تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part26

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part26
مرتبط با :

سلام ...سلام

چطولین؟؟خوفین؟؟ خوش می گذره؟؟

چه خبرا؟؟ با هوای سرد گه میکنید؟؟ با درسا چطولین؟؟

من اومدم با یه قسمت دیگه... برید سراغ داستان... ونظر نشه فراموش

یه مدتی گذشت و همه داشتن با هم حرف میزدن منم توی حال وهوای خودم نبودم که دیدم که جونگی داره میگه

جونگی: خوب...بلند شید دیگه باید بریم سحر خسته است

سحر: نه این چه حرفیه

هیونگ: راست میگه... بلند شید

کیو: خوب من دوباره بهت تسلیت میگم از قول همه وخداحافظ

سحر: مرسی.. که اومدین

هیونگ: خوب جونگی ما رفتیم پایین

هیون: خداحافظ

جونگی: هیون بی زحمت اگه میشه جسیکا رو یا خودت ببر من میام

جسیکا :من با تو میام

جونگی: تو برو من یه کم کار دارم .. باشه

جسیکا: باشه

سحر: نمی خواد برو.. من کاری ندارم

جونگی: هیچی نگو...باشه

کیو: خوب من رفتم .. مراقب خودت باش

هانی: عزیزم غصه نخور کاری داشتی به ما زنگ بزن؟؟

سحر: مرسی... لونا تو هم برو خونه واستراحت کن

اناهیتا: اخه.... اخه

سحر:اخه نداره.. برو استراحت کن

اناهیتا: باشه.. هرجور مایلی ولی اکه اتفاقی افتاد وکارم داشتی بهم زنگ بزن؟؟ باشه

سحر: باشه.. نگران من نباش برو

هانی: لونا با ما بیا میرسونیمت

اناهیتا: باشه مرسی.. پس فعلا من دارم میرم سحر جان.... کاریم داشتی بهم بگو

سحر: باشه برو... جونگی تو هم برو من حالم خوبه

جونگی: نه کار دارم یه کم

همه رفتن وفقط جونگی موند وقتی همه رفتن من رفتم سمت حال تا ظرف ها رو جمع کنم که جونگی بهم گفت خودش انجام میده ومنم قبول نکردم وبهش کمک کردم ظرف ها رو شسته ام و خونه رو مرتب کردم وروی پله ها نشسته ام که جونگی رو به من کرد گفت

جونگی: بلند شو برو استراحت کن.

سحر: باشه میرم ... تو هم برو خونه

جونگی: من می خوام امشب اینجا بمونم پیشت

سحر: نه برو نمی خواد... نامزده ات ناراحت میشه

جونگی: تودیگه این حرف رو نزن .. کی گفته اون نامزده منه

سحر: حالا هست یا نه اش رو نمی دونم.. ولی بهتر بری

جونگی: نه نمیرم می خوام بمونم اینجا... اشکالی نداره

سحر: خودت می دونی... دوست داری بمون

ایتوک: پس... بلند شو برو بخواب

سحر: باشه... شب بخیر

رفتم توی اتاق ام که بخوابم که دیدم جونگی اومد توی اتاقم وبهم دارو هام رو داد و بهش گفتم می توانه توی یکی از اتاق ها بخوابه و اونم گفت باشه و پیشونی منو بوسید و چراغ خاموش کرد ورفت ومنم اروم چشمام رو روی هم گذاشتم و خوابم برد.. نمیدونم  دیگه چی شد یهو از خواب پریدم و جیغ کشیدم واز در اتاق بیرون دویدم وبافریاد اسم ته مین وپدرم ومادرم رو فریاد میزدم ولی کسی نبود جواب ام رو بده چشمام پر از اشک شده بود که دیدم جونگی با سرعت وقیافه پریشون از روی کاناپه بلند شد و چراغه اکه خاموش بود رو روشن کرد  وبه طرف من اومد  ومنو تو بغلش گرفت تا اروم باشم وبهم می گفت که گریه نکنه ام ولی نمی توانستم گریه نکنم منو با خودش برد روی کاناپه نشوند و رفت توی اشپزخونه و یه لیوان اب اورد و رو به روی من نشست  و لیوان اب رو توی دستام گذاشت  وبهم گفت یکم اب  بخورم تا اروم بشم منم اب رو خوردم و بعد لیوان از دستم گرفت وروی میز گذاشت و اشک هام رو پاک کرد واز جلوی پام بلند شد وکنارم روی کاناپه نشست و بهم گفت من کنارتم نترس ... منم سرم رو روی شونه هاش گذاشتم چشمام رو بستم انگار با این حرف اش ارامش خاطر پیدا کرده باشم  دیگه هیچی نفهمیدم .وقتی صبح بلند شدم دیدم که توی رختخوابم هستم همین که بلند شدم ونشسته ام دیدم ایتوک کنار تخت من خوابش برده بلند شدم و یه پتو برداشته ام  روی جونگی انداختم وبی سرو صدا بیرون رفتم تا برای صبحانه چیزی اماده کنم بعد از یه مدت کم صبحانه رو اماده کردم همین که خواستم برم بیدارش کنم دیدم که جونگی از طبقه بالا پایین اومد تا دیدمش بهش سلام کردم و بهش گفتم بیدارشدی ؟؟ بیا صبحانه بخور اونم گفت بره دست روش رو بشوره الان میاد منم قبول کردم وپشت میز نشسته ام که دیدم جونگی بعد از چند دقیقه اومد نشست وشروع کرد از تعریف کردن و شروع به خوردن کردیم که بهش گفتم

سحر: معذرت می خوام.... واقعا معذرت می خوام

جونگی: برای چی؟؟

سحر: خوب بابت دیشب... که بلند شدم واز خواب پروندمت اونجوری

جونگی: اشکالی نداره

سحر: خوب من کی خوابم برد

جونگی: همین که سرت رو شونه هام گذاشتی خوابت برد

سحر: اهان... خوب تو رختخواب منو کی بردی ؟؟

جونگی: خوب بعد از چند دقیقه بردمت توی رختخواب

سحر: خوب بعد اینکه منو گذاشتی توی رختخواب باید میرفتی می خوابیدی

جونگی: دلم نمی خواست تنهات بزارم

سحر: خوب .. اینجوری خیلی بد بود نباید کنار پام می خوابیدی بدون هیچی

جونگی: اشکالی نداره...خودت رو اذیت نکن خودم خواستم

سحر: بازم معذرت می خوام

جونگی: بس کن.... راستی امروز چیکار می کنی؟؟

سحر: خوب هیچی امروز تو خونه  ام می خوام یکم استراحت کنم باید فردا برم سرکار

جونگی: خوب بیا امشب شام بریم بیرون

سحر: مگه امروز تو کار نداری؟

جونگی: خوب اره.. ولی کنسل اش میکنم

سحر: نه  نمی خواد... می خوام توی خونه تنها باشم.... حوصله ندارم

جونگی: باشه هر جور مایلی

سحر: خوب می خای دیشب به خاطر اینکه نرفتی خوابگاه چیکار کنی.. اگه ازت بپرسن چرا نیومدی؟؟

جونگی: غصه نخور میدونم چیکار کنم

سحر: می خوای به نامزدت جسیکا چی بگی؟؟ اگه بفهمه دیشب اینجا بودی خیلی بد میشه

جونگی: اولا  اون نامزده من نیست و دوما نمی خوادغصه اونو بخوری اون بامن

سحر: ولی... اگه بفهمه برات بد میشه

جونگی: نمی خواد چیزی بگی... بسه



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در سه شنبه 10 آبان 1390

نظر نشه فراموش ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین