تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part17

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part17
مرتبط با :

سلام..سلام به قشنگ های خودم

خوفین؟ چطولین؟

با هوای سرد چیکار می کنید؟؟چه خبرا؟؟؟ با درس ها چطورین... امیدوارم که خوب و خوش باشین

خوب اومدم با یه قسمت دیگه و بابت نظرهای خوبتون ممنون و از اینکه داستانم رو می خوانید بازم تشکر میکنم ازتون وهمچنان منتظر نظرهای خوبتون هستم ... زیادی حرف زدم برید ادامه سراغ داستان

 

نمیدونستم از دست افکارم خلاص بشم وچشمام رو بسته ام تا دیگه نتوانم فکر کنم فردا صبح از خواب بلند شدم  وکارام مثل همیشه کردم ورفتم پایین یه چیزی از توی یخچال برداشتم خورده ام و  دوباره به اتاق ام رفته ام و وسایلم ها رو برای  فردا که قرار بود بریم مسافرت جمع کردم گذر زمان رو حس نکرده ام تا سرم رو بلند کردم دید م وقته شام شده و مادرم داره صدام می کنه با سرعت پایین رفته ام وپشت میز نشسته ام وبا خوشحالی به مادرم گفته ام من همه وسایل هام رو جمع کردم و شامم رو خوردم وبعد اینکه همه شامشون تموم کردن به مادرم کمک کرده ام نمی دونستم این اخرین باری که دست پخت مادرم ودر کارها ی خونه دارم کمک اش میکنم واین اخرین باریه که دارم صورتش رو می بوسم بهش شب بخیر گفته ام ورفته ام توی اتاق م وخوابیدم. اخر روزی که منتظرش بودم رسید از خواب با خوشحالی بیدار شدم و  لباس هام عوض کرده ام ورفته ام پایین مثل همیشه صبحانه ام رو خوردم و به اتاق ام رفتم ودوباره همه چیزهای که لازم داشته ام رو چک کردم واماده شدم تا با ته مین وپدر ومادرم برم همین که اماده شدم مادرم باصدای بلند گفت: سحر اماده ای گفته ام اره و با وسایلم پایین اومدم وبا مادرم از خونه بیرون رفتیم ته مین ساکم رو گرفت و پشت ماشین گذاشت وپدرم همه در رو بست وسوار ماشین شد .من ته مین عقب نشسته بودیم ومادر وپدرم جلو بودند ماشین حرکت کرد وبه سمت فرودگاه حرکت کردیم بعد یک ساعت به فر دگاه رسیدم وسایل هامون از توی ماشین برداشته ایم وپدرم رفت تا ماشین رو یه جا پارک کنه بیاد بعد چند دقیقه پدرم برگشت وهمگی وارد سالن فرودگاه شدیم و وسایل همون رو دادیم و بعد چند ساعت سوار هواپیما شدیم و به طرف جیجو راه افتادیم توی هواپیما منو ته مین کنار هم بودیم وپدر ومادرم هم جلوی ما بودند ته مین هی منو اذیت می کرد ولی من چیزی نمی گفته ام تا اینکه بعد از یک یا دوساعت بیشتر خلبان اعلام کرد به جزیره جیجو نزدیک شدیم . و بعد چند دقیقه هواپیما نشست وما پیاده شدیم پدرم رفت وسایلمون رو گرفت و برگشت وبا هم سوار ماشین شدیم وبه سمت هتل راه افتادیم بعد نیم ساعت به هتل رسیدیم  وپدرم کلید ها ی اتاق هامون رو گرفت و به ماداد من با ته مین توی یه اتاق بودم ومادر وپدرم هم توی یه اتاق دیگه که درست روبروی اتاق ما بود ته مین برگشت به پدرم گفت نمی خواد با من توی یه اتاق باشه؟ومنم برگشته ام گفته ام از خدات باید باشه که با من توی یه اتاق باشی من به هر کسی افتخار نمیدم با هاش هم اتاق باشم و پدرم برگشت گفت کاریش نمیشه کرد دیگه و باهم به سمت اتاق هامون راه افتادیم ما اتاق 103 بودیم ومادر وپدر اتاق 104 بودند وارد اتاق مون شدیم وسایل هام رو روی تخت گذاشته ام و شروع به جا به جا کردن کردم که ته مین برگشت گفت به وسایل من دست نمیزنی و منو اذیت نمی کنی و.. که بهش گفته ام باشه بعد اینکه وسایل هامون جابه جا کردیم با پدر ومادرم وته مین رفتیم پایین وشام خوردیم وبرای خودم یه دوری کنار ساحل زد م اخه هتلی که درش اقامت داشته ایم نزدیک دریا بود.همین که داشته ام کنار دریا قدم میزدم گوشیم زنگ خورد  به تلفن ام نگا کرده ام دیدم جونگی که داره زنگ میرنه می خواستم جوابشو ندم یاد حرفی که اون شب زده  بود افتادم ولی با خودم گفته ام اون که شوخی کرده برای چی جواب شو ندم تازه شاید کار مهم با هام داشته باشه جواب تلفن رو دادم ولی مثل همیشه باهاش حرف نزدم و بهش گفته ام برای چی زنگ زده واونم گفت  برای حرفی که زده بود معذرت خواست وبهم گفت که شوخی کرده ومن اونو ببخشم وازم خواست که به کنسرت اش که فرداست توی سه یانگ هست برم منم قبول کردم وخداحافظی کردم.نمیدونستم کار درستی کردم که قبول کرده ام یا نه ولی بهر حال قبول کرده بودم فردا رسید ومنم اماده شدم تا به سمت محل کنسرت جای که جونگی بهم گفت برم از هتل بیرون اومدم وسوار تاکسی شدم وبه راننده اسم جای که جونگی به من گفته بود رو به راننده گفته ام بعد از چندساعت یا کمتر به محل برگزاری کنسرت رسیدم واز ماشین  پیاده شدم.بیرون سالن یا بهتر بگم محل کنسرت خیلی شلوغ بود بعضی ها دستشون پلاک کارت بود که اسم یکی از اعضا نوشته بود دسته شون و بعضی ها هم چراغ های دست شون بود که اسم اعضا یا اسم گروهه توی دست شون بود وهمه منتظر بود تا بلیط هاشون رو بدن ووارد سالن بشن بعد از مدت زمانی کم به داخل سالن رفتیم وقتی  داشتم وارد سالن می شدم  خیلی قشنگ بود سر جام  که ردیف اول بود وهم  به سن خیلی نزدیک بود  نشسته ام بعد اینکه همه مستقر شدن سر جاهاشون  برنامه شروع شد وپسر روی سن اومدن و شروع به اجرا کردن همه شون خیلی خوشتیپ شده بودنن .. پر از سرو صدا شده بود  و با تمام اهنگ سر صدای جیغ فریاد بلند می شد یا هنگام خوندن پسرها داشتم به دقت همه چیز نگاه میکردم که  یهو چشمم به کیو افتاد خیلی قشنگ شده بود به خودم گفته ام اون دیگه زن داره و دیگه دوست پسرت نیست که دست ودلت می لرزه همین جوری که داشته ام با خودم فکر میکردم دیدم کیو به سمتی که من نشسته بودم اومد توی دستش یه لباس بود به طرف ام پرت کرد وبهم چشمک زده رفت  وقتی لباس رو انداخت بدونه اینکه خطا کنه درست توی بغلم افتاد منم لباسی که کیوبهم انداخت رو برداشته ام وتوی کیفم گذاشتم 

وبعد از یک یا دوساعت کنسرت تموم شد وهمه به سمت بیرون راه افتادن جمعیت خیلی زیاد بود همه خوشحال بودن ولبخندی به لبهاشون بود وبه هم دیگه می گفتن حیف زود تموم شد یا خیلی خوش گذشت همین که از سالن بیرون اومدم  وداشتم به کاری مه کیو کرد فکر میکردم به خودم می گفتم برای چی به من چشمک زد وبعد جواب خودم رو میدادم ومی گفتم نه حتما با بغل دستی هام بود همین جوری که داشتم فکر میکردم دیدم یه مرد چهار شونه وهیکلی که دستش یه بیس سیم بود به طرف ام اومد وبهم گفت شما سحر هستید منم جوابش رودادم وگفته ام بله خودم هستم و بهم گفت که دنبالش برم  وقتی پرسیدم چیکارم داره بهم گفت خودم می فهمم و دنبالش برم منم دنبالش حرکت کردم نمیدونستم چی شده وبا من چیکار داره قبل از اینکه بیام کنسرت یه دسته گل سر راهم خریده بودم هنوز دسته ام بودم می خواستم دسته گل رو بدم به جونگی تا ازش بابت دعوت به کنسرت تشکر کنم ولی نتوانستم موقعی که داشت برنامه رو اجرا میکرد بهش بدم به خودم گفته بودم اگه رفتم بیرون ودیدمش بهش میدم توی این فکر ها بودم وداشته ام دنبال اون مرد می رفتم که به یه اتاق رسیدیم مرده  در اتاق رو باز کرد رو به طرف ام کرد گفت بفرمایید تو من که نمیدونستم که این اتاق مال کیه؟؟ وارد اتاق شدم .هیچ کس توی اتاق نبود روی مبل نشسته ام  ودسته گلی که توی دستم بود رو روی میز گداشتم  بعد چند دقیقه در باز شد وپسر ها و جونگی وارد اتاق شدن من که مونده بودم اینجا برای چیه اومدم به همه شون سلام کردم. جونگی به طرف ام اومد وبهم گفت خوشحالم که اینجای اجرا چطور بود منم بهش گفته ام خوب بود اجرای فو ق العاده ی بود که هیونگ دسته گل که رو میز بود رو برداشت ورو به طرف بقیه کرد وگفت : این دسته گل کی اورده برای کیه ؟؟ من که نمی خواستم بگم من اوردم چون میدونسته ام بگم من اوردم شاید ناراحت بشن که فقط برای جونگی چیزی اوردم چیزی نگفته ام در همین حین یونگی گفت فکر کنم سحر اورده باشه و روش نمیشه بگه منم گفته ام نه من نیاوردم چرا فکر می کنی من اوردم؟؟ که جونگی گفت حالا هر کی اورده چیکار دارین که هیون گفت بچه ها اذیتش نکنید....خوب اصلا  چیکار دارین کی اورده؟؟یونگی گفت اره راست میگه..

هیونگ به طرف من اومد گفت : سحر چطوره که بیای با ما یه عکس بندازی نظر بقیه چیه موافقن ؟؟

یونگی : من موافقم

جونگی: چرا به فکر خودم نرسید... منم موافق ام

منم قبول کرده ام و باگروه شون یه عکس انداخته ام  و از همه شون تشکر کردم و رو به جونگی کردم من دارم میرم فعلا خداحافظ که جونگی بهم گفت صبر کن میرسونمت خودم بهش گفته ام نه مزاحمت نمیشم وبابت همه چیز ممنون  واز بقیه هم خدا حافظی کردم همه جا رو دیدم ولی کیو نبود می خواستم ازش خداحافظی کنم ولی نبود از اتاق بیرون اومدم که دیدم کیو کنار در اتاق وایستاده بهش گفته ام اینجا بودی می خواستم ازت خداحافظی کنم که خوب حالا دیدمت خداحافظ من دارم میرم که کیو جلوم رو گرفت و به گفت خیلی وقته ندیدمت فقط همین رو می خواهی بگی خداحافظ من رو بهش گفته ام پس چی باید بگم بهم گفت نباید حالم رو بپرسی گفته ام خوب برای چی باید بپرسم من تو که با هم رابطی نداریم خوشحال شدم دیدمت و سریع اونجا رو ترک کردم وبیرون اومدم و سوار تاکسی شدم وبه سمت هتل رفته ام و بعد از نیم ساعت به هتل رسیدم کلید اتاق ام رو گرفته ام و رفته ام توی اتاق ام ته مین نبود توی اتاق احتمالا با پدر ومادرم بود منم کیف ام رو روی تخت گذاشته ام ولباس هام رو عوض کردم واز توی یخچال اب برداشته ام وخوردم و رفتم ونشسته ام روی تخت و کیف ام رو برداشته ام و درش رو باز کردم ولباسی که کیو به سمتم پرتاب کرده بود منم توی کیف گذاشته بودم رو در اوردم  وبهش نگاه کردم قشنگ بود عکس همه گروه روی لباس بود همین که بلندش کردم دیدم یه تیکه کاغذ به لباس چسبیده با خودم گفته ام این چیه کاغذ رو کنده ام وبازش کردم ودیدم کیو یه نامه برام نوشته .توی نامه نوشته بود خیلی دوست ام داره واز اون موقعی که ازدواج کرده نمی توانه برای یه لحظه منو فراموش کنه وخیلی خوشحاله که منو دیده توی این کنسرت وهمین که منو می بینه براش کافیه و غیره من که نمیدونسته ام برای چی این حرف ها رو به من میزنه و با خودم فکر کردم اون از کجا میدونسته که لباس حتما توی دست من می افته که این نامه رو بهش چسبونده واگه دست کس دیگه ای می افتاد چی؟ به خودم گفته ام ولش کن و کاغذ رو بسته ام وتوی کیف ام گذاشتم  واز روی تخت بلند شدم وکیف که دسته ام بود رو توی کمد گذاشته ام ولباس رو توی ساک ام گذاشته ام و لباس هام رو عوض کردم ورفتم خوابیدم.صبح با صدای ته مین از خواب بلند شدم .

ته مین: وقت خواب.. بلند شه دیگه لنگ ظهره... پاشو

سحر: بلند شدم... ساعت چنده؟

ته مین: ساعت 9 صبح.. بلند شو اماده شیم بریم پایین مامان و بابا منتظرمونن

سحر: بلند شدم...  تو برو پایین من لباس هام رو عوض کنم میام تو برو

ته مین :زود بیایی .. من رفتم

 



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در یکشنبه 1 آبان 1390

بگو بهم چه حسی داری؟؟ ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین