تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part14

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part14
مرتبط با :

سلام.. سلام.... سلام به همه

چطولین؟؟چه خبرا؟؟

بعدازظهر قشنگتون بخیر باشه... با درس ومدرسه ودانشگاه چطورین؟؟

زیاد حرف نمیزنم برید سراغ داستان و مثل همیشه منتظر نظرهای قشنگتون هستم

 ازش پرسیدم که کیو هم هست جوابم رو داد گفت :نه هنوز نیومده بیا بریم نگران نباش و دستم رو گرفت ومنو به داخل ساختمان برد  ودر رو باز کرد و رو بهم گفت خانم ها اول ومن تو رفته ام وپشت سر من داخل شد . داخل ساختمان خیلی قشنگ بود و بزرگ صدای موزیک همه جا رو پر کرد ه بود وخیلی شلوغ بود هرکسی با یک یا چند نفر مشغول حرف زدن بود و یه سری ها داشتن با هم دیگه میرقصیدن یونگی رو به من کرد وگفت: خوب خوش اومدین از این طرف و دوباره دست منو گرفت و با خودش به یه سمت سالن از خونه برد و  منو پشت خودش قایم کرد و رو به میزی که بچه ها وایستاده بودن کرد

یونگی: خوب بچه ها من اومدم؟؟ اگه گفتین با کی اومدم

هیون: خوب بزار ببینم.. با کی اومدی

یونگی:  با مهمون خودمون.. این شما وسحر

هیونگ کنار رفت و منو همگی دیدن وبهم سلام کردن وبهم خوش امد گفتن و بهم یه لیوان نوشیدنی  به تعارف کردن ومنم قبول کردم ونوشیدنی رو گرفته ام همه بودن به جز کیو وجونگی به اطراف نگاه کردم دنبال جونگی میگشتم ولی پیداش نکردم یا شاید دلم دنبال کیو می گشت که نمی توانست پیداش کنه و رو به هیونگ  کردم وگفته ام

سحر:هیونگ جونگی کجاست؟؟

هیونگ: نمیدونم تا الان اینجا بود که من اومدم بیرون؟ یونگی ...جونگی کجاست؟

یونگی: رفت دستشوی الان میاد؟

هیون: سحر  خوبی؟؟ چه خبرا؟؟

سحر: خوبم مرسی... سلامتی

یونگی: خبر رو شنیدین که جونگی می خواد زن بگیره؟؟

سحر: نه نمیدونستم... کی؟

هیون: داره شوخی می کنه... جدی نگیرید

یونگی: جدی میگم

هیون: حالا کی هست این زن خوش بخت

یونگی: خوب اقا داماد هم اومد

جونگی: چی داری میگی کی داماده

یونگی: خوب تو دیگه.. مگه نمی خوای زن بگیری؟؟

هیون: اره

جونگی: خیلی بی مزه ای... این چه شوخیه

هیون: هیونگ خیلی بی مزه ای

جونگی: سحر نیومد ه اش

یونگی: اینجاست.. نمی بینی اش کنار منه

جونگی : سلام.. خوبی کی اومدی متوجه ات نشدم ببخشید

سحر: سلام.. واقعا داری ازدواج می کنی ؟؟ باکی؟؟ چرا چیزی بهم نگفتی

جونگی: مرسی .. نه بابا دارن شوخی می کنن من وازدواج اشتباه گرفتن

هیون: اره سحر  .. داشتن شوخی می کردن

یونگی: از کیو چه خبر؟؟ امشب میاد

هیون: اره میاد اقای تازه داماد

یونگی: هیس.. هیس

جونگی: خوب هیونگ کجاست؟

هیون :الام میادش

بعد از این همه حرف ها که زدن هیونگ به سمت میزی که ما بودیم اومد وبه همه سلام کرد وتامن دید خوشحال شد و بهش سلام کردم وتولدش رو بهش تبریک گفته ام ودر همین که داشتم از هیونگ داشت می گفت که بیاید بریم برقصیم که یه دختر به سمت میز ما اومد وبه همه سلام کرد وکنار جونگی وایستاد گفت  سلام اوپا خوبی خیلی وقته که ندیدمت و جونگی بهش سلام کرد وگفت سلام جسیکا خوبی منم خیلی وقته ندیدمت  من تازه فهمیدم که اون اسمش جسیکا.

 جسیکا داشت با جونگی حرف میزد که از جونگی پرسید من کی هستم که هیونگ برگشت به جسیکا گفت این دوست ما سحر هست اش و رو به من کرد گفت اینم جسیکا ست توی گروه گرلز جنریشن خواننده است . جسیکا به جونگی گفت خوب بیا با هم بریم برقصیم اوپا دست جونگی رو کشید وباخودش برد و من به جونگی نگاه میکردم که هیونگ رو به من کرد و بهم گفت که نارحت نباش و بهش گفته ام ناراحت نیستم وهیونگ بهم گفت که جسیکا ..ایتوک رو دوست داره و خیلی دوست داره که جونگی باهاش ازدواج کنه ولی جونگی زیاد علاقه ای بهش نداره و بعد از چند دقیقه گروه گرلز جنریشن که من نمی شناختم به سمت ما اومد ودوباره یونگی بهم معرفی کرد ودخترها به پسرا گفتن بیاین بریم برقصیم هم رفتن ولی هیون نرفت وکنار من وایستاد وبهش گفته ام اگه به خاطر منه این کار رو نکنه بره خوش باشه من همین جام وجای نمیرم ولی گفت نه ولی بعد با اسرا من قبول کرد رفت ومنم داشتم از دور بهشون نگاه میکردم که نگاهم به جونگی افتاد که داشت با اون دختره که اسمش جسیکا بود میرقصید و یاد حرفی که هیونگ بهم زده بود افتادم و همین طور بهش نگاه میکردم صورتش ناراحت بود انگار دوست نداشت با هاش برقصه ولی در حال ناراحتی که داشت صورتش لبخند میزد ومیرقصید حواسم کاملا پرت شده بود که با صدای هیونگ به خودم اومدم بهم گفت سحر کجای داری به چی نگاه می کنی گفته ام هیچی اینجا چیکار میکنی گفت اومدم پیشت تنها نباشی ازش تشکر کردم بعداز نیم ساعت یا بیشتر همه به سمت میز اومدن وایستادن و جونگی و جسیکا هم اومدن همه داشتن باهم حرف میزدن که ناگهان یونگی رو به هیونگ کرد وگفت کیو داره میاد با نامزدش ودست براش تکون داد نمی خواستم باهاش رو به رو بشم اومدم که برم یونگی پشته ام وایستاد وگفت سحر کجا میری من پیشتم نترس اگه حرفی زد من جوابش رو میدم و دستم رو محکم توی دستش گرفت وپشت من ایستاد کیو به همه سلام کرد تا منودید با نگاه ناراحت ماندی به من سلام کرد و هانی هم بهم سلام کرد وگفت خوشحاله که منواینجا می بینه  من می خواست برم ولی یونگی پشته ام وایستاده بود ودستم رو محکم گرفته بود جونگی به من نگاه میکرد ودید دستم توی دست یونگی ناراحت شده بود به اجبار وایستادم .

هیونگ روی بلندی وایستاد وسط سالن و کیک رو اوردن وهمه شروع به خواندن شعر تولدت مبارک کردن وبراش دست زدن  وبا شمارش همه شمع روی کیک رو فوت کرد  و دوباره همه براش دست زدن.. وهورا کشیدن به سمت ما اومد واز همه خواست که برن برقصن و یونگی که دست من توی دستش بود من رو باخودش برد همه داشتن میرقصید چشمم به جونگی افتاد که با خوشحالی داشت می رقصید نمی دونم چرا از اینکه با اون دختره میرقصید احساس ناراحتی می کردم وناراحت شده بودم ودوباره به این طرف واون طرف داشته ام نگاه میکردم که کیورو روبروی خودم دیدم که داشت با هانی می رقصید سرم رو پایین انداخته ام و نگاه اش نکردم در این میان یونگی گفت چه طور یار ها رو هی عوض کنیم همه قبول کردن و هر کسی بایه کی دیگه می رقصید و یونگی به سمت هانی رفته بود وازش خواست که باهاش برقصه وهیونگ هم رفت با یکی دیگه از دخترا برقصه  ولی جونگی هنوز داشت با جسیکا میر قصید می خواستم برم که کیو به سمت ام اومد وبهم گفت که اگه بشه می خواد برای اخرین بار بامن برقصه بهش نگاه کردم نمیدونستم چی بگم  ازم دوباره پرسید ومنم قبول کردم داشتیم با هم میرقصیدم ولی من اصلا بهش نگاه نمی کردم بهم گفت که چرا بهش نگاه نمی کنم من هیچی جوابی بهش  رو ندادم وبهم گفت این اخرین باری که هم رو می بینیم بزارم برای اخرین بار صورتت رو ببینه من به صورتش نگاه کردم لبخندی به لب اش بود وبهم گفت من تو رو دوست دارم وعشقت رو همیشه توی قلبم نگه میدارم ومی خوام برای همه چیز ازت تشکر کنم و ازت بخوام که منو فراموش نکنی وهمیشه منو دوست داشته باششی ومن در قلبت نگه داری همین جوری که بهش نگاه میکردم بغض و اشک در چشاش حلقه زده بود وبهم گفت که حالا که نمی توانیم  با هم باشیم وهم دیگه رو دوست داشته باشیم ولی می توانیم به عنوان دوست باهم باشیم ونظرم رو پرسید منم بهش گفتم باشه خوشحال شد وبهش تبریک گفتم که داره ازدواج می کنه وگفت منتظرم توی مراسم ازدواج اش هست و تا اینکه یونگی به سمت ما اومد گفت خوب حالا نوبت منه که با هات برقصم و دستم رو گرفت و به یه طرف دیگه سالن رفتیم وبا هم رقصیدم  و یه مدت گذشت  و رقصیدنم مون تموم شد  وازهمه داشتم خداحافظی می کردم وبه سمت جونگی رفتم هنوز جسیکا به جونگی چسبیده بود رو بهش کردم وازش خداحافظی کردم جسیکا که کنارش بود به جای جونگی جوابم رو داد وگفت خداحافظ  ویونگی که کنار من وایستاد بود رو به هیونگ کرد گفت نمیدونم این جسیکا چرا به جونگی اینقدر چسبیده و ولشم نمی کنه و روبه من کرد گفت میرسونمت خونه سحر من گفتم نه خودم میرم و دوباره خداحافظی کردم واز از اونجا بیرون اومدم که دیدم  هانی وکیو سوار ماشین داشتن می رفتن حواسم به ماشین کیو که با هانی بود که داشتن رد می شد بود که دیدم یکی با صدای بلند دار اسمم  رو صدا می کنه برگشته ام دیدم که جونگی اومد وبه من گفت  دارم کجا میر و وایسته ام الان میرسونتم که دیدم جسیکا از دور با هیونگ میاد به طرف ما وبه سمت دیگه نگاه کردم هر کسی از اعضای گروه جونگی با یک یا چند نفر داشتن  میرفتن که دیدم جسیکا وهیونگ به مارسیدن وجسیکا برگشت به جونگی گفت اوپا کجا رفتی ؟؟ هر جا گشتم دنبالت پیدات نکردم و جونگی گفت همین اطراف بودم وجسیکا رو به جونگی کرد گفت خوب بیا بام بریم و منو به خونه برسون جونگی چند لحظه سکوت کرد وداشت من من می کرد جسیکا گفت چی شد اوپا که یونگی گفت خوب داداش ما خجالتیه یه کم خوب توبا جسیکا برو ومنم سحر رو میبرم ومی رسونم  ورو به من کرد وگفت نظرت چیه سحر منم گفتم راست میگه شما با هم برید منم با اقای یونگی میرم و یونگی گفت خداحافظ داداش وبه سمت ماشین ا یونگی رفتیم وداشتم سوار میشدم که دوباره به جونگی نگاه کردم و دیدم سوار ماشین شد و حرکت کرد ورفت منم سوار ماشین شدم و ادرس رو ب یونگی گفته ام وحرکت کردیم چند دقیقه نگذشته بود که پرسیدم از یونگی که جونگی جسیکا رودوست داره یانه؟ ویونگی بهم گفت که جونگی جسیکا رو دوست داشته ویه بار هم بهش پیشنهاد ازدواج داده قبل از اینکه با من اشنا بشه ولی اون بهش جواب رد داده ولی بعد از این ماجرا جسیکا به ایتوک نزدیک تر شده واز اینکه اون پیشنهاد رد کرده ناراحته وبه هر قیمتی می خوادجونگی به دست بیاره ولی جونگی دیگه زیاد مثل قبل دوست اش نداره. و دوباره سکوت فضا رو پر  کرد که یونگی سکوت رو شکست وازم پرسید می توان یه سوال بپرسه منم گفت اره واون بهم گفت که جونگی رو دوست دارم یا کیو رو من که نمیدونستم چی بگم بهش گفته ام  نمیدونم چی باید بگم وبه شئخی گفته ام خوب من هیچ کدوم شون رو دوست ندارم ولی یکی خیلی دوست دارم اونم با تعجب پرسید کی دوست دارم وانو کیه؟ بهش گفت ام یه شخص بامزه ومهربون که الان پیش من نشسته با تعجب گفت کی؟ من رو مگی با شوخی گفتم تو از هر دوشون با حال تری پس من تو رو دوست دارم  واونم گفت مرسی وبهم گفت غیر از شوخی بهم بگو؟ جوابش رو دادم گفتم نمیدونم چه کسی رو دلم دوست داره ؟ هنوز نمیدونم تا اینکه به خونه رسیدیم وازماشین پیاده شم وازش بابت رسوند نم تشکر کردم وبابت شوخی ازش معذرت خواستم  و ازش خداحافظی کردم.یونگی رفت منم رفتم داخل خونه پدرم خونه بود ولی چون دیر وقته رسیده بودم خونه خوابید بود بی سروصدا به اتاق ام رفته ام ولباس هام و عوض کردم به سمت رختخوابم فتم وداخل رختخواب دراز کشیدم وبه حرف های شیوون وانهیوک که راجب جونگی بهم گفته بودن فکر میکردم وبه حرف کیو داشته ام فکر می کردم که  به خودم گفته ام بسه دیگه فکر اینقدر فکر کردی؟ وچشمام رو بستم وخوابم برد.



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در پنجشنبه 28 مهر 1390

زود بهم بگو چطور بود؟؟ ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین