داخل بیمارستان شدم و شماره اتاق رو پرسیدم وبه طرف اتاق حرکت کردم وقتی به اونجا رسیم دستگیره در رو گرفتم می خواستم برگردم ولی تمام شجاعت ام رو جمع کردم ودر رو بازکردم کیو روی تخت دراز کشیده بود به سمت اش رفتم تا منو دید بلند شد بی اراده اشک توچشمام سرازیر شد می خواستم خودم کنترل کنم ولی نمی توانستم پا هام نای نداشت منو دید با خوشحالی گفت اومدی منتظرت بودم بهش نگاه کردم وبا عصبانیت گفتم این چه کاریه که کردی ؟؟ هااان اگه میمردی چی؟؟ می خواستی تا تمام عمر با عذاب زندگی کنم این طوری منو دوست داشتی کنار تخته اش نشستم بهم گفت :گریه نکن ببخشید نمیخواستم اذیتت کنم بهش نگاه کردم وگفتم دیگه این کارو نکن تو دیگه نامزد داری همه چی تموم شده واین کار رو بس کن این سرنوشت ما بوده ونمی توانیم باهاش بجنگیم وبغلش کردم وگفتم من همیشه دوست داشتم ودارم تا اخر عمر فقط تو توی قلبم می مونی پس دیگه اینکار رو نکن با خوشی به زندگیت ادامه بده وخودت رو زجر نده اینجوری منم عذاب می کشم  و نمی توانم تحمل کنم کیو بهم نگاه میکرد با تعجب گونه اش رو بوسیدم گفتم اگه منو دوست داری این حرف های کهبهت  زدم رو قبول کن و تموم کن ... کیو بهم گفت: اگه من اینو می خوام باشه وهمین کار ها رو میکنه ومنو توی قلب اش برای همیشه نگه میداره.. ازش خداحافظی کردم و بیرون اومدم به سمت خونه راه افتادم  .

از این ماجرا شش ماه یا بیشتر می گذاشت من  دیگه کیو رو فراموش کرده بودم وجونگی توی این مدت بهم خیلی کمک کرده بود تا بتوانم اون خاطرات رو فراموش کنم

اونروز هیچ کاری نداشته ام و داشته ام سر به سر ته مین میزاشتم وباهم تلویزیون نگاه میکردیم که زنگ در خونه به صدا دراومد به سمت ایفون رفت هانی پشت در بود در رو بازکردم هانی اومد  توی حیاط رفتم توی حیاط بهش سلام کردم منو بغلم کرد .صورتش نشون میداد که خیلی خوشحال بود وبهم گفت که اومده اینجا  تا منو برای عروسی دعوتم کنه وکارت عروسش رو بهم داد و بهم گفت منتظر من هست اش ومنو بوسید  وبهم گفت نمی خوای بهم تبریک بگی نکنه حسودیت شده من که اصلا نمیدونستم چی بگم بهش نگاه کردم وگفتم بهش گفتم منو حسودی؟؟ نه بهت  تبریک میگم امیدوارم خوشبخت بشی باهاش و ازم خدافظی کرد ودوباره با صدای بلند فریاد زد منتظرتم سحر  باید بیای و در خونه رو بست وسوار ماشین شد ورفت منم رفتم داخل ته مین که داشت تلویزیون رو نگاه می کرد گفت چه خبر بهش گفتم عروسی هانی  واومده بود دعوتم کن ورفت ومنم رفتم توی اتاق وروی تخت نشستم و به کارتی که بهم هانی داده بود وداخل پاکت بود نگاه کردم واز توی پاکت کارت رو در اوردم خیلی قشنگ بود بازش کردم اسم هانی و کیو  توی کارت نوشته شده بود .. کارت روسریع  بستم وروی میز گذاشتم نمی خواستم همه چی به یاد بیارم ونمی خواستم کارت دوباره نگاه کنم ولی بی اختیار دوباره کارت از روی میز برداشتم وبه کارت نگاه کردم به اسم های که توش نوشته شده بود و روز عروسیشون هیجدهم بود یعنی دو هفته دیگه نمی  توانستم باور کنم در همین حال که داشتم به کارت نگاه میکردم که گوشیم زنگ خورد کارت بستم وگوشی رو برداشتم جونگی پشت خط بود

جونگی: سلام سحر.. خوبی

سحر: سلام.. مرسی.. شما خوبین؟؟

جونگی: مرسی... خبر رو شنیدی؟ اازدواج کیو رو؟

سحر : اره.. میدونم

جونگی: چه جوری فهمیدی؟

سحر: الان هانی اینجا بود وکارت عروسیش رو بهم داد ومنو دعوت کرد

جونگی: میایی عروسیش سحر

سحر: نمیدونم.. خوب برای چی زنگ زدی؟؟

جونگی: خوب می خواستم برای مهمونی امشب که  تولد هیونگ دعوتت کنم

سحر: منو دعوت  کنی؟؟ من که فقط یه بار بیشتر یا دوبار ندیده م شون

جونگی: خوب ازم خواسته که بهت زنگ بزنم ودعوتت کنم

سحر: نه من نمیام نمی خوام کیو رو دوباره ببینم واز قول من بهش تبریک بگو

جونگی: باشه هر جور مایلی ...بهت فشار نمیارم بهش میگم ولی ناراحت میشه

سحر: معذرت میخوام

جونگی: خوب خداحافظ

سحر: بای

گوشی قطع کردم و کارت رو برداشتم و توی کشو گذاشتم و روی صندلی  نشسته ام وداشته ام فکر میکردم که به عروسی هانی برم یا نه واینکه اگه برم می توانم تحمل کنم یا نه داشتم با خودم کلنجار میرفته ام که مادرم برای ناهار صدام کرد منم جوابش رو دادم الان میام وبه خودم گفتم بس کن ... بی خیال خیلی مونده تا اون روز و بلند شدم ورفتم طبقه پایین  تا ناهار بخورم بعداز نیم ساعت یا بیشتر از سر میز بلند شدم ودوباره برگشتم توی اتاق ام و روی تخت دراز کشیدم وبه همه چیز داشتم فکر میکردم به همه اتفاقات گذشته وحرف هانی وعروسیش داشتم فکر میکردم نفهمیدم کی خوابم برد وقتی بیدار شدم ساعت چهار بود بلند شدم ونشسته ام و پایین رفتم مادرم می خواست بره بیرون خونه یکی از دوستاش وشب هم قرار بود با دوستاش برن سونا وشب رو اونجا بمونن و مادرم بهم گفت که ته مین هم با دوستاش  رفته خوش گذرونی معلومه نیست امشب بیاد یا نه وپدرم هم تا دیروقت سرکاره و دیر میاد خونه وازم خداحافظی کرد ورفت. منم تنها موندم تو خونه حوصلم سر رفته بود بلند شدم تا بیرون برم  و رفتم توی اتاق واماده شدم و از خونه بیرون زده ام نمیدونستم کجا برم داشتم فکر میکردم که کجا برم بعد چند دقیقه فکر کردن تصمیم گرفتم به جونگی زنگ بزنم وبگم با هم بریم شهر بازی ولی یادم اومد که امروز تولد دوستش هیونگ بود بیخیال شدم وبه راهم ادامه دادم تا اینکه تصمیم گرفتم برم پارک نام ای به طرف پارک نام ای حرکت کردم بعد از ربع ساعت یا بیشتر به اونجا رسیدم ورفتم داخل پارک  و روی یه نیمکت  که روبروش یه دریاچه کوچیک با یه منظره قشنگ بود نشسته ام وبه دریاچه نگاه میکردم  ودختر وپسر های که با خوشحالی از کنارم رد می شدن نگاه میکردم و در افکارم فرو رفته بودم و به همه چیز داشتم فکر میکردم که با زنگ گوشیم به خودم اومدم گوشیم رو از توی کیف ام در اوردم و به شماره نگاه کردم جونگی بود گوشی رو برداشتم بهش سلام کردم وبهش گفتم برای چی زنگ زده گفت که گوشی رو نگه دارم یکی کارم داره باتعجب پرسیدم کی بهم گفت چند لحظه صبر کنم تا خودش حرف بزنه بعد می فهمم به خودم گفته ام یعنی کی با من کارداره بعد چند دقیقه گوشی رو هیونگ گرفت بهم سلام کرد وخودش رو معرفی کرد من که اون شناختم بهش سلام کردم وگفتم که چه کاری باهام داره وبهم گفت که از جونگی شنیده به تولد امشبش که  منودعوتم کرده نمیام وزنگ زده که خودش مستقیم در خواست کنه وهمه بچه ها خوشحال می شن که منو ببینن وازم خواست که درخواستش رو به عنوان یه دوست رد نکنم وبیام من بهش گفته ام من به جونگی گفتم که بهش بگه نمی توانم بیام به خاطرکیو ونمی خوام توی تولدش اونو ببینم و بهش گفتم بازم برای دعوت دوباره اش ممنون وتولدش رو بهش تبریک گفته ام وگفته ام منم خوشحال می شدم همه بچه های گروه رو ببینم ولی به این دلیل نمی توانم بیام وامیدوارم بهش خوش بگذره وبهم گفت باید بیام این چیزا حالیش نمیشه و گفت جونگی رو می فرسته دنبالم وگوشی رو به جونگی داد بهش گفته ام واقعا نمی توانم بیام و دنبالم نیاد که گوشی رو یکی دیگه از بچه های گروه گرفت و یونگی بود وازم خواست که حتما بیام ودوباره گوشی رو جونگی گرفت وبهم گفت به خاطر بچه ها بیام ومن که نمی دونستم چی بگم قبول کردم وادرس رو گرفتم اول هیونگ می خواست بیاد دنبالم قبول نکردم خودم ادرس رو گرفتم وبهش گفتم که تا ساعت هفت که مهمونی برگزار میشه اونجام وگوشی روقطع کردم از روی نیمکت بلند شدم وبه سمت مرکز خرید رفتم نمیدونم چرا قبول کردمه بودم شاید به خاطر اینکه زیاد اسرارکرده بودن بود یا به خاطر اینکه بتوانم کیو رو ببینم  خودمم نمی دونستم بعداز مدتی به مر کز خرید رسیدم نمی دونستم که چی باید بخرم به طرف مغازه ها رفتم ومغازه هارو نگاه کردم وداشتم تصمیم بگیرم برای هیونگ چی بگیرم که وارد یه مغازه شدم بوتیک لباس بود و به لباس ها نگاه میکردم که تصمیم گرفت براش یه لباس بخرم ویه تی شرت رو انتخاب کردم وخریده ام و از مرکز خرید  بیرون اومدم به سمت خونه حرکت کردم و یه ساعت بعد به خونه رسیدم و به سمت اتاق ام رفتم و یه دوش گرفته ام ولباسی که می خواست برای مهمونی بپوشم رو تن کردم ویه کم ارایش کردم واز خونه بیرون اومدم و یه تاکسی گرفت ام وادرس رو بهش دادم و بعد از نیم ساعت یا بیشتر به  یه ساختمان ویلای خیلی قشنگ بود  که ماشین وایستاد و از ماشین پیاده شدم  وتوی حیاط پر از چراغ بود که درخت های بیرون رو با هاش تزئین کرده بودن از ماشین پیاده شدم می خواست برم توولی  می ترسیدم که کیو رو ببینم نمی دونستم چیکار کنم تصمیم گرفت ام برگردم و در راه به جونگی زنگ بزنم وازش معذرت بخوام وبگم برام کاری پیش اومده ولی در همین حین که داشته ام میرفتم یکی منو صدا کرد برگشته ام دیدم یونگی داره صدام می کنه سحر سحر کجا میری برگشته ام ونگاه اش کردم وبهش گفته ام جای نمی رفتم  می خواستم بیام تو که منوصدا کردی؟؟ بهم گفت خوب خوش اومدی همه منتظره ات هستن بریم تو .



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در چهارشنبه 27 مهر 1390

بهم چند میدی؟؟ ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین