تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part24

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part24
مرتبط با :

سلام.... سلام... به خوشمل های خودم

خوفین؟؟ چه خبرا؟؟چطورین؟؟

خوش میگذره...... با هوای بارونی و سرد پاییزی چطورین؟؟؟با درس ومدرسه و دانشگاه چطورین؟؟

خوب من اومدم با یه پارت دیگه  از داستانم.....  برید ادامه برای خواندن داستان ومنتظر نظرهاتون هستم مثل همیشه

بعد از مدتی  به خونه رسیدم از ماشین پیاده شدم و اناهیتا و جونگی هم از ماشین پیاده شدن دلم نمی خواست برم تو .ولی به هر حال باید میرفتم  با اونا داخل خونه شدم و با کمک اناهیتا توی اتاق ام لباس هام رو عوض کردم  وروی تخت دراز کشیدم که جونگی اومد توی اتاقم توی دستش دوا هام واب بود کنارم روی تخت نشست ورو بهم کرد

جونگی: خوب  بیا این دوا هاتو بخور؟؟

سحر: مرسی

جونگی: من اینجا می مونم شما می توانید برید؟؟

اناهیتا: نه من می مونم شما برید استراحت کنید من بمونم بهتره

سحر: نمی خوام مزاحم هر دوتاتون بشم  برید استراحت کنید حالم خوبه

اناهیتا: نه .. من می مونم پیشت .. مزاحمت چیه دختر

سحر: جونگی برو استراحت کن .. لونا پیشم هست ممکنه چند روز نتوانم  بیام باید مراسم برای پدر ومادرم بگیرم

جونگی: باشه هرجور راحتی من میرم ولی فردا میام

سحر: فقط یه زحمت برات ارم فقز به رئیس ماجرا رو

جونگی : غصه نخور.. اون با من فعلا بای

سحر: شب بخیر.. مراقب خودن باش

اناهیتا: شب بخیر من مواظب اش هستم شما ناراحت نباشید

جونگی: مرسی... شب بخیر

خوابگاه دابل اس

همه بعد ازاینکه فیلمبرداری تموم شده بود سوار ماشین شده بودن وبعد از چند ساعت به تازه به خوابگاه رسیده بون وداشتن لباس هاشون رو عوض می کردن  و تا اینکه هیون از اتاق اش بیرون اومد وبه سمت اشپزخانه رفت تا برای بچه ها شام درست کنه .و بعد  این همه اومدن بیرون و هرکسی واسه خودش مشغول کاری بود هیونگ داشتن تلویزیون نگاه می کردن یونگی داشت مجله می خواند و چیدند برای شام وکیو هم توی اتاق شون بودن که در همین حین که سر هرکسی مشغول کار خودش بود که هیون همه رو صداکرد گفت بیان شام  اماده است وهم هبلند شدن رفتن تا سر میز شام بخورن ویونگ هم رفت کیو  رو صدا کنه بع از مدتی همه دور میز نشسته اند و شام شون رو خوردند و کیو و هیونگ هم کمک کردن تا میز رو جمع کنند و یونگی هم داشت به هیونگ کمک می کرد تا ظرف ها رو بشوره.بعد ازنیم ساعت همه دور هم نشسته  بودند که در خونه باز شد ودیدن جونگی وارد اتاق شد و هیونگ رو به جونگی کرد وگفت

هیونگ: داداش .. سلام اومدی؟؟

جونگی: سلام.. اره

هیون: برو لباست رو عوض کن بیا

جونگی: باشه... من میرم الان میام

هیون: چی شده.. چرا اینقر ناراحت کسی میدونه

هیونگ: نمیدونم .. چی شده.

یونگی: راستی کسی نمیدونه برای چی ایتوک رفت یهو وسط تبلیغ رفت بیرون

کیو: من دیدم دنبال سحر رفت بیرون

هیون: داداش بیا اینجا بشین اینجا

کیو: چی شده؟؟ بگو ببینم برای چی سحر اونجوری داشت می دوید؟

هیونگ: راست میگه داداش  کجا رفتی  یهو؟؟

ایتو جونگی: هیچی... فردا باید همه اماده باشین بریم مراسم ختم

هیون: مراسم ختم کی؟؟ بگو ببینم

کیو: بگو نکنه برای سحر اتفاقی افتاده بگو؟؟

جونگی: نه اتفاقی برای سحر نیفتاده ولی برای خانواده اش...

هیون:داداش بگو ببینم چه اتفاقی افتاده.. نصف عمر شدیم

کیو: خانواده اش چی؟؟

جونگی: خانواده اش امشب داشتن برمی گشتن که توراه تصاف کردن وفوت شدن

هیونگ: تصادف کردن؟؟ باچی؟؟

جونگی: با کامیون تصادف کرن و اینکه راننده هم مرده

کیو: شوخی می کنی؟؟ اونا مردن...واقعا

جونگی: نه شوخی نمی کنم فوت کردن.

کیو: حال سحر چطور بود؟؟

جونگی: بیمارستان بود..حالش بهم خورد بود

کیو: حالش به خورد.. من برم پیشش

جونگی: نمی خواد بری الان حالش بهتره اوردیمش  خونه  ودوست اش الان پیششه

هیون: الان خیلی براش سخته

هیونگ: باشه فردا ما میایم با هات

جونگی: من میرم بخوام .. یکم سرم درد می کنه

هیون: خوب فردا رو چیکار کنیم ... برنامه داریم

جونگی: غصه نخورید درستش می کنم ... نگرا ن نباشید شب بخیر

هیونگ: هر چی تو بگی.... شب بخیر

هیون: خوب همه بریم بخوابیم دیگه... من که خیلی خسته ام

فردا صبح با نور خورشید که از پنجره اتاق روی چشمام افتاده بود بلند شدم اصلا حس وحال اینکه از رختخواب بلند شم رو اصلا نداشتم که دیدم در اتاق باز شد و هانی در رو باز کرد وبهم گفت که بلندشم و ست و روم رو بشورم  وبیام پایین صبحانه بخورم  منم با صدای نسبتا ارام گفتم باشه منم الان میام تو برو منم میام اونم قبول کرد ودر بست ورفت منم از رختخواب بلند شدم ودست روم شستم ولباس هام رو عوض کردم ورفتم پایین وپشت میز نشسته ام وشروع به صبحانه خوردن کردم و رو به هانی کردم وبهش گفته ام امروز باید برم سالن بگیرم ومراسم ختم رو برگزار کنم پس  نمی توانم بیام شرکت و بابت کمک ممنونم واونم بهم گفت باشه منم کمکت می کنم من میرم سالن رو میگیرم وتو هم بقیه کارها رو کن به فامیل ها زنگ بزن وخبر بده منم قبول کرم صبحانه ام که تموم شد هر دو مون با هانی ظرف هاشسته ایم و اماده شدیم وبا هم از خونه زه ایم بیروه هانی رفت دنبال کاری که خوش گفته بود ومنم رفته ام نبال بقیه کارها قرار شده بو وقتی کارمون تموم شد همدیگه رو توی خونه ما ببینیم منم قبول کرده اصلا نفهمیدم چه جوری کارها رو انجام دادم رفته ام خونه هانی زودتر از من اونجا بود بهش سلام کردم ورفتم لباس هام عوض کرم وامدم هیوری بهم گفت سالن برای ساعت 7 شب گرفته منم گفته ام ممنونم و بقیه کارها روانجام دادم به فامیل زنگ زده ام وخبر ادم که برای اونا مراسمی که گرفته ام ساعت هفت شبه و به جونگی ام زنگ زده ام وخبر دادم.

 



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در یکشنبه 8 آبان 1390

نظرات ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین