تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part18

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part18
مرتبط با :

سلام به همگی

خوفین؟؟ چه خبرا؟؟

بعد از ظهر قشنگتون بخیر باشه.... وامیدوارم خست نباشید و پراز انرژی باشید؟؟ با درسها چطورین؟؟

خوب زیاد حرف نمی زنم برید سارغ داستان و راستی نظر یادتون نره

از رختخواب بلند شدم ولباس هام رو عوض کردم و سریع پایین رفتم جونگی رو دیدم که برام دست تکون میداد به سمت میز رفتم وبه همه سلام کردم  وپشت میز نشسته ام وشروع به صبحانه خوردن کردم که

مامان: دیشب خوش گذشت.. چطور بود؟

سحر: خوب بود بد نبود خیلی خوش گذشت

جونگی: مگه دیشب کجا بودی؟

سحر: خوب رفته بودم کنسرت

جونگی: کنسرت... کنسرت.. چرا منو نبردی خیلی نامردی؟

سحر: اره..نمیدونستم دوست داری بیایی؟؟

بابا: سحر...  امروز چیکار داری؟

سحر: کار خاصی ندارم.. می خوام برم بیرون خرید میام

بابا:خوب باشه

وقتی صبحانه ام رو خورده ام از پشت میز بلند شدم و از همه خداحافظی کردم و بلند شدم و رفته ام بیرون  تا برم بازار تا چیزی برای دوستام بخرم همین که از هتل سوار ماشین شدم ودم بازار پیاده شدم  وداشتم برای دوستام و خودم خرید میکردم دیدم یکی دستش رو رو شونه ام گذاشت اول خیلی ترسیدم می خواستم برگردم جیغ بزنم که دیدم جونگیه

سحر: وای خدای من ترسیدم.. معلوم چیکار می کنی؟

جونگی: اول سلام... ترس نداشت که؟اینجا چیکار میکنی؟

سحر: سلام.. خیلی ترسیدم. اومدم اینجا یکم خرید کنم؟ تو اینجا چیکارمی کنی مگه با دوستات نباید باشی

جونگی: خوب منم اومدم خرید با بچه ها ..

سحر: خالی نبند .. من که نمی بینمشون؟؟ بگو از کجا میدونستی من میام اینجا؟؟

جونگی: من دروغ نمیگم.. اینا کجا رفتن؟؟ اونهاش اونجان بیا بریم

سحر: نه تو برو من نمیام من خجالت می کشم

جونگی: بیا بریم.. خجالت چیه بیابریم؟؟

هیونگ:داداشی کجا رفتی یهو؟؟

جونگی: همین جا بودم شما ها کجا غیبتون زد

هیون: سلام سحر تو هم اینجایی؟؟ کی اومدی؟؟

سحر: سلام.. همین الان اومدم

جونگی: شرمنده.. سلام سحر خوبی؟؟

سحر: سلام.. مرسی

یونگی: خوب منم اومدم ..سلام

هیونگ: داداش بقیه کجان؟؟

هیون: همه در حال خریدن..

هیونگ: بامزه خودم میدونستم .. منظورم اینه که کجا رفتن؟؟

هیون: بی خیال چیکار داری؟؟ همین اطراف هستن دیگه..

هیونگ:خوب کیو کجا رفت؟؟ کارم داشتم

هیون: همین جا بود همین چند دقیقه پیش.. حتما رفته برای زنش چیزی بخره؟

هیونگ: زن ذلیل... منو میزاره سر کار.. بزار ببینمش فقط

هیون: چیکارش داری ؟؟ گناه داره

بعد از چند ساعت خرید.... همگی یه جا جمع شدند .من هم یه سری خرید کرده بودم ودستام پر بود که دیدم  یه دختر از دور داره به سمت ما میاد من از دور نمی توانستم تشخیص بدم که

هیونگ: جونگی فکر کنم دوست دخترت با یکی از دوستاش داره میاد؟

جونگی: کی داره میاد..  دوست دخترم؟کدوم دوست دختر

هیون: خوب جسیکا رو میگه داداش

جونگی: جسیکا اینجا چیکار میکنه؟ کی بهش گفته بیاد؟

کیو: ما که نگفته ام... ما رو اینجوری  نگاه نکن.

یونگی:  خوب فکر کنم ... حتما زنگ زده کمپانی بهش گفتن؟

هیون: خوب داره میاد.. بس کنید؟؟ سلام جسیکا ؟؟

جسیکا: سلام... سلام ایتوک اوپا

جونگی: سلام.. اینجا چیکار میکنی؟ از کجا میدونستی ما اینجایم

جسیکا: خوب  اومدم تو رو ببینم اوپا وهم خرید کنم .. خوب زنگ زدم مدیر برنامه ات بهم گفت اومدی اینجا منم اومدم..

هیونگ:  حالا که خریدامون رو کردیم کجا بریم؟

هیون: کیو چرا این قدر دیر کردی؟؟ کجا بودی؟؟

کیو: همین اطراف... بودم

هیون: این هیونگ منو کشت اینقدر پرسید کیوکجاست؟

کیو: سلام جسیکا.. سلام سحر کی اومدی؟؟ اینجا چیکار می کنی؟

سحر: سلام.. یه دو سه ساعتی هست اومدم خوب اومدم خرید کنم

هیون: خو جواب منو ندادید؟؟ هیچول ام اومد بگید کجا بریم

کیو: من که گشنمه... بیاید بریم شام بخوریم

یونگی: چه سریع شب شد من که نفهمیدم.. راست میگه بریم

هیونگ: باشه بریم.. همگی مهمون یونگی

یونگی: چرا من.. مهمون خودت هیونگ

هیونگ : باشه بریم

همگی راه افتادیم تا بریم دیدم که هیونگ اومد طرف ام ودستش رو رو شونه هام انداخت گفت بریم حالا و من به جونگی نگاه کردم دیدم که جسیکا دست جونگی رو محکم گرفته  وبا هم دارن میان اهمیت ندادم و به راه ادامه دادم تا اینکه به یه رستوران رسیدیم وپشت میز نشسته ایم جونگی رو بروی من نشسته بود وجسیکا هم کنارش وهیونگ  هم کنار من نشسته بود.. غذا سفارش دادیم بعد مدتی غذا ها رو گارسون اورد روی میز گذاشت و شروع به خوردن کردیم که  وقتی شام مون تموم شد همگی تصمیم گرفتن برن کلوپ یه چیزی بخورن وخوش بگذرونن  همه بلند شدن وبیرون اومدن که من گفته ام

سحر: خوب من دیگه میرم ... خداحافظ

جونگی: کجا میری بیا بریم .. می خوایم بریم کلوب

هیونگ: اره سحر بیا بریم ... اذیت نکن

سحر: نه شما ها برید.. من نمیام

هیون: به خاطر من بیا بریم.. قبول ..باشه

یونگی: نه نمیاره .. من میدونم

جسیکا: سحر بیا بریم خوش میگذره.. نه اوپا

سحر: باشه

با هاشون راه افتادم و به سمت کلوپ حرکت کردیم بعد مدتی به یه کلوپ رسیدیم و داخل شدیم که دیدم جونگی اومد دستم رو گرفت و من نگاهش کردم و با هم وارد شدیم پشت سر نگاه کردم دیدم جسیکا رفته جای و نیست پس به خاطر همین جونگی دستم رو گرفت بعد اینکه وارد شدیم و به طرف میز رفتیم ونشسته ایم دیدم جسیکا داره میاد دستم رو از دست جونگی بیرون کشیدم و نشسته ام یکی از پسرها مشروب سفارش داد هرکی داشت بایکی حرف میزد چشمم به کیو افتاد نا خوداگاه یاد نامه که دیشب توی کنسرت بهم داده بودافتادم می خواستم ازش بپرسم ولی شجاعت اش رو نداشته ام که دیدم کیو بهم نگاه کرد که منم صورتم رو به یه طرف دیگه کردم انگار نه انگار که داشتم نگاهش میکردم در همین ضمن بود که 

هیون: خوب کیا میا د بریم برقصیم

هیونگ: خوب من هستم

جسیکا: من و اوپا هم هستیم

کیو: خوب من یونگی وسحرم میاد

هیونگ: اینجوری که میگن همه هستن بلند شید

من به اجبار بلند شدم وبا اونا به سمت سالن رقص یا بهتر بگم محلی که میرقصیدن رفته ام  و بهشون گفته ام من خسته شدم من اونجا می شینم وشما رو می بینم و اونا هم قبول کردن به سمت میزی که قبلا نشسته بودیم رفتم وپشت میز نشسته ام وداشتم بهشون نگاه میکردم و همه داشتن با یکی می ر قصیدن من داشته ام  بهشون نگاهشون میکردم که دیدم جسیکا  به جونگی چسبیده و خیلی بد داره با جونگی میرقصه همین مونده بود که ببوستش من که دیگه نمی توانستم تحمل کنم روی خودم رو به یه طرف دیگه کردم وبه خودم گفته ام حتما چشمام اشتباه دیده اگه هم درست دیده به من ربطی نداره من که اونو دوست ندارم واون اصلا عشق من نیست ولی بدون اینکه خودم بخوام دوباره  صورتم رو برگردوندم و دوباره جونگی رو دیدم دوباره همون صحنه رو نمیدونم چرا نمی توانستم تحمل کنم بدون اینکه کسی بفهمه بلند شدم واز بار بیرون اومدم  و از اونجا چند متری دور شدم و داشتم با خودم گفتم که چرا بیرون اومدم ویاد خاطره کیو افتادم وبدون اختیار گریه ام گرفت  ودر این فکر بودم که دیدم یکی دستم رو گرفت وبهم گفت : کجا داری میری؟ چقدر تند میری؟ وایستا؟ صورتم رو برگردوندم دیدم کیو نمی دونستم چه جوری فهمیده که من بیرون اومدم  با تعجب بهش نگاه میکردم و باخودم می گفتم اون که داشت با بقیه میرقصید چه جوری متوجه شد من اومدم بیرون .

 



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در دوشنبه 2 آبان 1390

بهم بگو چه حسی داری؟؟ ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین