تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - without heart(4)

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

without heart(4)
مرتبط با :

سلام دوستای و اجیای گلم

خوب خیلی نمی حرفم.

همتون رو خیلی می دوستم

بردید ادامه واسه داستان.

بااای

یه دفعه سالن رفت رو هوا.

بچه ها دیدن چند تا جوون اومدن توی

 رستوران.

اقای کیم:واای حواسم نبود که دابل اس

 امروز برای دیدن رستوران جدیدمون

 میان.

اخه قبلا مشتریمون بودن ولی رستوران

 جدید رو که ساختیم نیومده بودن تا حالا.

 

اتنا:چی چی؟؟؟؟دابل چی؟؟؟

اقای کیم:عجیبه واقعا دابل اس رو

 نمیشناسید؟؟؟

اناهینه:نه تا حالا حتی اسمشون رو هم

 نشنیده بودیم.

اقای کیم:عجیبه

خوب من باید برم پیش دابل اس شما

 میتونید فرم هاتون رو از منشی من

 تحویل بگیرید.

ایلین:باشه.ممنون

منشی بچه ها رو همراهی کرد و

 بهشون لباساشون رو داد.

یونیفرم بچه ها یک لباس مشکی بود با

 کفش پاشنه 5 سانتی و گیره های مو

 سفید.

بچه ها همه لباس هاشون رو پوشیدن.

اناهینه:ولی اتنا مو های من کوتاهه از

 این گیره ها نمیتونم توش بزنم.

رامتین:یه لحظه صبر کن من میدونم چی

 کارش کنیم.

رامتین موهای قهوه ای و کوتاه اناهینه رو

 گرفت تودستش ویه شونه از تو کیفش

 بیرون اورد و موهاش رو کامل کج کرد

 وگیره رو روش زد و یه گیره قهوه ای زیر

 گیره وصل کرد.

اتنا:وااای خیلی کوچولو به نظر میرسی.

اناهینه:خودتی.اذیتم نکن.

اگه مجبور نبودم هیچوقت همچین گیره

 ای رو توی موهام نمی زدم.

ایلین:باشه حالا

بچه ها دیدن اون طرف تر رییس داره با

 منشیش حرف میزنه تقریبا یه حالت

 عصبانی داشت.

بچه ها می شنیدن:رستوران هنوز کامل

 راه اندازی نشده.

ما نیرو کم داریم.

الان ابرومون میره.

منشی:میگید من چه کار کنم.؟؟؟

اگه کاری هست بگید تا من انجام بدم.

اتنا:رامتین کجا میری؟؟؟

رامتین:شما هم بیاید

بچه ها دنبال رامتین راه افتادن.

رامتین:اقای کیم ما میتونیم این کارو

 انجام بدیم.

اقای کیم:نه ما یه اشپز حرفا ای

 میخوایم.

بچه ها به ایلین اشاره کردن.

رامتین:اقای کیم باور کنید اون میتونه.

اقای کیم:باشه پس به عهده شما.

ایلین به سمت اشپز خونه رفت یه

 پیشبند بست و با کمک بقیه اشپزخونه

 رو راه انداختن.

اتنا هم رفت پشت پیانو نشست و زدن

 رو شروع کرد.

اناهینه تو دلش میگفت:اره بچه ها شما

از پسش بر میاید.

بچه ها همه محو اتنا بودن.

که ایلین سر اناهینه هوار کشید:

اناهینه!!!!رامتین!!!خوابید؟؟؟؟

سفارش اول رو ببرید به میز د..د..داب..ل

 نمیدونم چی.

ماهی تن نیم پز برای کیم هیونگ جون.

اناهینه:باشه انجام میدم الان.

سینی حاوی بشقاب رو برداشت  و به

 سمت میز دابل اس حرکت کرد.

به میز که رسید.

اناهینه:کیم...کیم هیونگ جون؟؟؟!!!

بچه ها تعجب کرده بودن.

خیلی عجیب بود که کسی اونا رو

 نشناسه.

جونگ مین:یعنی میخواید بگید ما رو نمی

 شناسید؟؟؟؟

اناهینه سرشو به نشانه منفی تکون داد.

و دوباره با تردید گفت:کیم هیونگ جون

هیونگ:من هستم.

اناهینه اومد طرف رو ببره سمت هیونگ

 که یه نفر پاشو جلوی پاش گرفت.

اناهینه:آیییی .بعد نگاهشو به بالا برد.

خواست معذرت خواهی کنه که متوجه

 اون صورت شد.

اره اون...

اناهینه:نامیااااا؟؟؟

با عصبانیت گفت:تو اینجا چه کار

 میکنی؟؟

نامیااا:مثل این کهه داری تو رستوران پدر

 بزرگ من کار می کنیا.

هیونگ:ببخشید مزاحم دعواتون میشم

 ولی میشه یه دستمال به من بدید تا

 این همه سس که روم پاشیدید رو پاک

 کنم؟؟؟

رامتین واسه هیونگ یه دستمال اورد.

رامتین:نامیااا.تو اینجا چی کار داری .

دیگه از جونمون چی میخوای؟؟؟

نامیا:فقط اومده بودم زستوران پدر بزرگم

که بهش سر بزنم مشکلیه؟؟؟؟؟

اناهینه:بعد چه جوری پات جلوی پای من

 گرفته شد؟؟؟

اتفاقی که نبود نه؟؟؟؟

نامیا:نه ولی دلم خنک شد.

نامیا:نمیدونستم بعد از اون اتفاق اناهینه اینقدر بد بخت شدی که بخوای اینجا کار کنی.

خیلی جالبه که دوستات ولت نکردن اگه

 من بودم دیگه حتی از نزدیکت رد نمی

 شدم.

اناهینه شروع به گریه کردن کرد وبا

 دو بیرون رفت.

......................................................

رامتین:یه بار دیگه نارا حتش کنی تمام

زندگیت رو به هم میریزم.

انیا:وااای ترسیدم.

رامتین بی توجه به انیا به بیرون از

 رستوران به دنبال اناهینه دوید و بعد از

 اون ایلین و اتنا روونه شدن.

اقای کیم به سمت بچه ها اومد و با دیدن

 اون وضع به هیونگ گفت:ببخشید من

 واقعا متاسفم کارکنان سهل انگاری

 کردن حتما باهاشون برخورد میشه.

بقیه بچه ها که تا به حال لام تا کام حرف

 نزده بودند گفتن:

هیون:ولی من فکر کنم تقصیر این خانوم

 بود و به انیا نگاه کرد.

انیا هم بی توجه شونه هاش رو انداخت

 بالا و گفت:به هر حال..

بچه ها همه دنبال اناهینه می گشتن.

ولی اخر سر چون پیداش نکرده بودن

 برگشته بودن خونه.

اناهینه تو قبرستون بود جایی که مادر و

 پدر همشون کنار هم دفن شده بود.

یه دفعه صدایی اومد و این صدا....



.:: ::.
نوشته شده توسط anag ss501 در پنجشنبه 5 آبان 1390

دوستای انا ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین