تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part19

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part19
مرتبط با :

سلام... سلام... سلام به روی ماهتون به چشمای سیاهتون

خوبین؟؟ چطورین؟؟ خوش می گذره؟؟

چه خبرا؟؟

عصر قشنگ تون بخیر باشه... با هوای سرد پاییزی چطورین؟؟ با درسها چطورین؟؟

امیدوارم که موفق باشین وکلی بهتون خوش گذشته باشه تا الان خوب اول تشکر کنم از کسایی که داستانم رو می خوانند وبرام نظر میزارن... و اینکه من اومدم با یه قسمت دیگه... وای چقدر حرف زدم برید ادامه برای خواندن داستان

راستی منتظر نظر های قشنگتون هستم

 

کیو: کجا داری میری؟ اتفاقی افتاده

سحر: نه یه کم حالم بعد بود ..اومدم بیرون هوا بخورم

کیو: گریه کردی... چیزی شده به من بگو

سحر: منو گریه... نه گریه برای چی؟؟اشغال رفته تو چشمم

کیو: به خاطر جونگی داری گریه می کنی؟ اره

سحر: این مزخرفات چیه میگی .. من برای کی ایتوک .کسی که دوست دختر نه نامزد داره گریه کنم.. خیلی مسخره است

کیو: الان حالت بهتره

سحر: اره.. تو چه جوری فهمیدی من اومدم بیرون

کیو: خوب فهمیدم دیگه.. می خوای یکم اینجا بشنیم تا حالت بهتر بشه

سحر: باشه بیا بشینیم

کیو: خیلی وقت ندیدمت .. چه کار میکنی ؟

سحر: اره درسته.. هیچی سرم به کار گرمه حال هیوری چطوره خوبه؟؟

کیو: اره خوبه

سحر: هیچول ازت یه سوال ازت بپرس ام؟

کیو: اره.. بگو چیه؟

سحر: می خواستم بابت اون نامه که  بهم دادی بپرسم من نامه رو خوندم ولی  منظورت رو نفهمیدم  که گفته بودی دوستم داری هنوز؟؟ تو الان همسر داری ؟

کیو: بلند شو بریم الان همه متوجه میشن که اومدی بیرون... بلند شو

سحر: باشه بریم .. ولی جواب منو ندادی ؟؟ بهم بگو

کیو: چی بگم .. باشه برای بعد بیا بریم

سحر: داری تفره میری ..نه.. باشه ولی بهر حال تو زن داری وباید من رو فراموش کنی

کیو: من  نمی توانم تو رو فراموش کنم من هنوز دوست دارم... بیا بریم

سحر: چیزی گفتی؟؟

کیو: نه فقط گفتم بیا بریم

من و کیو به طرف کلوب حرکت کردیم وداخل کلوب شدیم و روبا هم به طرف میزی که بقیه نشسته بودن رفتیم ونشسته ایم.

هیون: شما دوتا کجا بودید؟

هیچول: همین اطراف..

هیونگ: نکنه خبری هیچول ..  بوی خیانت میاد

کیو: برو بابا .. چی خیانت حالت خوب نیست

جونگی: سحر کجا بودی نگرانت شدم؟؟ چرا چیزی بهم نگفتی داری میری بیرون

سحر: جای نرفته ام همین جا بودم... نمی خواستم مزاحمت بشم

جسیکا: راست میگه اوپا خیلی ناراحتت شده بود؟

سحر: از همه معذرت می خوام

هیونگ: سحر گریه کردی؟ اتفاقی افتاده

یونگی: کیو اذیتش کردی؟

کیو: نه .. من برای چی اذیت اش کنم

سحر: نه بابا گریه چیه؟ اشغال رفته بود تو چشمم اشکم در اومد همین

جونگی: اتفاقی افتاده.. خوبی؟

سحر: اتفاقی نیفتاده.. خوبم

هیونگ: کیو کاری کرده؟؟

سحر: نه کسی کاری نکرده.. بس کنید

بعد از چند ساعت از کلوپ بیرون اومدیم من از همه خداحافظی کردم جونگی می خواست منو برسونه ولی قبول نکرده ام . نمی خواستم مزاحم خلوت شون بشم نمیدونم چرا ناراحت بودم ولی به روی خودم نیاوردم ویه تاکسی گرفته ام و به سمت هتل راه افتادم  و وقتی به هتل رسیدم  به سمت اتاق ام راه افتادم و داخل شدم ته مین خوابیده بو بدون سرو صدا لباس ام رو عوض کردم وخوابیدم

محل اقامت  گروه دابل اس

همه با ماشین به محلی که اقامت داشتن رسیدن  به جز جونگی که رفته بود جسیکا رو برسونه  همه از ماشین پیاده شدن و به داخل رفتن .

کیو: جونگی کجاست؟

هیون: خوابی... رفته جسیکا رو برسونه

کیو: حواسم نبود.. اره راست میگی.

هیونگ: حواست کجا بود...

هیون: از بس عاشقه دیگه..کاریش نمیشه کرد حواسش پیش زنشه

هیونگ: بریم بخوابیم .... من خیلی خوابم میاد شب بخیر

یونگی: حالا با جونگی چیکار داری؟

کیو: هیچی.. من رفته ام بخوابم شب بخیر

همه رفتن توی اتاق هاشون و لباس هاشون رو عوض کردن وخوابیدن .کیو توی رختخواب داشت  به اتفاقاتی که امروز افتاده بود فکر میکرد  با خودش و بعد ازیه مدتی خوابش برد . فردا صبح کیواز خواب بلند شد ولباس هاشو عوض کرد واز اتاق اش بیرون اومد دید هرکسی مشغول یه کاریه  وداری کاری انجام میده یونگی  که داشتن تلویزیون نگاه میکردن هیون هم داشتن بازی می کردن و هیونگ داشت کتاب می خواند   به همه نگاه کرد و رو به کانگین کرد

کیو: جونگی نیومده هنوز؟

هیون: نه هنوز نیومده.. چیکارش داری؟

کیو: هیچی می خواستم ببینم اومدی یا نه.. کارش دارم

هیونگ: نمی دونم... داداش ایتوک اومده؟

هیون: اره اومده

کیو: الان کجاست؟

یونگی: رفته یه دوش بگیره الانه که بیاد.

هیونگ: چه ساعتی  اومده؟ کسی میدونه

یونگی: خوب  دیشب ساعت 1:45 دقیقه بود که اومد

هیون: از کجا میدونی؟

یونگی: دیشب خوابم نمی برد .. بیرون نشسته بودم که جونگی اومد

هیونگ: سلام داداش

جونگی: سلام .. می بینم که همتون بیدارید

یونگی: کیوکجا رفت ؟ بهش بگو بیاد مگه جونگی کار نداشت

هیونگ: الان اینجا بود؟

هیون: نمیدونم

یونگی: کیو...کیو

کیو: اومدم چه خبرت همه جا رو گذاشتی رو سرت

هیونگ: کجا بودی؟

کیو:رفتم اب بخورم بیام.

هیونگ: مگه  جونگی کار  نداشتی اینجاست؟

کیو: اره کارش دارم. کجاست؟

هیون:  وایستا. جونگی کیو کارت داره ؟

جونگی: الان میام... خوب کیو چیکارم داری؟

کیو: سلام... خوب می خوام ی چیزی بهت بگم

جونگی: سلام.. خوب درباره کیه..چیه؟؟

کیو: خوب درباره سحره

جونگی: درباره سحر.. اتفاقی افتاده؟؟ چیزی شده

کیو: خوب این حرفی که میزنم نمی خوام به عنوان فضولی بدونی

جونگی: خوب بگو ببینم چی شده؟؟

هیونگ: نصف عمر شد بگو دیگه

کیو: خوب  هیون تو سحر دوست داری یا جسیکا رو دوست داری بهم بگو؟

جونگی: خوب من سحر رو دوست دارم ولی خانواده ام می خواد من با جسیکا برم بیرون اصلا این چیزا رو برای چی باید به تو بگم... بگو چی شد

کیو: خودتم نمیدونی با کی می خوای باشی واسه همین دلیل میاری؟ اگه سحر دوست نداری ولش کن بهش ضربه نزن

جونگی:مگه من چیکار کردم... برای چی اینا رو بهم میگی تو که دیگه زن داری؟

کیو: من هنوز اونو دوست دارم ونمی خوام اشک هاش ببینم ..

هیون:مگه سحر دیشب گریه کرده؟ برای چی.. اخه

یونگی: ساکت نمی بینی این دوتا رو... ساکت

جونگی چی گریه کرده احتمالا تو یه کاری کردی؟ نه من

کیو: دیشب یادت نیست که داشتی با جسیکا می رقصیدی

جونگی: مگه کاری کردم با هاش داشتم می رقصیدم؟

کیو: اون رقص بود ... جسیکا اومده بود تو بغلت نزدیک بود ببوسیش.. میگی کاری نکردی؟واقعا که

هیون: داداش خدای خیلی بد داشت باهات میرقصید؟؟

هیونگ: تقصیر تو نبود هیون.. مقصر جسیکاست

جونگی: من باید چیکار باید میکردم؟

کیو: نمیدونم... فقط تکلیف خودت رو روشن کن واین قدر اذیتش نکن.

هیون: به خاطر همین رفته بودی دنبالش ... اره

کیو: اره

جونگی: وقتی رفتی دنبالش داشت گریه میکرد..

 



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در سه شنبه 3 آبان 1390

داستانم چطوره؟؟ ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین