تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part22

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part22
مرتبط با :

سلام.... سلام... به همگی

خوفین؟؟ چه خبرا؟؟

با هوای بارونی چطورین؟؟مواظب باشین سرما نخورید... با درسه ها چطورین؟؟

خوب زیاد حرف نمیزنم ومنتظرتون نمیزارم برید ادامه داستان در ادامه....ونظر یادتون نره

 

من رفته ام پیش گروه دختری که اومده بودن بهشون سلام کردم وبعد پیش مدیر وکارگردان رفتم شروع به ضبط کردیم جسیکا به جونگی چسبیده بود وخیلی خوشحال به نظر میومد ولی من زیاد به روی خودم نیاوردم وخودم رو محو کار کرده بودم که با صدای کارگردان به خودم اومد که گفت خوب بعد ناهار وکمی استراحت ضبط  رو ادامه میدم و از کنار من بلند شد و به همه خسته نباشید گفت ورفت منم یه کم کار هام رو سرو سامان داشتم میدادم که لونا به سمتم اومد وبهم گفت بیا بریم منم قبول کردم وبلند شدم وبه سمت سالن غذا خوری راه افتادیم بعد از چند دقیقه رسیدیم  به  اطراف نگاه کردم خیلی شلوغه بود. یه طرف مدیر وتهیه کننده وکارگردان وغیره نشسته بودند یه طرف دیگه مدیر کمپانی با یه سری افراد که من نمی شناختم نشسته بودن ویه طرف دیگه هم گروه سوپر جونیور وگروه گیلرز جنریشن  هم با هم نشسته بودند. من و اناهیتا با هم رفته ایم و غذامون رو گرفتیم و که لونا رو به طرف من کرد و گفت

اناهیتا: سحر.. اینجا خیلی شلوغ  بزار ببینم کجا بنشینیم

سحر: خوب.. نمیدونم یه نگاهی بزار بندازیم

اناهیتا: خوب بیا بریم پیش اونا بشینیم

سحر: نه.. بیا بریم اونجا بشینیم خلوته

اناهیتا: باشه بریم

اون میز خالی که من به اناهیتا نشون دادم باید از کنار میز گروه دابل اس رد می شدیم ولی به هر حال  باید رد می شدم  رو به لونا گفته ام بیا بریم همین که چند قدمی رفتیم دیدم هیونگ به سمت ما اومد ورو به ما کرد و گفت

هیونگ: خوب اومدن .. کجا می خواین بشینید

اناهیتا: خوب همی اطراف می شینیم

هیونگ: سحر بیا پیش ما بشین

سحر: نه مزاحم نمیشیم ... لونا یکم خجالتی بهتر اونجا بشینیم

هیونگ: بیا بریم .. این حرفا چیه میزنی؟؟ لونا تو خجالتی هستی

اناهیتا: نه

هیونگ: بیا بریم سحر... نکنه اتفاق افتاده نمی خواهی بیایی؟؟هان

سحر:  نه چیزی نشده.....باشه بریم.

به اسرار هیونگ من واناهیتا سر میز اونانشسته ایم و غذامون رو شروع به خوردن کردیم و بعد از اینکه غذامون رو تموم کردیم من رو به لوناکردم وگفتم که اگه غذاش رو تموم کرده بلند شه بریم که کار داریم اونم قبول کردباهم بلند شدیم واز همگی خداحافظی کردیم ومن اناهیتا به سمت استایی را افتادیم بعد مدتی رسیدیم . اناهیتا رفت تا به کا رهاش برسه ومنم رفته ام نشسته ام تا کارهام رو روبه راه کنم ولی نمی توانستم تمرکز کنم نمدونم چرا این قدر اضطراب دلشوره داشتم وناراحت بودم ویاد حرکات جسیکا که می افتادم بی اختیار بیشتر ناراحت می شدم و از یه طرف خیلی خوشحال بودم  چون امروز پدرم بهم زنگ زده بود وبهم گفته بود که امروز حرکت می کنن ومیان خونه وقتی بهش فکر میکردم خوشحال می شدم سرم رو به کار گرم کرده ام. وبعد از یه مدت کوتا گروه ها ومدیر وغیره اومدن وشروع به ضبط کنیم  که دیدم کیوبه سمت من اومد وبهم گفت بیام تا ضبط شروع نشده من قبول کرده ام وباهاش به یه جای خلوت از استادیو رفتم و رو بهش کردم

سحر: خوب بگو چیه؟؟ چیکارم داری؟؟

کیو: ناراحتی... اتفاقی افتاده کسی کاری کرده

سحر: نه... چطور مگه

کیو: می دونم که ایتوک رو دوست داری؟؟ اذیتت کرده

سحر: نه.. کی اینو گفته اون نامزد داره... این چه حرفیه میزنی

کیو: پس چرا وقتی جسیکا رو با جونگی می بینی عصبانی وناراحت میشی

سحر: از این فکرا نکن اشتباه.... من کی اینکارو کردم بیا بریم

کیو: یعنی تو هیچ مشکلی با این قضیه نداری؟؟

سحر: نه.. بریم باید بریم دیگه

بعد از اون صحبت من وکیو به سمت بقیه رفتیم وشروع به کار کردیم یه چند ساعتی گذشت دیگه اخرای کار بودیم که لونا گفت که بیا اینجا .. این رو ببین که گوشیم زنگ خورد به شماره نگاه کردم ولی نا اشنا بود گوشی رو جواب دادم

سحر:الو...... سلام

بازرس:سلام... خانم سحر جایه

سحر:بله خودم هستم ... شما

بازرس:خوب من بازرس جنایی چوی هو هستم

سحر: بازرس جنایی.. اتفاقی افتاده ؟؟ چیزی شده

بازرس: خوب.. می خواستم بگم پدر ومادر و برادرتون تصادف کردن

سحر:چی؟؟ تصادف کردن.. کجا؟؟ کی؟؟ حالشون چه طوره

بازرس:متاسفم..اینو میگم اونا فوت کردن برای تشخیص باید بیاد اینجا

سحر: امکان نداره... کجا باید بیام ... باشه تا چند لحظه دیگه اونجام

ادرس رو گرفتم از بازرس گرفته ام وگوشی رو قطع کردم باورم نمیشد رو به اناهیتا کردم دیدم منو با چهره ی مضطرب دنبال می کنه بهش گفت ام

سحر: لونا من باید برم؟؟

اناهیتا:کجا می خوای بری هنوز کارمون تموم نشده... اتفاقی افتاده

سحر: بقیه رو انجام بده .. من باید برم اداره پلیس بعد همه چیو بهت میگم.. باشه

اناهیتا: صبر کن.. بگو چی شده؟؟؟ برای چی؟؟

سحر: بعدا بهت میگم ... خداحافظ

سراسیمه از در بیرون زده ام و به سمت ادرسی که داشته ام رفته ام باورم نمیشد اونا مرده باشن به خودم می گفتم اشتباه شده من صبح باهاشن حرف زده ام امکان نداره اونا هیچ وقت منو تنها نمی زاره بعد از مدتی به بیمارستانی که بازرس بهم ادرس شو داده بود رفتم وقتی رسیدم داخل شدم دیدم یه مرد بلند قد و با چشمای کشیده وبا موهای کوتاهی که به یه طرف صورتش ریخته بود وبا لب و دهان کوچیک بود که سنش می خورد که بیست ونه یا بیست وهشت رو داشته باشه و با کت چرم سیاه وبا بلوز سفید رنگ وباشلوارجین مشکی رنگ که به تن داشت به طرف من اومد و ازم پرسید که اسم من سحر جایه هست منم گفته ام اره وخودش رو به من معرفی کرد دوباره وبهم گفت که بیاید بریم تا اجساد رو شناسایی کنم و بهم گفت پشت سرش برم منم قبول کردم وپشت سرش راه افتادم تا اینکه به یه اتاق رسیدیم در رو باز کرد و و بهم گفت برم تو منم رفته ام سه تا جسد روی سه تا تخت بودن وروش هاشون رو رویه سفید کشیده بودند وپشت من وارد اتاق شد وکنر یکی از اون جسد ها که رویه سفید داشت رفت ورویه شو زد کنار وبهم گفت می شناسمشون یا نه من باورم نمیشد اون برادرم جونکی بودبهش گفته ام اره ین برادرمه و به سمت بقیه رفت و رویه ها رو زد کنار پدرم ومادرم بودن باورم نمی شد که اونا باشن دست وپا هام شل شده بودن نی وایستادن نداشته ام به سمت جسد مادرم رفته ام وبهش نگاه کردم وبهش گفتم مامان بلند شو..بلندشو مامان واینگار صدامو نمی شنید به سمت جسد پدرم رفته ام دستاش رو گرفت ام بهش گفته ام بابا بلندشو مثل مادرم ولی اونم انگار نه انگار به سمت برادرم رفتام اشک تو چشمام حلقه زده بود بدون اینکه بخوام سرازیز می شد اشکام پاک کردم وبه ته مین گفتم بلند شو.. اذیت نکن بلند شو  شوخی نکن ولی اونم مثل مادر وبابام جواب نمیدادن نمی توانستم باور کنم بدونه اینکه بخوام داد میزدم واشک می ریختم که دیگه پا هام طاقت وزنم رو نداشت .

 



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در جمعه 6 آبان 1390

بهم چند ستاره از 5 تا ستاره میدی؟ ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین