تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part20

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part20
مرتبط با :

سلام ..سلام.... سلام

خوفین؟؟ چه خبرا؟؟؟

من اومدم بایه قسمت دیگه از داستان.... خوب بابت نظرات قشنگتون ممنون و مرسی از اینکه داستانم رو می خوانید.

خوی زیاد حرف نمیزنم برید سراغ داستان.... نظر یادتون نره

کیو: اره .. ازش پرسیدم برای چی گریه می کنی گفت اشغال رفته تو ی چشمش ولی می دونم به خاطر تو بوده ... وبهش گفتم به خاطر تو داره گریه مکنه بهم گفت نه  برای چی باید به خاطر توگریه کنه  برای کسی که نامزد داره...

هیونگ: راست میگه وقتی اومد تو و پیش ما نشست چشماش قرمز بود وازش پرسیدم گریه کرده گفت نه تو چشمش اشغال رفته

جونگی: خوب الان بهش زنگ میزنم واز دلش در میارم.

کیو: نمیدونم هر کاری می خوای بکنی بکن فقط اسم منو نیار .. چون بهش قول دادم دراین باره چیزی بهش نمیگم ...

صبح از خواب بلند شدم ومثل همیشه کارم رو کردم وچیزهای که خریده بودم روداشتم توی ساک میزاشتم که موبایلم زنگ خورد گوشی رو برداشتم اناهیتا بود با خوشحالی گوشی رو برداشتم.

سحر: سلام.. چه طوری خوبی؟؟

اناهیتا: سلام...مرسی. تو خوبی خوش میگذره؟

سحر: مرسی.. اره جات خالی .. چی شده یادی از ما کردی

اناهیتا: خوب تا یادم نرفته.. امروز باید برگرد ی چون رئیس کارت داره

سحر:چیکارم داره من که مرخصی گرفته ام خودش میدونه...

اناهیتا: اره .. ازم خواسته بهت زنگ بزنم وبگم فکر کنم برای پروژه باشه

سحر: خوب باشه من امروز میام ... می بینمت فعلا خداحافظ

اناهیتا: مواظب خودت باش.. بای

گوشی رو قطع کردم و به پدرم زنگ زدم وماجرا رو براش توضیح دادم وبهش گفته ام باید برم وپدرمم هم قبول کرد وگوشی رو قطع کردم به شرکت هواپیمایی زنگ زده ام ویه بلیط برای امروز رزرو کرده ام و وسایل هام رو جمع کرده ام بلیط هواپیمام ساعت3 بود  وبه سمت فرودگاه راه افتادم تا به فرودگاه رسیدم ساعت نزدیک سه بود وسایل هام رو تحویل دادم ومنتظر شدم تا اعلام کنن که سوار هواپیما بشم در همین موقع جونگی بهم زنگ زد وباهاش حرف زدهام صداش یکم گرفته بود می خواست منو ببینه و بهم گفت کجام منم ماجرا رو براش توضیح دادم وبهش گفته ام الان فرودگاه ام تا چند دقیقه دیگه پرواز میکنم و بر میگردم کره ودر همین ضمن بلند گو فرودگاه اسم پروازم رو خوند منم چون باید سوار می شدم ازش خداحافظی کردم داشته ام با خودم می پرسیدم برای چی می خواست منو ببینه ؟؟ اتفاقی افتاده ؟؟ و به خوم گفتم برگشت کره می بینمش و ازش می پرسم یا بهش زنگ میزنم در همین فکر هابودم که سوار هواپیما شدم وبعد از چند دقیقه پرواز کرد...و بعد از چند ساعت رسیدم از هواپیما پیاده شدم ...وسایلم رو تحویل گرفته ام وبه سمت خونه راه افتادم و بعد از یه ساعت به خونه رسیدم لباس هام رو عوض کردم وبه پدرم زنگ زده ام که رسیدم و پدرم بهم گفت که اونا از جزیره جیجو میرن بوسان یه سر به خالم میزنن و بعد با ماشین میان خونه وبهم گفت مراقب خودم باشم منم بهش گفته ام خوش بگذره وگوشی رو قطع کردم و به اناهیتا زنگ زده ام وبهش گفته ام من کره ام وفردا میام شرکت تا ببینم رئیس با من چیکارداره و اونم قبول کرد وازش خداحافظی کردم.

فردا صبح زود از خواب بلند شدم و کارام رو انجام دادم واز خونه بیرون زده ام و به طرف محل کارم راه افتادم بعد از نیم ساعت شاید بیشتر رسیدم داخل شرکت شدم وبه سمت اتاق ام راه افتادم بعد چنددقیقه رسیدم در روباز کردم و مثل میشه وارد اتاق شدم به همه سلام کردم و پشت میزم نشسته ام هنوز لونا نیومده بودسرم به کارم گرم بود که دیدم اناهیتا در اتاق رو باز کرد وبه همه سلام کرد وبه طرف م اومد

اناهیتا: سلام .. سلام

سحر: سلام.. کجا بودی ؟چرا اینقدر دیر کردی

اناهیتا: ترافیک بود دیر رسیدم.

سحر: نمیدونی رئیس با من چیکار داره؟

اناهیتا: نه نمیدونم چیزی نگفت .. فکر کنم مال پروژه باشه

بعد از چند ساعت گوشی دفتر زنگ خورد  واناهیتا گوشی برداشت و جواب داد وبه طرفی که میدونستم رئیس بوده گفت تا چند دقیقه دیگه می فرستم بیاد حتما و خداحافظی کرد و من گفتم

سحر:کی بود؟؟؟

اناهیتا: رئیس بود گفت بهت بگم بری دفترش

سحر: من رفتم

به سمت دفتر رئیس حرکت کردم و به دفترش رسیدم  وبه منشی گفتم که رئیس منو صدا زده بود ومنم اومدم ومنشی با هاش هماهنگ کرد و بهم گفت که می توانم برم تو ومنم تشکر کردم ودر زده ام و داخل شدم رئیس پشت میزش نشسته بود سلام کردم وجواب سلامم رو داد وبهش گفتم که صدام کرده ودید  ومن اومدم با من چیکار داشتید؟؟

مدیر:سلام... اره بیا اینجا شین

سحر: بله .. قربان

خوب هردو مون نشسته ایم و رو به مدیر کردم وگفته ام خوب برای چی صدام زدید؟

مدیر: خوب برای پروژه گفتم بیای اینجا

سحر: خوب ما لباس ها رو طراحی کردیم ودر حال دوخته شدن هستن فقط باید تبلیغ اش کنیم

مدیر: خوب من هم برای تبلیغات می خواستم بهت بگم وفشن شوی که تا دو روز دیگه است.

سحر:من باید چیکار کنم؟؟ بهم بگید تا انجام بدم

مدیر: خوب  برای تبلیغات با گروه سوپر جونیور قرارداد به بنند امروز چون ما وقت گرفتیم واونا هم قبول کرن پس برو امروز تا قرداد رو امضا کنن

سحر:من برم...کمپانی .چرا من؟

مدیر: اره... چون تو مسئول پروژه هستی  و من نمی توانم امروز برم

سحر: اتفاقی افتاده؟؟ که خودتون نمی توانید برید

مدیر: نه .. اتفاقی نیفتاذه فقط جای قرار کاری باید برم به خاطر همین می خوام بری

سحر: بله.. قربان امروز میرم وقرارداد رو بهشون میدم تا امضا کنن .

مدیر: مرسی.... ادرس رو ازمنشی بگیر

 

نظر یادتون نره



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در چهارشنبه 4 آبان 1390

چه حسی داری؟ ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین