تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part23

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part23
مرتبط با :

سلام به قشنگ های خودم

خوفید؟؟ چطورین؟؟ خوش میگذره

بعذازظهر هوای پاییزیتون بخیر بشه.... هوا خیلی سرد شده مراقب باشید سرما نخورید؟؟

من اومدم دوباره... اول یه گله کوچیک چرا اینقدر نظرات کمه .....خوب  ازتون می خوام نظراتتون برام بزارید؟؟

خوب برید سراع داستان و نظر نشه فراموش

فلاش بک(درون استادیو)

کیو: چی شده لونا... سحر کجا رفت؟؟

اناهیتا: نمیدونم... گفت داره میره اداره پلیس

کیو: اداره پلیس...

هیون: سحر.. وایستا ببینم کجا داری میری؟؟

جونگی: کیو داره کجا میره؟؟

کیو: داره میره اداره پلیس

جونگی: خوب برای چی؟؟

کیو: نمیدونم من میرم دنباش ببینم چی شده

جونگی: نمی خواد تو برو من میرم.. بهت خبر میدم

پایان فلاش بک

زانو زده ام رو زمین زده ام با صدای بلند زده ام زیر گریه نمی توانستم باور کنم که تنها شده برای همیشه که دیدم یکی به طرف ام اومد ومنو بغل کرد بهش نگاه کردم دیدم جونگیه بهش گفته ام بهشون بگو که بلند شن هرچی بهشون میگم بلند نمیشن اونا نمی توانن منو تنها بزارن تو بهشون بگو بلند شن شاید به حرفای تو گوش بدن...هان..بگومامان بلند شو ته مین و بابا بلند شید شما نمی توانید منو تنها بزارید... نه نمی توانید نمیدونم تا چه وقتی داشته ام گریه میکردم ولی جونگی منو به سینه اش چسبونده بود.بعد از یه ساعت شایدم بیشتر با کمک جونگی بلند شدم ورو پاهام وایستادم واز اتاق بیرون اومدم و رو به بازرس کردم که چه اتفاقی براشون افتاده با چی تصادف کردن؟؟ کجا این اتفاق افتاده؟؟بازرس رو به من کرد وگفت

بازرس: خوب اونا سر یه پیچ تصادف کردن .......نزدیک تونل بوسان چو بود؟؟

سحر: باچی تصادف کردن؟؟

بازرس: خوب با کامیون تصادف کردن

سحر: چه جوری این اتفاق رخ داده

بازرس: راننده کامیون خواب الود بوده و موقع رانندگی خوابش می بره وقتی متوجه میشه تا میاد ترمز کنه ماشینش با ماشین مادر وپدر شما برخورد میکنه

جونگی: حالا راننده زنده است؟؟ کجاست حالا

بازرس : متاسفانه ...راننده کامیون هم فوت کردن

جونگی: مرسی بازرس... سحر بیا بریم

سحر: کجا بریم وقتی اونا اینجان من کجا بیام ... من تنهای جای نمیام؟؟ من می ترسم

جونگی: بس کن بیا بریم...من پیشتم بیا

در همین حال که  داشتم گریه میکردم وباورم نمی شد که پدر ومادر وبرادرم رو از دست دادم و اون منو با اسرا می خواست از اونجا منو با خودش ببره که دیگه نمیدونم چه اتفاقی افتاد وقتی چشمام رو باز کردم نمی دونستم کجام ؟؟ به اطرافم خوب نگاه کردم دیدم جونگی و لونا کنارم هستن تا لونا دید چشمام بازه باصدای بلند گفت به هوش اومده اقای جونگی سحر وبه طرف اومد وگفت

اناهیتا: به هوش اومدی.. حالت خوبه؟؟

سحر: من کجام؟؟ چه اتفاقی افتاده ؟؟

جونگی: هیچی غش کردی... اوردنت توی یکی از این اتاق های بیمارستان.خوبی؟؟

در همین حین دکتر  با وارد شد

اناهیتا: سلام اقای دکتر

جونگی: سلام اقای دکتر

دکتر: سلام.. حال بیمار ما چطوره؟؟

سحر: سلام خوبم

دکتر: خدا رو شکر

سحر: خوب من کی می توانم برم اقای دکتر

دکتر: خوب انگار حالتون بهتره...خوب این سرم تموم شد می توانید برید

سحر: مرسی

جونگی: لازم نیست بمونه اینجا ...

دکتر: نه می توانه برید فقط  برید برگه های مرخصی رو پر کنید

اناهیتا: باشه.. من انجام میدم

جونگی: نه من میرم انجام بدیم شما لونا خانم به سحر کمک کنید لباس هاشو تنه اش کنه

اناهیتا: باشه

دکتر: خوب شما بیاید با من بریم تا بهتون بگم .. با اجازه

سحر: خداحافظ

اناهیتا: مرسی اقای دکتر

جونگی رفت ولونا هم به من کمک کرد یه نیم ساعتی گذشت ومنم لباس هام رو پوشیدم واماده بودم که دیدم جونگی از در اتاق اومد تو وبه من گفت که خوب می توانیم بریم منم قبول کردم وبهم مون رو کرد وگفت تا شما بیاید پایین من میرم ماشین رو بیارم جلوی درمیرم منم گفته ام باشه با هم بیرون رفتیم از اتاق که بیرون بازرس به طرف ام اومد بهم گفت که از اینکه می بینه حالم خوبه واینکه بهم گفت که هر موقع بخوایم می توانیم بیایم واجساد رو تحویل بگیریم من دوباره اشک تو چشمام حلقه زد نمی دونستم چی باید بگم که اناهیتا روبه بازرس گفت باشه ما میایم سحر بیابریم باید استراحت منی ومنو با خوش بردپایین من بدونه اینکه بخوام اشک روی گونه هام سرازیر می شد وقتی به جلوی در رسیدیم جونگی از ماشین پیاه شد  ودر رو برای ما باز کرد ومن و اناهیتاسوار شدیم.

اناهیتا: حالت خوبه؟؟

سحر:خوبم ..  کی اومدی اینجا لونا؟؟ کی بهت خبر داد؟

اناهیتا :یه ساعت پیش اومدم اینجا... هیچ کس زنگ زدم به گوشیت که جونگی گوشی رو براشت بهم گفت غش کردی منم اومدم

سحر: جونگی تو چه جوری فهمیدی؟؟

جونگی: خوب دیدم با عجله داری میری ومنم هرچی صدات کردم نشنیدی منم دنبالت امدم

سحر: فیلمبرداری چی شد؟؟ نباید می اومدین  دو تای تون فیلمبرداری چی شد؟؟

اناهیتا: خوب تموم شده

سحر: حالا به رئیس چی جواب بدم... نباید اینکار رو می کردین اون به من اطمینان کرد

اناهیتا: خوت رو اذیت نکن کاری که شه

جونگی: غصه نخور من درست اش می کنم

سحر: چی می خوای درست کنید؟؟ هان نباید می اومدین

اناهیتا: سحر من درستش می کنم غصه نخور

 



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در شنبه 7 آبان 1390

بهم بگو جالب بود؟؟ ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین