تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part25

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part25
مرتبط با :

سلام ... سلام به دوستای عزیزم

خوفین؟؟ چطورین؟؟ چه خبرا؟؟

 هوا خیلی سد شده نه.... با هوای سرد چطورین؟؟

من اومدم با یه پارت دیگه از داستان ...تا الان چطور بوده... دوست داشتید؟؟خوب برید سراغ داستان

منتظر نظرهای خوبتون هستم... دیگه برید ادامه

 

به ساعت نگاه کردم ساعت 5 بود رفتم اماده شدم  وبا هانی به سمت سالن رفتیم کارهای توی سالن رو انجام دادم ومنتظر مهمونا بوم اصلا نفهمیدم ساعت کی هفت شد یکی یکی مهمونا می اومدن و به پدر ومادر وته مین که عکس هاشون قاب شه بود با گل تعظیم می کردن وبه من تسلیت می گفتن اصلا باورم نمی ش که این اتفاق افتاده باشه هانی تمام مدت کنارم بود وازم مواظبت میکرداشک بدونه اینکه بخوام از گونه ام جاری میشد تا اینکه دیدم جونگی با اعضای گروه اش اومدن تو به من تسلیت گفته اند.منم ازشون تشکر کردم وبهشون گفته ام بابت همه چیز ممنونم وبران از خوشون پذیرایی کن اصلا نمیونستم چه خبره تو حال خودم بود اونا رفتن و من به قاب عکس اونا نگاه می کردم ولی نمیدونستم باید چیکار کنم وچی بگم تااینکه دیدم هانی به سمت من اومد وبهم گفت بیا بریم یه چیزی بخور ومنم قبول نکردم وگفتم سیرم ولی دیدم جونگی هم اومد وبا هانی به زور منو با خودش برد رفتم با اون دوتا سر میز نشسته ام.. جونگی جلوم غذا گذاشت وقاشق رو داد دستم وبهم گفت بخورم منم شروع به خوردن کردم با سکوت گذشت هیچ کس هیچی نمی گفت وهم ساکت بودن ... غذام که تموم شد بلنذ شم باید بقیه مراسم رو انجام میدادم ورفتم  سوار ماشین شدم و به جای که نمیدونستم کجاست راه افتادم و بعد مدتی رسیدم واز ماشین پیاه شدم و جسدها رو روی چوب ای گذاشته بودند و شروع به اتیش زدن کردن باورم نمی شد.که پدر ومادرم وته مین رو جلوی چشمام دارن می سوزنن باور شدنش خیلی سخت بود دلم داشت اتیش می گرفت پاهام سست شده بود نمی توانستم رو پاهام وایستم بدونه اینکه بخوام افتادم روی زمین و داشته ام گریه می کردم که کیواومد بغله ام کرد و داشته ام توی بغله اش گریه میکردم که جونگی اومد به سمت من ومنو اروم بلند کرد. واروم  منو به سمت ماشین برد . بعد از مدتی  با اون هانی  وبقیه به لب دریا رسیدم و با کمک جونگی خاکستر ها رو توی اب ریختم و به  خونه رفته ام.اصلا نفهمیدم چه جوری مجلس برگزارشد وقتی به خودم اومده بودم مراسم تموم شده بود ومن توی خونه بودم و جونگی واعضای گروه اش و هانی واناهیتا با من اومده بودن ومنم رفتم لباسم رو عوض کردم ورفتم توی اشپزخونه تا یه چیزی برای پذیرایی خوردن ببرم در یخچال رو باز کردم ویکم نوشیدنی ومیوه در اوردم وشروع کردم به پوس کردن میوه ها که هانی اومد توی اشپزخونه و بهم گفت که بزارم اون این کار رو می کنه ومنم بهش گفته ام نمی خواد من خودم انجام میدم بهش گفتم بره بشینه منم الان میام وبه زور راضیش کردم تا اینکه رفت که منم سریع میوه ها رو پوست کندم توی بشقاب چیندم کهدیدم هیونگ با هیون اومدن  و رو بهم کردن

هیونگ: سحر... کجایی؟

سحر: من اینجام

هیونگ: اه اینجایی... شیوون بیا اینجا توی اشپزخونه است

هیون:چیکار می کنی؟؟ بیا استراحت کن... ما هستیم که

سحر: هیچی یه مقدار میوه و نوشیدنی گفتم بیارم براتون همین.. باشه بریم

هیون: خوب من اینا رو می برم ...انهیوک تو هم سحر واین ظرف نوشیدنی  رو بیار

هیونگ: باشه... بیا بریم

سحر: باشه

با اون دو تا رفتم توی حال جونگی تا منو دید گفت بیا اینجا کنار من بشین من رفتم کنار اش نشسته ام که هیونگ هم اومد کنار من نشست و میوه ها ونوشیدنی هارو گذاشتن روی میز گذاشتن و من درست رو بروی کیو وهانی نشسته بودم رو به همه کردم وگفته ام

سحر: بفرمایید... ببخشید نمی دونستم شما قراره بیاین اینجا وگرنه  قبلش به مادرم تلفن میزدم و میگفتم چیزی درست کنه

هیون: مرسی

یونگی: فکر کنم حالش خوب نیست مگه مادرش نمرده.. چی میگه

هیون: بس کن الان می شنوه ناراحت میشه

سحر: ببخشید اصلا حواسم نبود  که اونا رو از دست دادم

هیونگ: عیبی نداره .. اشکالی نداره

 

بدون اینکه بخوام اشک رو ی صورتم جاری شد و و جونگی دست اش رو روی  یکی ازشونه هام گذاشت و وهیونگ هم دستش روی اون یکی شونه ام گذاشت نمی توانستم گریه نکنم و به من گفتن گریه نکنم منم واشک هام رو پاک کردم وازشون معذرت خواهی کردم وگفته ام که شرمنده نمی خواستم گریه کنم بفرمایید  ورو به هانی کردم گفته ام

سحر:هانی جونم .. بابت همه چیز منون ومعذرت می خوام

هانی: خواهش می کنم کاری نکردم

کیو: برای چی ازش معذرت خواهی می کنی مگه کار بدی کردی؟؟

سحر: نه کار بدی نکردم ..

کیو: پس برای چی معذرت می خوای؟؟

سحر: به خاطر اینکه موقعی داشتم گریه می کردم موقع خاکسپاری منو تو بغلت گرفتی به همین خاطرازت معذرت می خوام

هانی:این چه حرفیه... تو مثل خواهر منی

سحر: مرسی

هیونگ: بیا این بخور ... سحر

سحر: مرسی

همین که داشتم میوه رو ازش می گرفتم دیدم که زنگ در خونه به صدا در اومد همه به هم نگاه میکردیم که من بلند شدم ورفتم در رو باز کردم دیدم که جسیکا اومده با تعجب مونده بودم وبه خودم می گفتم ادرس خونه رو از کجا اورده ؟؟اون که نمی دونست من کجا زندگی می کنم که هیون با صدای بلند پرسید کیه؟؟ منم بهش گفتم جسیکا اومده اینجا و رفتم در رو باز کردم ومنو بغل کرد وبهم تسلیت گفت و دعوتش کردم تا بیاد تو واونم  اومد توی خونه و به سمت حال رفته ایم به همه سلام کرد می خواستم بشینیم که هیون گفت

هیون: جونگی نامزده ات اومده.. خوشحال باش

جونگی: چی میگی؟؟

هیون: جسیکا بیا اینجا بشین کنار نامزده ات

جسیکا : سلام.. باشه

کیو: بیا اینجا بشین پیش من ....سحر

هیونگ: لازم نکرده.. زنت باید پیش تو بشینه .. بیا اینجا کنار خودم بشین

سحر: مرسی... من میرم پیش لونا می شینم

هیونگ: میگم بیا اینجا بشین

منم به زور اونجا نشسته ام وبه جسیکا خوش اومد گفته ام وبابت همه چیز تشکر کردم  همه داشتن با هم پیچ پیچ میکردن نگاه به لونا کردم دیدم سرش با هانی گرمه وداره با هاش حرف میزنه ودیدم هیون داره با هیونگ و یونگی و کیوداره پیچ پیچ می کنه وداشتن به هم می گفتن که

هیون:جسیکا برای چی اومده اینجا؟؟

هیونگ: کی بهش ادرس داده .. اون کی خبر دار شده؟

کیو:نکنه تو دادی هیونگ... هان

هیونگ: من برای چی بدم بهش... من چیکار کردم ازش بپرسین خوب

هیون: راست میگه ..باید بفهمیم که از کجا فهمیده

کیو: نکنه خودجونگی بهش خبر داده... خوب نامزده اش دیگه

هیونگ: این حرف رو نزن... الان سحر می شنوه ناراحت نمیشه

کیو: خوب یکی بپرسه؟؟

هیون: خوب تو بپرس هیونگ.

هیونگ: باشه... خودم می پرسم

من رو بهشون کردم گفتم

سحر: چیکار می کنید ؟؟ شما ها

هیون: هیچی

هیونگ:  راستی جسیکا چیه جوری فهمیدی ما اینجایم؟؟ چه اتفاقی افتاده؟؟

جسیکا: خوب اومدم کمپانی تا جونگی رو ببینمش  گفتند که جونگی نیست وقتی دلیلش رو پرسیدم گفتن که مادر وپدر سحر فوت کرده وبا اعضای گروه اومدن اینجا

هیون:  خوب ادرس رو کی بهت داد؟

جسیکا: از مدیر کمپانی گرفته ام

هیونگ: عجب نامردیه... ادم فروش



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در دوشنبه 9 آبان 1390

نظرات ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین