تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part28

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part28
مرتبط با :

سلام به همراهان همیشگی خودم

خوفین؟؟ چطورین؟؟ چه خبرا؟؟

جمعه قشنگ تون بخیر باشه... امیدوارم تا الان بهتون خوش گذشته باشه... خوب با یه پارت دیگه اومدم

خوب برید ادامه برای خواندن و نظر یادتون نره... منتظر نظر هاتون هستم

از کنار جونگی بلند شدم و با سرعت اونجا رو ترک کردم و به خونه رسیدم رفتم تو بدون اینکه چراغ ها رو روشن کنم توی اتاق ام رفته ام ولباس هام رو عوض کردم ورفتم توی رختخواب شروع کردم به گریه کردن ودیگه متوجه نشدم کی خوابم برد.

فرداش از خواب بلند شدم اصلا حال و حوصله نداشته ام سر کار نرفته ام توی خونه موندم سرم به تلویزیون گرم کردم اصلا نفهمیدم که ساعت چه جوری گذاشت بلند شدم برای خودم شام درست کنم رفتم توی اشپزخانه شروع کردم به درست کردن غذا بعد مدتی غذام اماده شد همین که کشیدم توی کاسه تا بزارم روی میز که موبایلم زنگ خورد گوشی رو برداشتم وسلام کردم یکی از دوستای جونگی بود همین که داشته ام کاسه رو روی میز می گذاشتم دیدم که میگه جونگی امشب موقعی که داشته میرفته مراسم نامزدیش  تصادف کرده والان بیمارستان پیونگ سون هستش و ازم خواست اونجا برم وقتی این حرف رو شنیدم کاسه از دسته ام افتاد زمین وشکست بدونه این که بفهمم چیکار باید بکنم باسرعت لباس هام رو عوض کردم وبه سمت بیمارستان راه افتادم باورم نمی شد تصادف کرده باشه اون که دیروز حالش خوب بود و با هم دعوا کردیم اخه چرا اینجوری شده بود خودم رو مقصر می دونستم وقتی رسیدم باسرعت از ماشین پیاده شدم وبه داخل بیمارستان رفته ام کیو وهانی از دور دیدم به سمت شون رفته ام وگفته ام

سحر: چی شده؟؟ چه اتفاقی افتاده؟؟ برای چی تصادف کرده؟؟

هانی: اروم باش

کیو:  با ماشین با یه کامیون تصادف کرده

سحر: حالش چه طور؟؟ چه جوری تصاد ف  کرده... الان کجاست؟؟

کیو: نمی دونم چه جوری تصادف کرده ... حالش بده

هانی: الان  بی هوشه

سحر:دکتر چی گفته

هانی: گفتن تا به هوش نیاد نمیشه چیزی بگیم

هانی وکیو  منو با خودشون بردن تا من بتوانم جونگی ببرم همین که رسیدیم نزدیک اتاق قلبم داشت وای می ایستاد در رو کیو باز کرد  ورفت تو ومنم پشت سرش فته ام تو وهانی هم پشت سر من اومد تو واروم در اتاق  بست من خودم رو پشت کیو قایم کرده بودم انگار که نمی خواستم اونو ببینم یا شایدم از روش خجالت می کشیدم.. کیو از جلوی من رفت کنار اون موقع بود که جونگی رو دیدم که روی تخت دراز کشیده بدونه هیچ حرکتی و بهش کلی سیم وصل شده بود من همین جوری بهش خیره شده بودم باورم نمی شد که دیدم کیو دست هانی رو گرفت وبه من گفت ما میریم بیرون  الان بر میگردیم تو پیشش باش ما الان میایم و رفتن بیرون من که نمیدونستم چیکار باید بکنم؟؟ همین جوری بهش نگاه میکردم واروم  به تخت اش  نزدیک شده ام و به چهره معصوم اش نگاه کردم انگار که خوابیده باشه و اروم اسمش رو صدا زده ام  دیدم جواب نمیده دوباره اروم صداش زده ام و بهش گفتم  بلندشو ببین من اومدم .. چی شده ؟؟ ولی انگار که صدام رو نمی شنوه اشک هام  روی گونه ام جاری شد و دوباره بهش گفته ام تو نمی توانی منو تنها بزاری وبری خودت بهم گفتی که تنهام نمیزاری و گریه میکردم ولی بعد نیم سعت اروم شدم وکنارش نشسته بودم که دیدم هیون و هیونگ و کیو وارد اتاق شدند تا دیدمشون بهشون سلام کردم هنوز اومدن اونا چیزی نگذشته بود  که یه خانم بلند قد با موهای بلند ولب وبینی کوچک وبا قیافه خیلی با نمک وقشنگ و خوش تیپ وارد اتاق شد  وهمه به اون سلام کردن واونم جواب اونا رو داد وهمین که منو کنارکیو دید رو به کیو کرد و گفت

مادر جونگی: کیو ایشون کی هستن؟؟همسرت حتما درسته؟؟

کیو: نه این همسرم نیست

هیونگ: این دوست ما هست اش ... اسم اش سحرهستش

مادر جونگی: پس ایشون سحر خانم هستن

یونگی: سحر ایشون مادر جونگی هستن

سحر: سلام.. من سحر هستم از اشنا یتون خوش بختم

مادر جونگی:  منم همین طور خیلی دست داشتم ببینمت ...خوب با تو سحر جان کار داشتم

سحر: باشه

مادر جونگی: جونگ مین حالش چه طوره؟؟

کیو: نمیدونم زیاد... بهتره برید پیش دکتره اش و از اون بپرسید؟؟

مادر جونگی: پس من رفتم ... فعلا بای پسرا

هیون: کسی میدونه برای چی تصادف کرده جونگی ؟؟

هیونگ: من که نمیدونم  .. کیو تومیدونی؟؟

کیو: نه نمیدونم فقط میدونم خیلی عصبانی بود پشت رول نشست

هیونگ: سحر مادر جونگی با تو چیکار داره.. میدونی؟؟

سحر: نمیدونم

هیونگ: فکر کنم به خاطر تصادف جونگی باشه

هیون :به سحر چه ربطی داره؟؟ اخه؟؟

هیونگ: نکنه تو چیزی میدونی که ما نمیدونیم ما همه توی سالن بودیم که تو رفتی دنبال جونگی مطمئنم تو یه چیزی میدونی بگو؟؟

هیون: اره اگه میدونی به ما بگو؟؟

هیونگ: خوب بیاید بیرون بگم اینجا نمیشه بگم ؟؟

سحر: اره بهتره اینجا ساکت باشه

همین که هیونگ اومد بگه بریم توی حیاط تا بر اتون ماجرا رو بگه مادر جونگی اومد وارد اتاق شد وما همه ساکت شدیم وکیو رو به مادر جونگی کرد وگفت ما داریم میریم ولی بر میگردیم و خداحافظی کرد وما هم پشت سرش بیرون اومدیم و در اتاق رو بسته ایم وبه سمت حیاط رسیدیم بعد مدتی و زیر یه سایه درخت نشسته ایم و وکیوگفت

کیو: خوب سحر جا ت رو باهیون عوض کن بیا اینجا کنار من بشین

هیون: برای چی ؟

کیو: میگم بزار اینجا بشینه

سحر: باشه

کیو: خوب حالا خوب شد .. حالا تعریف کن بگو ببینم چی شده

همین که هیونگ اومد حرف بزنه دیدم که یه نفر دیگه به سمت ما اومدن  وقتی نزدیک شدن دیدم یونگی بود به ما سلام کرد وکنار ما نشست

یونگی: سلام به همه

هیون: سلام...سلام

یونگی: حال جونگی چه طوره؟؟

هیون: تا به الان به  هوش نیومده  

یونگی: کی الان پیششه؟؟

هیونگ: مادرش الان پیششه

یونگی:خوب شما ها اینجا چیکار می کنید؟

هیون: می خوایم بدونم چه اتفاقی افتاده که تصادف کرده جونگی

هیون: مگه کسی میدونه... هیچ کس که خبر نداشت تا اونجای که من میدونم؟

کیو: هیونگ میدونه چی شده؟؟

هیون: بگو ببینم چی شده؟؟

هیونگ: قول بدین که به کسی چیزی نگید؟؟

یونگی: باشه بگو نصف عمر شدیم.... بگو دیگه

هیونگ رو به ما کرد وگفت خب  قضیه از این قرار که اون شب که جونگی قرار بود نامزدیش بود یادتون هست قرار شده بود که من جونگی باهم بریم خونه تا جونگی لباس های که قرار بود برای نامزدی بود رو بپوشه وقرار شد که شما ها رو هم توی سالن ببینیم.

هیون: خوب  اره ... من یادمه

کیو: من که یادم نیست کی این حرف رو زد

یونگی: بس کنید بزارید ببینیم چی شده.. ساکت

هیون: بگو... خوب یادمونه

خوب  وقتی که از شما خداحافظی کردیم واز خوابگاه اومدیم بیرون من  رو به جونگی کردم وبهش گفتم که من با ماشین خودم میام واونم با ماشین خودش اول قبول نمیکرد ومی گفت برای چی یه ماشین دیگه با خودمون ببریم بیا با ماشین من میریم اول نمی خواستم سوار  بشم ولی جونگی منو هرجوری بود راضی کرد ومنم سوار شدم وبا هم به سمت خونه جونگی راه افتادم درست یادم نیست چقدر طول کشید به اونجا رسیدیم فکر کنم یه یه ساعت یا کمتر شد که رسیدیم . تا حالا به خونه جونگی نرفته بودم دیدم ماشین جلوی یه ویلا ی خیلی قشنگ  بود وایستاد وبعد مدتی در خونه باز شد و  باماشین به داخلش رفتیم یه حیاط خیلی بزرگ بود و سر سبز بود .جونگی روبه من کرد وگفت دیگه رسیدیم ومی توانیم پیاده بشیم و من از ماشین پیاده شدم به اطراف نگاه کردم یکم اون طرف تر یک اب نمای خیلی قشنگ بود ودر اطراف دیگه هم پر از درخت وگل بود خیلی قشنگ بود همین که داشته ام اطراف رو نگاه میکردم که جونگی بهم گفت بیا بریم تو تا دیر نشده از پله ها با لا رفتیم و وارد خونه شدیم خونه خیلی قشنگی بود  وقتی وارد شدیم  انگار هیچ کس خونه نبود مستقیم داشتیم به سمت اتاق جونگی میرفتیم تا داداش لباسها شو رو عوض کنه که خدمتکار شون  از یکی از اتاق ها اومد بیرون تا جونگی رو دید بهش سلام کرد خدمتکارشون یه زن نسبتا مسن بود با صورت با مزه ولبخند بامزه وقد کوتاه بود ولاغر اندامی بود که یه پیراهن ساده به تن داشت. ایتوک هم بهش سلام کرد وازش پرسید خواهر ومادر و پدرش کجان ؟؟ اونم در جواب بهش گفت که پدرش سر کاره وکه الانه میاد وخواهر ومادرشم برای جشن امروز رفتن کارها رو انجام بدن ورفتن ارایشگاه وبعد میان خونه... جونگی هم گفت باشه  و گفت اگه اومدن صداش کنه و اونم قبول کرد ومن وداداش جونگی رفتیم طبقه بالا  و داخل اتاق شدیم و جونگی بهم گفت

جونگی: هیونگ اینجا سرت به هر چی می خوای گرم کن تا من یه دوش بگیرم ولباس هام رو عوض کنم

هیونگ: باشه...نگران من نباش

جونگی رفت دوش بگیره ومنم سرم رو گرم کرده بودم به لب تاپ جونگی که خدمتکارشون توی اتاق اومد  با یه سینی که توی سینی ودوتا لیوان اب پرتغال بود وبهم گفت

خدمتکار: بفرمایید... این براتون اوردم بخورید  تا خنکه

هیونگ: مرسی

خدمتکار: اقا کجان؟؟

هیونگ: داره دوش میگیره

خدمتکار: اومدن بهشون بگید که الان خواهر ومادر وپدرشون اومدن

هیونگ:  باشه بهش میگم

سینی رو روی میز گذاشت و رفت وبعد از مدتی دیدم که داداش جونگی اومد و اماده شده بود و بهم گفت

جونگی: ببخش که اینقدر معطلت کردم

هیونگ: این  چه حرفیه... بیا این اب پرتغال رو بخور

جونگی: مرسی اینو کی اورده

هیونگ: یه یه ساعت پیش خدمتکار تون اورد من سهمم رو خوردم این مال توهست اش

جونگی: خوب مرسی... کسی به گوشیم زنگ نزدو یا کارم نداشت؟؟

هیونگ: نه کسی بهت زنگ نزد ... اهان راستی خدمتکاره گفت که همه اومدن

جونگی: خوب .. مرسی

 ولی داداش خیلی ناراحت بود انگار از یه چیزی ناراحت بود ومثل همیشه نبود  رو بهش کردم وگفتم

هیونگ: جونگی خیلی خوش تیپ شدی ها

جونگی: نه بابا

هیونگ: می توانی یه سوال ازت بپرسم؟؟

جونگی: بپرس... چیه؟؟

هیونگ: چرا ناراحتی داداش .. اتفاقی افتاده؟؟ باید امروز خوشحال باشی

جونگی: چیزی نیست.. نه چرا این فکر رو می کنی؟

هیونگ: راستشو بگو... تو نمی خوای با جسیکا نامزد کنی؟؟درسته؟؟

جونگی: خوب....... اره

هیونگ: برای چی؟؟ اون که دختر خوبیه؟؟

جونگی: من یه نفر دیگه رو دوست دارم

هیونگ: می توانم بپرسم کیه؟؟

جونگی: خوب اون شخص رو می شناسی؟؟

هیونگ:  خوب نگو که اون شخص سحره

جونگی: خوب ... خوب

هیونگ: نه داداش تو نمی توانی این کار رو بکنی خودت میدونی که خانواده ات اونو قبول نمی کنن؟؟

جونگی: اره میدونم ولی کارش نمی توانم بکنم .. وامروز هم می خوام همه چی رو به اونا بگم

هیونگ: این کار رو نکن داداش

جونگی: نترس بیا بریم پایین

 



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در جمعه 13 آبان 1390

چطور بود؟؟ ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین