تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part27

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part27
مرتبط با :

سلام.... سلام... سلام

چطورین؟؟ خوفین؟؟

من اومئ با یه قسمت دیگه از داستانم... زیاد حرف نمیزنم ومنتظر تون نمیزارم .....

برید ادامه برای خواندن داستان...

نظر یادتون نره.... منتظر نظرهای خوبتون هستم

بعد از اینکه صبحانه رو خوردم با کمک جونگی ظرف ها رو شسته ام و جونگی هم اماده شد و ازم خداحافظی کرد ورفت . ومنم اومدم توی حال نشسته ام و به اطراف ام نگاه کردم حس عجیبی داشتم بد جور احساس تنهایی می کردم به هر جا نگاه می کردم یاد اونا می افتادم سرم رو روی پاهام گذاشته ام شروع به گریه کردن کردم .

فردای اونروز از خواب بلند شدم واماده شدم مثل همیشه نبودم وحال وحوصله نداشتم ولی خوب باید کار می کردم و باید همه چی فراموش می کردم به خودم قول دادم این خاطره بد رو فراموش کنم و دیگه اصلا نفهمیدم که چه جوری این چند ماه به من گذاشت خودم توی کارم غرق کرده بودم الان همه چی رو فراموش کردم وبه همه چی عادت کرده بودم بعضی موقع ها کنار دریای که خاکسترشون رو ریخته بودم می رفتم وباهاشون درد دل می کردم وبه کار هام میرسیدم.

فلاش بک

بعد اون ماجرا یه مرخصی گرفته ام تا به خونه برسم ویه کم هم استراحت کنم داشتم به کارهای خونه رو انجام میدادم که  داره موبایلم زنگ می خوره به طرف  گوشیم رفتم واز ری میز برش داشتم و بهش نگاه کردم دیدم که شماره ای نا اشناست گوشیم رو برداشتم .

سحر: الو.. سلام بفرمایید؟؟ شما؟؟

جسیکا: الو سلام... من جسیکا هستم

سحر: خوبی عزیزم؟؟

جسیکا: مرسی شما خوبی؟؟

سحر: ممنون گلم

جسیکا: ببخشید که زنگ زده ام می خواستم ببینمت کارت دارم؟؟

سحر: اره می توانم بیام.. چیکارم داری؟؟

جسیکا: خوب نمی توانم الان بهت بگم وقتی دیدمت بهت میگم پس یه ساعت دیگه بیا رستوران جیهو می بینمت

سحر: باشه.. فعلا خداحافظ

جسیکا: بای

گوشی رو قطع کردم وبا خودم فکر کردم چیکارم داره که نمی توانست بهم پشت تلفن بگه..سریع رفتم توی اتاقم ولباسم رو عوض کردم واز خونه بیرون زده ام وبه سمت رستورانی که قرارداشته ام رفتم یه مدتی طول کشید تا رسیدم وقتی رسیدم رفتم داخل دیدم جسیکا پشت میزی نشسته به طرف اش رفته ام وبهش سلام کردم وبه خاطر اینکه دیر کردم معذرت خواستم ونشسته ام.همین که نشسسته ام جسیکا به گارسون دوتا قهوه سفارش داد وبعد مدت کمی گارسون قهوه ی که سفارش داده بودیم روی میز گذاشت و منم رو به جسیکا کردم وگفتم

سحر: خوب این از قهوه... بخور تا سرد نشده

جسیکا:ممنون

سحر: خوب خوشحالم می بینمت.. چه خبر؟؟

جسیکا: مرسی.. خبری نیست

سحر: خوب از نامزده ات چه خبر؟؟خوب حالش؟؟ کجاست

جسیکا: خبر زیادی ازش ندارم ..فقط میدونم برای کنسرت هنگ کنگ رفته

سحر: خدارو شکر.. انگار کارم داشتی؟؟

جسیکا: اره .. خوب درباره نامزدم ایتوکه

سحر: اتفاقی افتاده؟؟ چی شده؟

جسیکا: خوب من می دونم اون شب ایتوک پیشت بوده واینکه می خوام بدونم بین شما اتفاقی افتاده یا نه؟؟

سحر: خوب اون شب... نه اتفاقی نیفتاده .من بهش گفتم بره خونه ولی گفت می خواد بمونه .. معذرت می خوام

جسیکا: خوب  ... یه چیز دیگه تو دوست اش داری؟

سحر: نه این چه حرفیه میزنی.. برای چی باید کسی که نامزد داشته باشه رو وست داشته باشم

جسیکا: خیالم راحت شد... که اینجوری بهم گفتی

سحر: خیالت راحت.. من کاری بهش ندارم

جسیکا: ممنون

سحر: قهوه خوشمزه ای نه... بخور سرد شد

جسیکا: اره.. می خواستم یه درخواستی ازت کنم

سحر: بگو... چیه؟؟

جسیکا: می خوام بهت کمک کنی که بهش برسم.. من خیلی دوست اش دارم ولی اون میگه یکی دیگه رو دوست داره.... ونمی خواد با من ازدواج کنه

سحر: کی رو دوست داره... میدونی؟

جسیکا: نه.. میخوام که کمکم کنی؟؟ کمکم می کنی تا بفهمم؟؟

سحر: غصه نخور.. باشه

جسیکا: ممنون

یه مدت هردو مون ساکت شدیم داشتم به حرف جسیکا فکر میکردم  وخیلی دلم می خواست بدونم شماره منو کی بهش داده و چه جوری از اون ماجرا خبر دار شده که جونگی اون شب پیش من مونده بوده؟؟ می خواستم ازش بپرسم ولی ترسیده ام ناراحت بشه و هیچی نگفته ام که یهو به ساعت نگاه کردم دیرم شده بود باید میرفته ام خونه بلند شدم وازش خداحافظی کردم واز رستوران بیرون اومدم و به سمت خونه راه افتادم.

پایان فلاش بک

 یه چند روز از اون روزی که جسیکا رو دیدم می گذشت . اونروز توی استادیو یه سری کار داشتم باید اونجا میرفتم وقتی کارم توی شرکت تموم شد یه راست به سمت استادیو راه افتادم وبعد از یه ساعت به اونجا رسیدم ورفتم داخل تا کارهام رو انجام دادم همین که داشته ام کارهام رو انجام  میدادم و رو به راه میکردم که گوشیم زنگ خورد وبرداشتم  وبه شماره نگاه کرده ام شماره جونگی بود با تعجب نگاه کردم و لبخندی زده ام وگوشی رو جواب دادم باهاش احوال پرسی کرد و بهم گفت می خواد منو ببینه وبهم یه چیزی بده و اینکه گفت توی کافی شاپ روبروی استادیو منتظرمه منم قبول کردم وبهش گفتمتا چند دقیقه دیگه کارم تموم میشه میام  اونجاوخداحافظی کردم. کارم رو انجام دادم وبه سمت کافی شاپ روبروی استادیو رفتم واطراف رو نگاه کردم که دیدم ایتوک برام دست تکون میده به طرفه اش رفته ام وبهش سلام کردم ونشسته ام و جونگی ایستک سفارش داد  وبعد از مدتی سفارشمون رو اورد  و روی میز گذاشت  وشروع به غذا خوردن کردیم و وقتی که غذا خوردنمون تموم شد بیرون رفته ایم . جونگی رفت ماشینش رواورد و منم سوارشدم قبل از اینکه حرکت کنیم دیدم که جونگی از صندلی پشت یه ساک کوچک در اورد وبهم گفت این مال منه ومنم ازش گرفته ام  و داخل اش رو نگاه کرد ام یه لباس خیلی قشنگ بود.ازش تشکر کردم بابت لباس و بهم گفت خوب بیا بریم یه جای می خوام بهت نشون بدم و منم قبول کردم . بعد از نیم ساعت به یه جای خیلی قشنگ که بود رسیدیم از ماشین پیاده شده ام اونم پیاده شد روی یه نیمکت که زیر ی درخت که پر از شکوفه بود نشته ایم خیلی منظره ای قشنگی بود ...یه چند دقیقه ای سکوت بود که سکوت رو شکسته ام وبهش گفته ام

سحر: خیلی قشنگه اینجا

جونگی: اره... تا حالا اینجا اومده بودی؟

سحر: اره .. یه دفعه با  برادرم ته مین اومدم

جونگی: خوب نمی خوای بدونی این مدت کجا بودم؟

سحر: خوب میدونم کجا بودی؟

جونگی:خوب بگو ببینم اگه میدونی کجا بودم؟

سحر: برای کنسرت رفته بودی هنگ کنگ؟؟درسته؟؟

جونگی: اره... از کجا میدونی؟؟ حتما کار این کیو..هه

سحر: نه کار....... اون نیستش

جونگی: پس از کجا میدونی ؟؟

سحر: خوب دو روز پیش نامزده ات رو دیدم حالت رو پرسیدم بهم گفت که رفتی هنگ کنگ برای کنسرت

جونگی:برای چی دیدیش؟؟ چیکارت داشت؟؟ شماره ات رو از کجا پیدا کرده بود؟؟

سحر: زنگ زد بهم گفت می خوادمنو ببینه و نمیدونم شماره مو کی بهش داده ازش نپرسیدم

جونگی: خوب می پرسید؟؟

سحر: می خواستم بپرسم ولی ترسیدم ناراحت بشه

جونگی: ناراحت برای چی؟؟ راستی نگفتی چیکارت داشت؟؟

سحر: خوب رازه این نمی توانم بهت بگم

جونگی: بگو بهم ببینم چیکارت داشته

سحر: خوب راسته اش بهم گفت بهش کمک کنم تا بهت برسه واینکه ببینم تو کیو دوست داری؟

جونگی: ودیگه چی گفت؟؟

سحر:  دیگه هیچی ..بیچاره نامزده ات از دست توچی می کشه واینکه دیگه گفت میدونه اون شب خونه من موندی .. منم ازش معذرت خواهی کردم و بهش گفته ام که تو باید میرفتی خونه ولی خودت  موندی

جونگی: من گفته ام اون نامزده من نیست... وبرای چی ازش معذرت خواستی؟؟

سحر:  اخه بیچاره فکر میکرد که بین ما چیزیه  ومنم بهش گفتم اینجوری نیست.. اشتباه فکر میکنه

جونگی: حالا اگه بینمون چیزی بود چی؟؟ اصلا چرا باید ازش معذرت می خواستی.. مگه ما کار اشتباهی کردیم

سحر: حالا عصبانی نشو.. بگو ببینم کی رو دوست داری؟؟

جونگی: من عصبانی نیستم... من بهت گفته ام کی رو دوست دارم... از همه بهتر میدونی

سحر: بگو دوباره بهم کی رو دوست داری؟؟

جونگی: خودت رو نزن به اون راه.. خوب خودت میدونی

سحر: من کی این کار رو کردم خوب فراموش کردم تو دوباره بهم بگو

جونگی از روی صندلی بلند شد و رو به من کرد

جونگی: بهت گفته ام من تو رو دوست دارم وحاضر نیستم با هیچ چیز تو دنیا عوضت نمی کنم

 



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در چهارشنبه 11 آبان 1390

بهم بگو چه حسی داری؟؟ ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین