تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part15

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part15
مرتبط با :

سلام... سلام

خوقین؟؟

چه خبرا؟؟

دلم براتون تنگ شده بود... با درس و دانشگاه و مدرسه چطورین؟؟ هوا سرد شده مراقب خودتون باشید که سرما نخورید...خوب بابت نظرهاتون ممنونم دوستای خوبم و اینکه برید ادامه سراغ داستان و منتظر نظراتون هستم

صبح با صدای ساعت روی میزم بلند شدم و با چشمهای خواب الودم به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت هشت بود وساعت رو قطع کردم وچون خیلی خوابم می اومد دوباره وخوابیدم که یهو از خواب پریدم وبه ساعت نگاه کردم ساعت ده صبح بود بلند شدم وجام رو درست کردم وکارهای که همیشه میکردم رو انجام دادم وبه طبقه پایین رفتم هیچ کس خونه نبود به سمت یخچال رفتم تا یه کم اب بخورم یه کاغذ به در یخچال بود برداشتم روش نوشته بود که پدرم امروز توی رستوران کار زیاد داره وازم خواسته بود وقتی بیدارشدم به کمک اش برم منم اب خوردم ویه چیزی اماده کردم وخوردم و رفتم به سمت رستوران پدرم راه افتادم تا به پدرم کمک کننم اون روزنمیدونم چرا منتظر زنگ جونگی بودم ودلم می خواست با هاش حرف بزنم وببینم حرف ای که بهم زده اند درست یانه ولی اونروز اصلا گوشیم زنگ نخورد وبه پدرم توی رستوران کمک کردم و وقتی تموم شد با هم به خونه برگشتیم بهش شب بخیر گفته ام به سمت اتاق ام رفتم ولباس هام رو عوض کردم ویه دوش گرفته ام واینقدر خسته بودم که نای وایستادن رو پاهام رو نداشته ام وتوی رختخوابم رفتم ونفهمیدم کی خوابیدم چند روزی گذشت وداشتم به مراسم عروسی هانی نزدیک می شد منم تصمیم رو گرفته بودم به عروسیش برم وبهش ثابت کنم بدون اون می توانم زندگی کنم وخوشحال هستم که بدون اون هستم ی هروز قبل عروسی هانی وکیو گوشیم زنگ خورد گوشی رو برداشته ام جونگی بود که بهم زنگ زده بود با تعجب جوابش رو دادم وبا هاش احوال پرسی کردم وازش پرسیدم که چرا این همه مدت زنگ نزده بهم گفت که کار داشته ومتاسفه ...ازم پرسید که به عروسی کیو میرم یا نه منم گفتم اره فردا میام و بهم گفت که پس اماده باشم فردا ساعت هفت میاد دنبالم تا با هم بریم میخواستم بگم مگه با دوست دخترت جسیکا نمیای که ترسیدم ناراحت بشه قبول کردم وازش خداحافظی کردم فردا بلند شدم وکارهام رو کردم ی دلم میگفت برم یه دلم می گفت ولی تمام شجاعتم رو جمع کردم و اماده شدم ساعت هفت جونگی اومد دنبالم دم در خونه و تا باهم بریم سوار ماشین شدم  با هاش احوال پرسی کردم یکم ناراحت بود ازش پرسیدم چیزی شده جوابم روداد وبهم گفت چیزی نشده تا اینکه رسیدیم از ماشین پیاده شدیم وباهم به داخل سالن رفتیم جلوی در مادر هانی وایستاده بود با پدر وبرادرش وطرف دیگه هم خانواده کیو که تا حالا ندیده بودمشون وایستاده بود به جونگی گفته ام بیا بریم تا سلام کنم باهم به سمت مادر هانی رفتم تا مادر هانی منو دید بغلم کرد ومنو بوسید بهش سلام کردم وبهش تبریک گفتم وبهم گفت که خوشحال که منو اینجا میبینه وازم پرسید این اقای خوشتیپ کیه که همراهمه؟ منم بهش گفتم یکی از دوستانمه ورو به پدر وبرادر هانی کردم وبهشون تبریک گفته ام که لی جون برادر هانی  پرسید چرا ته مین و بقیه نیومدن بهش گفتم کار داشتن نتوانسته ان بیان و ازم خواستن تا بیام وتا بهشون تبریک بگم مادر هانی بهم گفت خوب بفرمایید برید تو ازشون خداحافظی کردم می خواستم داخل برم که جونگی دستم رو کشید گفت بیا بریم به خانواده کیو هم سلام کنیم بهش گفتم نمی خوام خودش تنها بره ولی گفت باید بیام وباهم به سمت اونا رفتیم جونگی به مادرکیو وپدرش سلام کرد وتبریک گفت و منو بشهون معرفی کرد منم بشون تبریک گفته ام وبعد با جونگی به داخل سالن که محل برگزاری عروسی بود رفتیم خیلی قشنگ بود با جونگی به سمت یه میز کنار سالن رفتیم ونشسته ایم چند دقیقه نگذشته بود که هیونگ –هیون- یونگی به طرف میز ما اومدن بهشون سلام کردم واز شون خواسستم اگه میشه پیش ما بشینن واونهام  قبول کردن و کنار ما نشسته اند یه نیم ساعتی گذشت که دیدم که دختری از دور به سمت ما میاد دقت کردم دیدم جسیکاست داره میاد که هیونگ بهم گفت داری کجا رو می بینم  وبرگشت دید که داره جسیکا داره میاد ورو به جونگی کرد وگفت که داداش جسیکا داره میاد ویونگی برگشت رو به بقیه کرد این چقدر سیریشه ولی جونگی هیچ چیز نمی گفت.تا اینکه به میز ما رسید وبه همه سلام کرد ورو به جونگی کرد وگفت: اوپا کی اومدی؟؟ حالا چرا اینجا نشستی بلند شو بریم اونجا بشنیم ورو به من کرد گفت اشکالی نداره منم گفتم نه هر جور خودش دوست داره عیبی نداره وهیونگ گفت اره راست میگه برو داداش ما هستیم جونگی بلند شد و با جسیکا سر یه میز دیگه نشست. بعد از نیم ساعت مراسم شروع شد اول کیو وارد شد همه براش دست زدن صورتش نشون میداد خیلی خوشحاله وبعد از چند دقیقه هانی با پدرش وارد سالن شد و دست هانی رو توی دست کیو گذاشت باورم نمی شد که دارم مراسم ازدواج کیورو می بینم  اونم با یکی دیگه کسی بهم می گفت دوستم داره هردو به هم تعظیم کردن ورو به کشیش وایستادن وپدر با صدای بلند اعلام کرد وگفت  کسی هست که با این ازدواج مخالف باشه کسی جواب نداد  من می خواستم بگم  من مخالف ام ولی نمی توانستم این حرف رو بزنم وداشت دعا رو می خواند من تمام خاطرات داشت  از جلوی چشمانم می گذشت باورم نمی شد که این اتفاق داره می افته وقتی به خودم اومدم کشیش اون دور رو زن وشوهر اعلام کرد اشک توی چشمانم حلقه زده بود نمی خواستم گریه کنم و خودم رو کنترل کردم و بعد هانی وکیورو به همه تعظیم  می کردن  سرم رو برگردوندم دیدم جونگی رو دیدم که داره با جسیکا میگه میخنده بد جوری احساس بدبختی کردم دیگه نمیتوانستم تحمل کنم از همه معذرت خواستم و ازپشت میز بلند شدم وبه سمت بیرون دویدم تا اینکه از سالن بیرون اومدم به خوم لعنت می گفتم که برای چی اومدم اینجا ودوباره دویدم نمی خواستم کسی منو این جوری ببینه اینقدر دویدم که از اونجا به حد کافی دور شدم.

داخل سالن

هیونگ: چی شد یهو سحر رفت؟ ااتفاقی افتاده؟؟

هیون:تو چقدر خنگی ؟بابا

هیونگ:مگه چی گفتم برا چی بهم میگی خنگ ببین یونگی

یونگی :راست میگه خنگی دیگه... خوب سحر به خاطر اینکه کیو دوست داشت رفت دیگه.. چون الان بایکی دیگه ازدواج کرد

هیون: یکی بره ببینه کجا رفته اش

هیونگ: حالا فهمیدم.. خوب من میرم

یونگی: نه من برم بهتره ممکنه گند بزنی

در همین حین که داشتن تصمیم کی گرفتن کی بیرون بره کیو اومد طرفشون گفت قضیه چیه هیونگ گفت هیچی داشتیم تصمیم می گرفتیم که کی از بین ما بهت تبریک بگه که اومدی حالا برو وبعد بیا تا ما تصمیم بگیرم برو دیگه .گفت باشه من میرم وزود میام.. زود تصمیمتون رو بگیرد همون موقع که کیورفت جونگی اومد رو به همه گفت سحر کو کجا ؟؟رفت هیون گفت نمیدونم چی شد از ما معذرت خواست دوید رفت بیرون جونگی گفت باشه من دارم میرم دنبالش همین که جونگی اومد بره دنبال سحر جسیکا اومد طرفش گفت چی شده کجا داره میره جونگی روبه بچه ها کرد بهشون گفت من رفتم باشه و از جسیکا معذرت خواست و بیرون دوید وجسیکا رو به یونگی کرد گفت اون  کجا رفت با این عجله ویونگی در جواب بهش گفت جایی کار فوری داشت رفت بیا پیش ما بشین ..  وجسیکا پیش اونا نشست.

من به اطراف نگاه میکردم نمیدونستم چیکار بکنم ونمی توانستم جلوی گریه هام رو بگیرم وباورم نمی شد کهکیو کسی که دوست اش داشتم با کسی دیگه ازدواج کرده باشه و تمام حرفاش دروغه باشه وتموم خاطراتمون رو فراموش کرده باشه در همین حین صدای کسی رو شنیدم برگشته ام دیدم که جونگی بود به سمتم اومد وگفت:سحر چیزی شده چرا اومدی بیرون بیا بریم تو من باورم نمی شد جونگی باشه اخه اون چه جوری منو دیده بود که اومدم بیرون اون که سرش با جسیکا گرم بود به طرفش رفتم بدون اون که چیزی بهش بگم  رفتم توی بغلش جونگی همین جوری مونده بود که چی شده بهم گفت اتفاقی افتاده چیزی شده  نکنه به خاطر کیوهه؟ تا این رو گفت بدون اینکه جوابش رو بدم توی بغلش با صدای بلند گریه می کردم به هق هق افتادم واونم دست شو روی سرم گذاشت ونوازشم کرد وگفت اشکالی نداره تا اینکه اروم شدم واز بغلش بیرون اومدم گفته ام ببخشید دستم رو گرفت بیا بریم همه منتظرتن اونا نمیدونن چه اتفاقی افتاده همه می خواستن بیان دنبالت که من نذاشتم وخودم اومدم بیا بریم تو اشک هام رو پاک کرد ومنو باخودش به داخل سالن برد هیونگ که پشت میز بود تا مارو دید دست تکون داد و ما به سمت شون رفتیم جسیکا نبود هیونگ رو به جونگی کرد وگفت:که جسیکا با یونگی رفت ماهم می خواسیتم بریم ولی نرفتیم ومنتظر شدیم ببینیم چی شده واینکه می خواستیم همگی با هم بریم و به کیوتبریک بگیم و جونگی هم بهشون گفت اتفاقی نیفتاده و گفت بریم به کیو تبریک بگیم به سمت هانی و کیورفتیم وبهشون تبریک گفتیم هانی منو بغل کرد وگفت مرسی وهمه دنبالش رفتیم تا اینکه هر دوتا شون سوار ماشین شدن موقعی که هانی می خواست بره دست گلش رو به عقب انداخت و دسته گل تو دسته هیونگ افتاد وسوار ماشین شد ورفت وهمگی ریختن سرهیونگ وبهش می گفتن کی دعوتیم وداشتن اذیتش می کردن که رو به جونگی کردم وگفته ام می خوام برم که بهم گفت میرسونتم بیا بریم حالت خوب نیست بیا بریم منم قبول کردم وسوار ماشین شدیم وبعد از چند ساعت یا کمتر به خونه رسیدم از ماشین پیاده شدم وازش خداحافظی کردم وبه سمت در خونه رفتم  وفردای انروز جونگی بهم زنگ زد وحالم رو ازم پرسید بهش گفت حالم خوبه وبهترم و خداحافظی کردم یه دو سال از اون ماجرا می گذشت ومن جونگی مثل دوتا دوست باهم بودیم من اونو به عنوان یه دوست میدونستم خیلی کم با هم در ارتباط بودیم یه موقع هم رو میدیم یا از طریق تلفن باهم حرف میزدیم وزیاد مثل کیو که با هم بیرون بریم ونبودیم هر وقت بهم زنگ میزد که با هم بیرون بریم بیرون یه موقع قبول میکردم وبعضی موقع ها نمی رفتم وبهونه می اوردم نمی خواستم فکر کنه که من اون دوست دارم وچیز های دیگه ولی بازم با این کاری که میکردم توی این مدت خیلی بهم کمک کرده بود  . توی این دوسال هیچ خبری از کیو نداشته ام و حتی وقتی جونگی گاهی بهم زنگ میزد ازش نمی پرسیدم که ازش خبری داره یا نه دیگه یواش یواش داشتم کیو رو فراموش می کردم. یه ماهی می شود که از جونگی خبری نداشتم ونمیدونستم کجا رفته و چه اتفاقی افتاده که بهم زنگ نزده بود اخه گاهی اوقات زنگ میزد واز احوالش خبر داشته ام هیچ وقت نشده بود ازش خبری نداشته باشم نمیدونم چرا نگران بودم وبه خودم می گفته ام نکنه که اتفاقی افتاده باشه که نخواهد من بدونم به خاطر همین تصمیم گرفته که به خوابگاه زنگ بزنم موبایلم رو برداشته ام و شماره رو گرفته ام بعد چند تا بوق گوشی رو هیونگ گوشی رو برداشت بهش سلام کردم  وخودم رومعرفی کردم اونم از این که زنگ زده بودم خوشحال بود وبا من احوال پرسی کرد بهش گفته ام بابت اینکه زنگ زده ام معذرت میخوام واینکه می خواستم از جونگی خبری بگیرم اخه خیلی وقت ازش خبری ندارم و چند دفعه ای که به گوشیش زنگ زده ام خاموش بوده و باخودم گفته ام حتما کار داره به خاطر این موضوع زنگ زده ام ومی خواستم بدونم حالش خوب هست یا نه یا خدای نکرده اتفاق بدی براش افتاده اونم جوابم رو داد وگفت که جونگی توی این مدت سرش خیلی شلوغ بوده وشاید به خاطر این گوشیش رو خاموش کرده نگرانش نباشم واتفاق بدی براش نیفتاده توی این چند روز با جسیکا بوده وبیرون رفته الانم با جسیکا بیرون رفته واگه اومد بهش میگه که بهم زنگ بزنه من بهش گفته ام اگه میشه این کار رو نکنه وبهش نگه که اینجا زنگ زده ام که حالش رو بپرسم ازم پرسید برای چی بهش نگم بهش گفته ام به خاطر اینکه نمی خوام مزاحم اش بشم وبعدا خودم بهش زنگ میزنم وبازم از ش خواستم که چیزی بهش نگه اونم قبول کرد وازش خداحافظی کردم وگوشی رو قطع کردم نمیدونم چرا ناراحت شدم وقتی شنیدم توی این چند روزه با جسیکا بیرون رفته بود ه ولی به خودم گفته ام من که اونو دوست ندارم و منو اون با هم دوستیم باید خوشحال باشم که با کسی هست ورفتم تا اماده بشم تا برم سرکار توی این دوسالی که گذاشته بود بعد از این که فارغ تحصیل شده بودم توی یه شرکت سوفیا که مال مد ولباس و تبلیغاتی

 بود استخدام شده بودم به عنوان طراح  وکارهای تبلیغاتی استخدام شده بودم

 



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در جمعه 29 مهر 1390

بیا اینجا نظر بده ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین