تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part21

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part21
مرتبط با :

سلام به دوستای گلم

خوفین؟؟ چطورین؟؟

چه خبرا؟؟ با هوای سرد پاییزی چطورین؟؟ با درسها چیکار می کنید؟؟

خوب اومدم با یه قسمت دیگه... برید ادامه برای خواندن داستان ومنتظر نظرهاتون هستم

بلند شدم و خداحافظی کردم و از اتاق رئیس بیرون اومدم وبه سمت منشی رفتم وازش ادرس رو گرفته ام وقرار دای رو که باید امضا میشود و به سمت اتاق ام رفته ام  وتا این که لونا منو دید به طرف ام اومد وازم پرسید و بهش ماجرا رو توضیح دادم ...وسایل هام رو جمع کردم خداحافظی کردم و از شرکت بیرون اومدم  یه تاکسی گرفته ام وبه سمت ادرسی که به داده بودن بهم کراه افتادم وبعد از یه ساعت یا کمتر رسیدم و از ماشین پیاده شدم و به سمت کمپانی راه افتادم و رسیدم به جلوی کمپانی می خواستم برم تو که نگهبان جلوی در بهم گفت

نگهبان: باکی کار دارید؟

سحر: خوب من با مدیر اینجا کار دارم... از شرکت سوفیا اومدم امروز قرار داشتم با هاشون

نگهبان: یه لحظه... صبر کنید

بعد چند دقیقه

نگهبان: بفرمایید

تشکر کردم و وارد کمپانی شدم و به سمت دفتر مدیر رفته ام منشی پشت میز بود بهش خودم رو بهش معرفی کردم واونم گفت که مدیر منتظر تون هستن بفرمایید  وبه سمت  در رفته ام  ودرزده ام و وارد شدم مدیر پشت میزش بود ... سلام کردم و اونم به من بود سلام کردم که وارد اتاق شدم واونم تا منو دید از پشت میز بلند شد وبه سمت من اومد وبهم خوش امد گفت وبهم گفت بفرمایید  ومنم نشسته ام 

مدیر کمپانی: خوب قرار بود خودشون بیان... برای امضای قرار داد

سحر: شرمنده... براون اتفاقی افتاد و من رو جای خودشون فرستادن

مدیر کمپانی: خوب قر داد کجاست؟؟

سحر: اینجاست.. بفرمایید

مدیر کمپانی: خوب چند لحظه صبر کنید تا لیدر گروه هم بیاد.. اشکالی نداره؟؟

سحر:نه.. اشکالی نداره

مدیر: لطفا برامون دوتا قهوه بیارید

منشی: باشه

بعد از نیم ساعت در زده شد و یه نفر وارد اتاق شدم دیدم که جونگی بود بلند شدم و بهش سلام کردم جونگی تا منو دید تعجب کرد وبهم سلام کرد ونشسته ام واونم کنار من نشست

جونگی: شرمنده... دیر رسیدم بیرون ترافیک بود

مدیر : خوب این لیدر گروه هستن....وجونگی جان اینم مسئول کمپانی برای امضای قرار داد اومدن

سحر: سلام ... خوبی

جونگی: سلام.. مرسی

مدیر: شما هم دیگر رو می شناسید؟؟

جونگی: بله

مدیر:چه خوب... خوب بیا قرارداد رو امضا کنیم

سحر: بفرمایید

مدیر: خوب اینم از امضای من.. فقط باید هوای ما رو داشته باشین

سحر: چشم

بلند شدم وخدا حافظی کردم واز اتاق بیرون اومدم و از منشی خداحافظی کردم ودیدم که جونگی هم پشت سر من از اتاق بیرون اومد وبه طرف من اومد وبهم گفت

جونگی: بیا بریم کارت دارم

سحر: باشه.. چیکار داری؟

منم پشت سرش حرکت کردیم باهم رفتیم پایین وقتی رسیدم در ماشین رو برام باز کرد منم نشسته ام وبه سمت یه جای خلوت رفت منم سکوت بین ما گذشت تا اینکه به یه جای خلوت رسیدیم منظره خیلی قشنگی داشت از ماشین پیاده شدم تا با دقت منظره رو نگاه کنم و دیدم جونگی هم با من از ماشین پیاده شد من رفته ام کنار حصاری که نزدیک بود نشسته ام و جونگی به سمتم اومد وکنارم نشست  و رو بهم کرد

جونگی: خوب خیلی وقته ندیدمت

سحر: اره.. خوب بگو چیکارم داری؟

جونگی: خوب می خوام راجب اون شب حرف بزنم وبرات توضیح بدم

سحر:برای چی می خوای به من توضیح بدی؟ اون نامزده تو وتو هم  اونو دوست داری؟ برای چی باید بهم توضیح بدی؟؟

جونگی: خوب... احساس می کنم ناراحت هستی از دستم

سحر: من ناراحت نیستم....

جونگی: من تو رو دوست دارم باید برات توضیح بدم تا سو تفاهم نشه برات

سحر: برای چی ؟؟ کی ازت خواسته برام توضیح بدی .. خودت رو اذیت نکن

جونگی:  هیچ کس... ازم نخواسته 

سحر: منظره قشنگیه... نه

جونگی: اره .. ولی جواب منو ندادی

سحر: تو نباید این حرف رو بزنی...

جونگی: ولی... من تو رو دوست دارم

سحر:بس کن ..  باشه واسه بعد

از روی حصار بلند شدم وو بش گفته ام باید برم که گفت وایستا میرسونمت من سوار ماشین شدم وبعد از نیم ساعت به خونه رسیدم وازش خداحافظی کردم وبهش گفتم دو سه روز دیگه می بینمت .

دو روز از اون ماجرا گذشت توی این دو روز سرم خیلی شلوغ بود بابت پروژه که قرار بود انجام بشه برای لباس ها اصلا نفهمیدم چه جوری گذشت .توی استادیو بودم داشتم وسایل و کارهای لازم یا بهتر بگم هماهنگی های که قرار بود برای تبلیغات انجام میدام وسرم با کارگردان گرم بود داشتم براش یه سری مطالب رو توضیح میدادم  بعد از اینکه براش مطالب رو توضیح دادم  داشته ام میرفتم بقیه کار ها رو چک کنم ببینم درسته یا نه واینکه ببینم گروه اومدن یا نه که؟ دیدم لونا به طرف ام اومد گفت که گروه اومده و می توانیم ضبط رو شروع کنیم منم گفتم خوب باشه  بیا بریم بهشون خوش امد بگیم با هم دیگه به سمت گروه را افتادیم بعد از چند دقیقه به جای که نشسته بودن رسیدم داشتن با هم حرف میزدن که  رو به شون کردم وگفتم

هیون:یونگی این سحر نیست

یونگی: نمیدونم فکر نکنم اون باشه.... نظر تو چیه هیونگ؟

هیونگ: نه بابا .. سحر اینجا چیکار داره؟

هیون: ساکت دارن میان طرف ما

سحر: سلام ... به همگی خوشحال ام که می ببینمتون

جونگی: سلام سحر... خوبی؟؟ دیر که نکردیم که

سحر: نه دیر نکردید هنوز گروه دختری که با هاشون قرار داریم نیومدن شما زودتر اومدی از اونا

هیون: این سحره... اره خودتی سحر

سحر: اره خودم هستم .. مگه باید کی باشه

هیونگ: هیون تو میدونستی به ما چیزی نگفته ای

جونگی: ما که نپرسید که... حالا میدونید

سحر: خوب بزارین دوستم بهتون معرفی کنم .. این لونا ست بهترین دوست من و طراح لباس

اناهیتا: سلام... بزارید خوم معرفی کنم من اناهیتا هستم و از اشنایتون خوشبختم

هیون: هیونگ به نظرت خوشگل نیست

هیونگ: اره خوشگله

هیون: من هم از طرف کل گروه میگم ما هم از اشنایت خوشبختیم نه ... بچه ها

هیونگ: راست میگه... اره

هیون: سحر خوب حالا بگو این گروه دختر کیه؟؟

سحر: نمی توانم بگم؟؟

هیونگ: حالا که تو نمیگی اصلا بزار از لونا بپرسم .. اناهیتا تو میدونی اون دختر گروه کیه

اناهیتا: خوب... خوب

هیون: اذیت اش نکن هیونگ الان میان معلوم میشه دیگه... اینقدر کنجکاو نباش

اناهیتا: سحر.. سحر

سحر:بله چیه ... لونا

اناهیتا: خوب بیا یه لحظه اینجا کارت دارم

سحر: ببخشید یه لحظه

هیونگ: خواهش می کنم

اناهیتا: گروه گیلرز جنریشن داره میاد تو گفتم بهت بگم

سحر: خوب برو به مدیر و کار گردان بگو می توانیم ضبط شروع کنیم

هیونگ:  بچه ها اونجا رو...ببینید

کیو: گیلرز جنریشنن ... اونا نیستن

هیون:خودشونن... اره خودشونن

جونگی:یعنی ما باید با اینا تبلیغات انجام بدیم

هیونگ: هیون خوش به حال تو که نامزدتم توشه

سحر: خو ببخشید یه کاری بود باید میرفتم

جونگی: سحر بیا اینجا کارت دارم

سحر: باشه.. چیه

جونگی: چرا به نگفتی گروه دختر ی که برای تبلیغات میان این هستن

سحر: خوب ازم نپرسیدی بگم.. برای چی حالا مگه اتفاقی افتاده ؟؟

جونگی: نه.. اتفاقی نیفتاده ولی باید بهم می گفتی

سحر: خوب باید بریم .. باشه برای بعد الان ضبط شروع میشه

اناهیتا: سحر ..بیا دیگه

سحر: ایتوک فعلا... من بایدبرم

هیونگ: هیون بیا اینجا ..... باید لباس عوض کنیم

جونگی: اومدم

هیون: چرا اینقدر عصبانیه... چیزی شده

هیونگ: نمیدونم .. فکر کنم شاید به خاطر جسیکا باشه

نظر نشه فراموش



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در پنجشنبه 5 آبان 1390

بهم بگو چطوربود؟؟ ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین