تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part16

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part16
مرتبط با :

سلام...سلام به دوستای خوب خودم

چطولین؟؟ خوفین؟؟چه خبرا؟؟

شب قشنگتون بخیر باشه... با هوای سرد پاییزی چطورین؟؟ مراقب باشین سرما نخورید.... با درس چطورین؟؟

من اومدم با یه قسمت دیگه از داستانم امیدوارم خوشتون بیاد و منتظر نطرهای خوبتون هستم برید ادامه

 تا دیرم نشده اماده شدم از اتاق ام بیرون اومدم وبا سرعت از خونه بیرون زدم بعداز نیم ساعت یا کمتر به محل کارم رسیدم  وارد محل کارم شدم با اسانسور به طبقه بیست وسوم رفتم هنوز کسی نیومده بود رفتم تو و به دوستم که تازه باهاش دوست شده بودم واسمش اناهیتا بود لونا دختری بامزه وصورتی شیرین وخوشت تیپ ومهربون باموهای کوتاه بود سلام کردم اونم مثل من بود بهش گفته ام که هنوز کسی نیومده گفت نه و پشت میز نشسته ام بهم گفت که صبحانه خوردم گفته ام نه گفت خوب نظرت درباره قهوه چیه منم قبول کرد ورفت تا قهوه بگیره وبعد از چند دقیقه با دوتا قهو ه برگشت و روبهم کرد وگفت خوب بفرماید خانم اینم قهوه شما  ومنم ازش گرفته ام وازش تشکر کردم واونم پشت میز نشست و کارش رو انجام میداد وبعد ازاینکه قهوه مون رو خوردیم افراد گروه اومدن  ما هم بهش سلام کردیم ومشغول کارهام شدم  ودیگه نفهمیدم گذر زمان که اناهیتا بهم گفت دیگه باید بریم دیگه ساعت کاری تموم شده منم قبول کردم وکارام رو جفت وجور کردم وبلند شدم وبهش گفته ام بریم باهم سوار اسانسور شدیم وپایین اومدیم جلوی در ازهم خداحافظی کردیم منم سوار ماشین شده ام و به سمت خونه درحال حرکت بودم که کمتر از چند دقیقه رسیدم وارد خونه شدم وبه همه سلام کردم ودست روم روشستم وبا مادر وپدرم  وته مین غذا خوردم  وبعد به مادرم کمک کردم وشب بخیر گفتهام وبه اتاق خودم رفت ام ولباس ام رو عوض کرم وبه رختخواب رفته ام وخوابیدم.فردا صبح که از خواب بلند شدم دست روم رو شستم ولباس هام رو عوض کردم هنوز زود بود برم سرکار رفتم طبقه پایین مادر وپدرم وته مین سر میز بودن مادرم تامنو دید گفت بیا صبحانه بخور به همه سلام کردم ونشستم تا صبحانه بخورم سر میز مادرم برگشت رو به پدرم کرد وگفت که خسته شدی توی این مدت زیاد کار کردی چطوره بریم مسافرت نظرت چیه که ته مین با خوشحالی گفت اره خوبه منم دلم لک زده برای مسافرت بریم پدرم به من نگاه کرد وگفت سحر نظره تو چیه گفته ام خوبه من موافق ام می توانم برای دو یاسه روز مرخصی بگیرم پدرم گفت حالا که اینجوریه خوب قبوله باشه منم موافقم به ساعت نگاه کردم ساعت نزدیک هشت بود از پشت میز بلند شدم  وخداحافظی کردم واز خونه بیرون زده ام و سوار تاکسی شدم وبعد نیم ساعت به محل کارم رسیدم وبه سمت اتاق راه افتاد و وارد اتاق شدم و به همه سلام کردم وپشت میزم نشسته ام وشروع به کار کردم و رفته ام اتاق رئیس و درخواست مرخصی رو دادم واونم قبول کرد وبا خوشحالی بیرون اومدم و رو به لونا کردم گفته ام یه دو سه روز نیستم اگه اتفاقی افتاد یا رئیس کارم داشت خبرم کن و اونم قبول کرد ساعت کاری تموم شد وبا لونا از شرکت بیرون اومدیم ومثل همیشه ازش خداحافظی کردم وبه سمت خونه راه افتادم که گوشیم زنگ خورد گوشی رو برداشتم تعجب کرده بودم بعد این همه مد ت جونگی به من زنگ زده بود سلام کردم وباحاش احوال پرسی کردم وبهش گفته ام چی شده این مدت بهم زنگ نزده واونم بهم گفت که این مدت کارش زیاد بوده ومی خواد منو ببینمت ویه چیزی بهم بگه و بهش گفته ام من فردا دارم میرم مسافرت نمی توان ببینمت بهم گفت الان کجام میاد دنبال ام منم بهش ادرس رستوران رودادم وبهش گفته ام توی رستوران سا م شینگ منتظره شم وبعد نیم ساعت یا بیشتر جونگی رسید براش دست تکون دادم و به طرف ام اومد باهاش احوال پرسی کردم وپشت میز نشست و به گارسون سفارش غذا دادیم وبرامون بعد از یه مدت کم غذای که سفارش دادیم رو اورد وروی میز و ازش تشکر کرده ام و شروع به خوردن غذا کردیم رو به جونگی کردم بهش گفته ام که برای چی می خواستی منو ببینی وبهم چی می خوای بگی بهم گفت اینجا نمی شه  که بهم بگه بعد از اینکه شام مون رو تموم کردیم میریم ودرباره اش باهم حرف میزنیم منم قبول کردم وبعد از اینکه شام مون رو تموم کردیم از جونگی خواسته ام که اجازه بده من میز رو حساب کنم اون اول قبول نکرد ولی بعد ازاینکه اسرار کرده ام وبهش گفته ام می خوام این یه بار مهمون من باشه قبول کردم از پشت میز بلند شدم واونم با من بلند شد به سمت میزی که باید حساب میکردم داشته ام میرفتم که جونگی بهم گفت تا من دارم حساب می کنه منم میرم ماشین رو میرم منم قبول کردم و اون رفت بعد از اینکه حساب کرده ام بیرون اومدم جونگی با ماشین جلوی پام وایستاد ومنم سوار ماشین شدم وبهش گفته ام حالا بهم بگو چی می خواستی بگی؟ نکنه اتفاق بدی افتاده یا چیزی شده گفت اتفاق بدی نیفتاده ؟؟...باشه بهت میگم بزار بریم یه جای ساکت واروم بعد بهت میگم منم هیچی نگفته ام داشتم فکر میکردم نکنه چیزی شده ونمی خواد به من بگه من که دیروز با هیونگ حرف زده ام چیزی به من نگفت فقط به من گفت که با جسیکا رفته بیرون منم ازش خواسته ام به جونگی چیزی نگه نکنه چیزی گفته و جونگی فهمیده؟؟ داشتم از استرس میمردم که جونگی چی می خواد بگه بعد یه ربع یا بیشتر جونگی کنار دریاچه هان وایستاد و بهم گفت که حالا می توانم از ماشین پیاده شم منم ازماشین پیاده شدم واونم از ماشین پیاده شد ورفت جلوی ماشین وایستاد و داشت به رودخانه نگاه میکرد وهوا تاریک بود دریاچه زیاد معلوم نبود ولی اسمون پر از ستاره بود منم رفتم کنارش وایستاده ام وبهش نگاه کردم صورتش یه کم ناراحت بود و بهش گفته م اتفاقی افتاده ؟؟ چیزی شده؟؟ چی می خواستی بگی ؟؟ چیزی نمی گفت بیشتر می ترسیدم سکوت بدی بینمون بود می ترسیدم که چیزی شده و جونگی بعد از چند دقیقه سکوت رو شکست  وگفت

جونگی:یه چیزی می خوام بهت بگم قول بده که ناراحت نمی شی؟؟ اول قول بده

سحر:گفتم قول میدم بگو

جونگی: خوب چه جوری بگم؟؟

سحر: بگو نصفه عمر شدم. چرا صورتت ناراحت؟؟ اتفاقی افتاده؟؟

جونگی: خوب دیشب که خانواده ام می خواد من با جسیکا ازدواج کنم ولی من یکی دیگه رو دوست دارم ونمی خوام با جسیکا ازدواج کنم

سحر: خوب برای چی جسیکا رو دوست نداری اون دختر خوب وخشگلیه؟ تازه مثل خودت خواننده است؟  خوب کی رو دوست داری؟؟

جونگی: نمی خوام درباره اش چیزی بگم

سحر:  ولی بهتر به حرف خانواده ات گوش بدی؟؟  اون کیه؟؟

جونگی: نمی خوام بهش فکر کنم..  الان نمی توان بهت بگه ام کیه

سحر: میدونه که دوست اش داری؟اون دختره دوست داره تو رو .. اصلا

جونگی: نه نمیدونه ... می ترسم بهش بگم دوست اش دارم واز دست اش بدم

سحر:  خوب باید بهش بگی؟؟

جونگی: اصلا بی خیال بشو... دیگه نمی خوام درباره اش حرف بزنم .راستی مسافرت کجا می خوای بری؟

سحر: با خانواده ام می خوام فردا برای سه روز یا بیشتر بریم جزیره جیجو

جونگی:خوب من اونجا پس فردا اجرا دارم پس می توانیم ببینمت

سحر: چه خوب؟؟ کجا اجرا داری؟؟

جونگی: بهت ادرس میدم خواستی بیا ببین خوشحال میشم

سحر: یه چیزی بهت میگم ناراحت نشو.. ولی بهتره به اون کسی که دوستش داری بگی دوست اش داری وببینی اون تو رو دوست داره یانه..و بهم بگو اون کیه تا بتوانم کمکت کنم.

جونگی:خوب اگه اینجوری به نظرت خوبه.. باشه .. بهت میگم اون شخص کیه؟

سحر: خوب اون شخص کیه؟؟

جونگی رو به من کرد ودستام  رو تو دستاش گرفت و بهم گفت اون شخصی که من دوست اش دارم توی ونمی خوام به هیچ قیمتی تو رو از دست بدم وامیدوارم که تو هم همین حس رو بهم داشته باشی من که باور نمیکردم که اون منو دوست داشته باشه پس جسیکا چی بود ؟؟مگه اون جسیکا رو دوست نداشته و ازش خواستگاری نکرده بود شاید نمی دونست که من اینا رو میدونم ؟؟ نمی توانستم باور کنم دستاش رو از دستام  کشیده ام بیرون وبهش گفته ام شوخی نکن؟؟ چرا باید شخصی مثل منو دوست داشته باشی؟؟ من کسی نیستم که به دردت بخوره؟؟ جونگی دوباره دستام رو گرفت بهم گفت با هات شوخی نمی کنم از همون لحظه اول که دیدمت عاشقت شدم ودوست دارم.. تو هم همین  حس رو بهم داری من که گیج شده بودم ونمیدونستم چیکار باید بکنم وچی بگم به ساعتم نگاه کردم وبهش گفته ام دیر وقته باید برم خونه و وسایل هام رو جمع کنم و سوار ماشین شدم و جونگی دیگه چیزی نگفت وسوار ماشین شد وحرکت کرد وبعد از چند دقیقه حرکت بهم گفت نمیدونم نظرت چیه؟؟ که منو دوست داری یا نه ولی من حرفی که زده ام راست بود واینکه نمی توانم به جز تو به کسی دیگه فکر کنم وبابت این مدت که نتوانسته ام بهت زنگ بزنم متاسفم ومن فقط گوش میدادم تا اینکه رسیدیم ومن از ماشین پیاده شدم وازش خداحافظی کردم وبهش گفته ام این شوخی رو با من نکن و رفته ام داخل و به همه سلام کردم همه توی حال نشسته بودن رفته ام بالا توی اتاق ام ولباس هام رو عوض کردم وپایین اومدم وکنارشون نشستهام و به پدرم گفته ام که حالا قراره کجا بریم مسافرت من برای یه هفته یا سه روز مرخصی گرفته ام وپدرم گفت به نظر تون کجا خوبه که من بی اینکه اجازه بدم حرف پدرم تموم شه گفتم چه طوره بریم جزیره جیجو ؟خوبه نه ته مین هم با من موافقت کرد وپدرم هم قبول کرد وگفت : پس فردا میریم منم چند ساعتی پیش شون نشسته ام وبه همه شب بخیر گفته ام وبه اتاق ام رفتم ورفتم توی رختخواب که یاد حرف جونگی افتاده ام که بهم گفته بود دوستم داره باورم نمی شد که بگه واقعا منو دوست دارم به خودم گفته ام اون شوخی کرده و بعد به خودم می گفته ام اون شوخی کرده پس چرا گفت  ؟؟ حرفی که زده واقعیت و منو دوست داره..



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در شنبه 30 مهر 1390

بگو ببینم داستان چطور بود؟؟ ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین