تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part27

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part27
مرتبط با :

سلام....سلام ...سلام به همگی

خوفین؟؟ چطورین؟؟

خوش می گذره... چه خبرا؟؟

خوب من اومدم با یه پارت دیگه داستان .... امیدوارم تا اینجای داستان خوب بوده باشه و دوستش داشته باشین...

خوب امروز تولد داداش هیو یونسینگ بهش تولدش رو تبریک میگم امیدوارم که موفق باشه و به تمام ارزوهاش که می خواد برسه.... تولدت مبارک... وای زیاد حرف زدم .. برید ادامه

از روی صندلی بلند شدم وبه طرف اش رفته ام وبهش گفته ام

سحر: چی؟؟ دوباره بگو... کی رو دوست داری؟؟

جونگی: چند بار بگم .. من تو رو دوست دارم

سحر: شوخی... نکن... می فهمی چی میگی؟؟

جونگی: به قیافه من می خوره که شوخی کنم الان باهات.... خیلی هم جدیم

سحر: بس کن تو نامزد داری؟؟ تو باید اونو دوست داشته باشی

جونگی: من نامزد ندارم چند بار بهت بگم چه جوری بهت بگم.. من فقط تو رو دوست دارم..

سحر: منو برای چی دوست داری؟؟ تو منو از روی ترحم دوست داری؟؟

جونگی: نه این طورنیست...من قبل از اون اتفاقات دوست داشته ام

سحر: بس کن... من بهش قول دادم که بهش کمک کنم تا به تو برسه

جونگی: با اجازه کی این حرف رو زدی؟؟ اگه هم کسی قرار بهم برسه منو وتویم.... ونه کسه دیگه

سحر: اجازه نمی خواست ... اون معروفه وهمه خانوده دوست اش دارن...

جونگی: این حرف رو نزن... بگو بهم تو منو دوست نداری؟؟نمی توانی اینو بگی؟؟

سحر:  می توانم بگم تو رو...... نه من دوست ندارم

جونگی: می دونم تو هم منو دوست داری ولی به خاطر جسیکا این حرف رو میزنی؟؟

سحر: نه من تورو دوست ندارم ... به خاطر جسیکا هم نیست

جونگی به سمتم اومد وبازوم رو گرفت

جونگی: این حرف رو نزن .. بهم بگو که دوستم داری؟؟

سحر: ولم کن.. این کارو نکن بهت گفته ام دوست ندارم

جونگی: نه ولت نمی کنم .. بهم بگو که دوست ام داری؟؟

سحر: گیرم دوست داشته باشم .. می خوای چیکار کنی؟؟ تو نامزد داری بفهم...چرا نمی فهمی؟؟

جونگی: من با اون کاری ندارم

سحر: ولم کن.... تو هر کاری کنی اون نامزده  تو ....اینو درک کن... بفهم

جونگی: من جز تو هیچ کس رو نمی بینم ودرک نمی کنم... نمی فهمم

سحر: من دارم میرم دیگه بس کن .. دیگه نمی خوام ببینمت

جونگی: نمی زارم بری

سحر: خداحافظ برای همیشه منو فراموش کن .. به زندگیت برس فکر کن این اتفاق هیچ وقت نیفتاده... وهیچ وقت هم دیگه روندیدیم

دست جونگی رو از دستم کندم و سریع یه تاکسی گرفته ام وسوار شدم دیدم که ایتوک به دنبالم می دوید ولی ماشین به سرعت از اونجا دور می شد باورم نمی شد حرفی که قبلا بهم زده بود وبهم می گفت که دوست ام داره ولی من همش خیال می کردم شوخیه و الکی میگه وهیچ وقت حرفش رو باور نمیکردم اشک از روی گونه هام  جاری شد ولی به خودم گفته ام که اون نامزد داره وباید بس کنم اشک هام رو از روی گونه ام پاک کردم و بعد از نیم ساعت به خونه رسیدم ورفتم داخل اصلا حال نداشته ام یه راست  رفتم توی اتاق ام و روی تخت دراز کشیده ام تابخوابم  و لی خوابم نمی برد ایتوک اون شب چندین بار به گوشیم زنگ زد و من جواب نمیدادم و چند تا پیغام برام گذاشت ولی نمی خواستم به جسیکا خیانت کنم و زیر قول ام بزنم و بعد از مدتی خوابم برد

سه روز از اون ماجرا گذشت  . اونروز روز تعطیلم بود داخل خونه بودم  داشتم جلوی تلویزیون  میوه می خوردم که گوشیم زنگ خورد به گوشیم نگاه کردم شماره نا اشنا بود گوشی رو برداشتم

سحر: الو... بفرمایید؟

هیونگ:الو .. سحر

سحر: بله خودمم شما؟؟

هیونگ: من دوست جونگی هستم.... شناختید من جونگی هستم

سحر: بله شناخته ام.. خوبید؟؟

جونگی: مرسی... ببخشید مزاحم شدم

سحر: این چه حرفیه...چه خبر؟؟ شماره امو کی بهت داداه؟؟

جونگی: شمارتو از گوشی جونگی کش رفته ام .. و زنگ زده ام یه سوال بپرسم ازت بپرسم

سحر: بگو؟؟

جونگی: با جونگی دعوا کردی ؟؟ دوتای دعواتون شده

سحر:اره چند روز پیش.... چطور مگه؟؟

هیونگ: هیچی.. بهت زنگ زده ام یه خبری بدم

سحر: چیزی شده.. چه خبری؟؟؟

هیونگ: خوب زنگ زده ام بگم فرداجونگی می خواد با جسیکا یه نامزدی رسمی بگیره خبر داری؟؟

سحر: نه خبر نداشته ام

هیونگ: گفته ام شاید بهت زنگ  زده ... خبر داری؟؟

سحر: نه مرسی که ..بهم گفتی نمیدونسته ام

هیونگ: فردا میایی مراسم نامزدیش

سحر: نمیدونم اگه دعوتم کنه شاید بیام

جونگی:نگو من بهت چیزی گفته ام.... باشه

سحر: خیالت جمع باشه چیزی نمیگم

هیونگ: فعلا ...بای

خداحافظی کردم وگوشی رو قطع کردم وبه حرفهیونگ که زده بود داشتم فکر میکردم که قراره فردا جونگی نامزد کنه فکر میکردم ... وبا خودم می گفتم که خوب اینم مثل بقیه باید بره خوب شد من به دردش نمی خوردم به خاطر اینکه این فکر و حرف رو از یادم بره بلند شدم ورفتم لباس هام روعوض کردم واز در خونه زده ام بیرون وتا دیر وقت بیرون بودم و دیگه خسته شدم برگشتم خونه نزدیک خونه بودم که دیدم یه ماشین که شبیه  به ماشین جونگی بود نزدیک خونه پارک کرده وصاحبش بیرون وایستاده به خودم گفتم حتما اشتباه دیدم یه کم نزدیک شدم دیدم  ماشین جونگی بود و اونم جونگی بود کنار ماشین وایستاده بود بدون اینکه به روی خودم بیارم دیدمش بدون هیچ تفاوتی از کنارش رد شدم انگار نه انگار دیدمش از کنارش رد شدم همین که می خواستم در خونه رو باز کنم وبرم تو که جونگی به سمتم اومد  من پشتم بهش بود دستم رو گرفت و دستم رو گرفت وکشید و منو باخودش برد در ماشین باز کرد وبهم گفت سوار بشم  با یه عصبانیت خواست و منم که نمیدونسته ام باید چیکار کنم سوار شدم واونم سوار شد ماشین حرکت کرد و بعد مدتی کنار رودخانه هان رسیدیم بهش گفته ام

سحر:چر اومدی اینجا؟؟

جونگی: چون تو اینجا رو خیلی دوست داری؟

سحر: خوب که چی ؟؟

می خواستم از ماشین پیاده بشم که در قفل بود بهش گفته ام

سحر: در رو باز کن.... میگم درو باز کن

جونگی: معذرت می خوام

سحر: برای چی؟؟

جونگی: بابت همه چیزازت معذرت می خوام خیلی اذیتت کردم

سحر: حالا که چی... چیکار داری؟؟

جونگی: خوب می خوام یه چند دقیقه با هات حرف بزنم

سحر: باشه

 قفل در رو زد واز ماشین پیاده شدیم روی یه نیمکت کنار دریاچه نشسته ایم بینمون یه نیم ساعتی سوکت بود

سحر: نمی خوای حرف بزنی؟؟ اگه چیزی نمیگی برم

جونگی: نه نرو... خوب می خوام بهت خبری بدم

سحر: چیزی شده؟؟

جونگی:خوب فردا... فردا مراسم نامزدیمه

سحر: مبارکت باشه

جونگی: شوخی می کنی؟؟ من اونو  یه موقعی دوست داشتم ولی الان دوستش ندارم

سحر: بس کن... این حرف رو نزن

جونگی: من تو رو دوست دارم ... چرا نمی فهمی؟؟ چرا نمی خوای باور کنی؟؟

سحر: من که بهت گفته ام دوست ندارم.. دوست ندارم

جونگی: چرا اینجوری می کنی؟؟می خوای چی روثابت کنی؟؟

سحر: من کاری نمی کنم...  منو فراموش کن.. باشه

جونگی: من نمی توانم این کار رو کنم

سحر: من اشتباه کردم دیدمت ... من تو رو دوست ندارم

 



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در پنجشنبه 12 آبان 1390

نظرات ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین