تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part30

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part30
مرتبط با :

سلام... سلام

چطورین؟؟؟خوفین؟؟

پیشاپیش عیدتون رو بهتون تبریک میگم.... مبارک باشه... با هوای بارونی و درسا چطورین؟؟ خوش میگذره

من اومدم با یه قسمت دیگه.... خوب مثل همیشه منتظر نظراتون هستم وزیاد منتظرتون نمیزارم.. برید ادامه

 

وقتی که اونا رفتن ما سه نفر هم بلند شدیم و داخل رفتیم .داشتم به داستانی که هیونگ گفته بود فکر میکردم وخیلی ناراحت بودم به خاطر من این اتفاق براش افتاده بود باورم نمی شود برای چی این کار رو کرده بود... داشتم دیوونه می شدم  در همین فکر بودم که دیدم چند دکتر وپرستار از اتاق جونگی بیرون اومدن باسرعت به سمت دکتر رفتم وازش پرسیدم چه اتفاقی براش افتاده واونم بهم گفت خطر رد شده وبهم گفت که می خواد با هام حرف بزنه و منم رو به کیو وهیونگ کردم وگفته ام شما برید پیشش من الان میام ببینم دکتر چی می خواد بگه و اونا هم قبول کردن و رفتن ومنم پشت دکتر رفتم وبعد مدتی داخل اتاق دکتر شدیم واون پشت میزش نشست ورو بهم کردو گفت که

دکتر: بفرمایید بشینید

سحر: مرسی.. حال جونگی چطوره؟؟

دکتر: خوب حالش زیاد خوب نیست.. الان تشنج کرده بود

سحر: خوب حالا باید چیکار کنیم؟؟

دکتر: تا به هوش نیاد و وضیعت اش ثابت نشه نمیشه براش کاری کرد به مادرش هم گفتم .. به خاطر تصادف شدیدی که کرده خون زیادی از دست داده وهم اینکه کمر شم اسیب دیده و باید جراحی بشه وبه مراقبت زیادی احتیاج داره واین امکان وجود داره که دیگه نتوانه روی پاهاش وایسته وامکان داره فلج بشه

سحر: یعنی منظورتون اینه که فلج مشه... چقدر احتمالش هست؟؟

دکتر: نمی توانم بگم چقدر.. تا بهوش نیاد  نمی توانم بهتون چیزی بگم

از دکتر تشکر کردم وبیرون اومدم باورم نمی شد همه این اتفاقات به خاطر من برای یه ادم که گفته منو دوست داره اتفاق افتاده باشه و به خاطر من بی ارزش ممکنه فلج بشه  به خودم گفته ام اخه چرا باید این کارو بکنه برای چی؟؟؟ هرچی اتفاق برای من می افته توی این فکر ها بودم که به در اتاق جونگی رسیدم همین که اومدم در اتاق رو باز کنم تلفنم زنگ خورد به گوشیم نگاه کردم شماره نا اشنا بود جواب دادم خودش رو معرفی کرد وگفت مادر ایتوک هست اش و می خواد منو ببینه و منم قبول کردم ولی نمی دونستم چه جوری شماره منو پیدا کرده و به سمت جای که گفته بود رفتم مادر جونگی رو دیدم وبهش سلام کردم وکنارش نشسته ام نمی دونسته ام چی باید بگم باید ازش معذرت بخوام که این اتفاق به خاطر من برای پسرش افتاده یا باید ساکت می موندم وهیچی نمی گفتم تمام ترس و دلشوره وجودم رو گرفته بود که مادر جونگی رو بهم کرد وگفت

مادر جونگی:پس تو سحر هستی

سحر: بله خودم هستم

مادر جونگی: خوب نمیدونم چی باید بگم؟؟ممکنه حرفی که میزنم ناراحتت کنه

سحر:من باید اول ازتون معذرت بخوام... نباید این اتفاق می افتاد همش تقصیر منه؟؟

مادر جونگی: الان تاسف خوردن تو برام فایده ای نداره... پسرم الان روی تخت بیمارستانه

سحر:نمیدونم چی بگم؟؟

مادر جونگی: ازت یه خواهشی دارم... پس خوب گوش کن من نمی خوام ناراحتت کنم میدونم پسرم تو رو دوست داره ولی ازت می خوام به پسرم کاری نداشته باشی برو ناپدید شو... برو جایی که نتوانه پیدات کنه

سحر: هر چی شما بگید من میدونم از دستم ناراحتید ونمی خواید منو ببینید ولی ازتون خواهش می کنم بزارید ازش پرستاری کنم وقتی حالش بهتر شد میرم جای که دیگه نتوانه منو پیدا کنه ..

مادر جونگی: نه نمیشه... امکان نداره

سحر: بهتون التماس می کنم ... این تنها کاری که می توانم براش انجام بدم  . برای اخرین بار

مادر جونگی: یه سوال ازت می پرسم؟

سحر: بفرمایید؟

مادر جونگی: تو پسرم رو دوست داری... عاشق اونی

سحر: خوب چی بگم اون نامزد داره

مادر جونگی: جواب منو بده اره یا نه؟

سحر: خوب .. اره دوست اش دارم

مادر جونگی: حالا که فهمیدم دوست اش داری می توانی کنارش باشی وازش پرستاری کنی ولی باید قول بدی وقتی حالش خوب شد بری

سحر: ممنون.. باشه این کار رو می کنم من هیچ وقت زیر قول ام نمیزنم... ازت خیلی ممنونم

مادر جونگی: غصه جسیکا روهم نخور.. من درست اش می کنم... که بیمارستان نیاد

سحر: ممنون... خیلی ممنون

از مادر جونگی خداحافظی کردم وبه سمت اتاقی که جونگی بود راه افتاده ام وبعد مدتی رسیدم در اتاق رو باز کردم کیو وهیونگ توی اتاق بودن تا منو دیدن بهم گفتن که چرا اینقدر دیر کردم ودکتر چی گفته ؟؟ منم بهشون گفته ام که دکتر بهم گفته حالش بهتر میشه واینکه مادر جونگی رو دیدم وازش اجازه گرفته ام که از جونگی نگهداری کنم وبهشون گفته ام که بهتر برن استراحت کنن و من کنار جونگی هستم  و اوناهم قبول کردن موقع رفتن هیونگ رو به من کرد وگفت که میرم استراحت می کنم ولی برمیگرده و میاد . وقتی اونا رفتن من و جونگی تنها شده بودیم کنار تخت اش رفته ام و موهای که روی صورتش بود رو کنار زد ام و دست اش رو توی دسته ام گرفته ام روی صندلی که کنار تخت بود نشسته ام وبهش رو کردم وگفته ام خوب نمیدونم باید چی بگم اخه غیر قابل باور که الان اینجا روی این تخت دراز کشیده باشی نمیدونم این حرفای که می خوام بهت بزنم رو می شنوای این حرفا رو خیلی وقت پیش باید میزدم باید اول بابت اون دعوای مسخره و اون بچه بازیام ازت معذرت بخوام واینکه این حرفی که می خوام بهت بزنم رو خیلی دلم می خواست بهت بگم اونروز ولی قول داده بودم به کسی ونمی خواستم بهش خیانت کنم  وزیر قولم بزنم چون اون ازم کمک خواسته بود ولی خوب الان میگم بهت دوست دارم این همون کلمه ای که خیلی  دلت می خواست از زبونم بشنوی ..من خیلی دوست دارم و عاشقتم.....خواهش می کنم چشمات رو باز کن و منو نگاه کن وتو خودت گفتی که همیشه کنارم می مونی  وتنهام نمیزاری تو نمی توانی این کارو با من بکنی تو نمی توانی بزنی زیر قولت و نمی توانی منو ترک کنی وبری... خواهش میکنم قول میدم همون ادمی بشم که تو می خوای پس چشمات رو باز کن. هرچی باهاش حرف میزدم وازش می خواستم چشماش رو باز کنه اینکار رو نمیکرد اشک توی چشمام حلقه زده بود و بدونه این که بخوام از روی صورتم سرازیر می شد اشک هام رو پاک کردم به خودم گفته ام اون منو هیچ وقت تنها نمیزاره و اروم دست اش رو سرجاش گذاشته ام وپتو روش رو درست کرده ام وبیرون رفته ام توی محوطه نشسته ام که دیدم لونا اومد وقتی منو دید کنارم نشست ودستام رو توی دستاش گرفت که ناراحت نباش همه چی درست میشه  وبهش گفته ام اون به خاطر من این اتفاق براش افتاده و دکتر بهم گفته که ممکنه فلج بشه اونم به خاطر من احمق و بی ارزش و اینکه من نمی توانم بدون اون زندگی کنم ونمی خواستم این اتفاق براش بیفته و شروع به گریه کردن کردم ولونا هم منو بغل کرد و ارومم کرد و بعد ازچند دقیقه اروم شدم وبه لونا گفته ام که به کسی درباره این حرفای که بهش زده ام چیزی نگه وبهتره که بره واون اول قبول نمی کرد می خواست پیشم بمونه ولی من با اسرار اونو فرستادم رفت واونم وقتی اسرار منو دید قبول کرد ورفت منم دوباره توی اتاق جونگی برگشته ام وکنار تخت اش نشسته ام ودستاش رو توی دسته ام گرفته ام وسرم کنار تخت اش گذاشته ام ودیگه نفهمیدم چه جوری خوابم برد وقتی بیدار شدم  کیواومده بود بلند شدم بهم گفت

کیو: سلام بیدار شدی..

سحر: اره.. کی اومدی

کیو: یه چند دقیقه میشه

سحر: بیدارم میکردی؟؟

کیو: دلم نیومد.. بهتر بری خونه استراحت کنی وبعد بری سر کار من مراقب اش هستم

سحر: نه  نمی خواد

کیو: نمیشه که تو هم باید به کارت برسی اگه اتفاقی افتاد خبرت می کنم.... یه کم استراحت کن

سحر: باشه... ولی برمیگردم زود

قبول کردم وبه خونه رفته ام یه کم استراحت کردم ورفتم سر کار و کارهام رو انجام دادم اصلا حال وحوصله کار رو نداشته ام همش فکرم پیش جونگی بود .

یه هفته ای از این اتفاق می گذشت ومن هم سر کار میرفته ام وهم به جونگی سر میزدم وازش پرستاری میکردم توی این یه هفتته ای که گذ شت جونگی عمل جراحی که داشت انجام داده بود ولی انگار نه انگار هیچ تغییری نمی کرد  وبهوش نیومده بودتا اینکه یه روز توی شرکت مشغول کار بودم گوشیم زنگ خورد  جواب دادم کیو بود بهم گفت که سریع به بیمارستان برم جونگی توی عالم بی هوشی اسم منو صدا میکنه ودکتر ازم خواسته که سریع برم اونجا منم سریع وسایل هام برداشته ام ویه تاکسی گرفته ام وبه سمت بیمارستان رفته ام اصلا نفهمیدم چه جوری خودم رو رسوندم وقتی رسیدم سراسیمه به اتاق جونگی خودم رو رسوندم کیو بیرون اتاق جونگی بود به سمت اش رفتم  وگفته ام

سحر: سلام .. کیو

کیو: سلام اومدی

سحر: چی شده چرا بیرون اتاقی

کیو: هیچی... خوب یه کم حال اش بد شده

سحر: چی میگی.. برای چی؟

کیو: خودت  رو ناراحت نکن .. الان دکتر پرستار بالا سرشن

همین که کیو اینو گفت دکتر و یه پرستار از اتاق اش بیرون اومد ومن به سمت شون رفته ام وگفته ام

سحر: حالش چه طور؟؟ چه اتفاقی افتاده؟؟

دکتر:حالش الان بهتره .. خطر رفع شده

سحر: تا اون موقع که من پیشش بودم خوب بود .. برای چی این اتفاق افتاده؟؟

دکتر: یه سری ازمایش باید انجام بده... راستی سحر کیه؟؟

سحر: برای چی؟؟

دکتر: همش اسم سحر رو صدا میکرد... می دونید کیه؟؟

سحر: اقای دکتر من هستم

دکتر: بهتر پیشش باشین چون اسم شما رو مدام تکرار می کنه

سحر: باشه من میرم الان بالا سرش

کیو: ممنون....  اقای دکتر

دکتر: کاری نکردم ... این وظیفه ماست

دکتر وپرستار رفتن و منم از کیو خواسته ام بره خونه ویه کم استراحت کنه وبهش گفته ام که من پیشش هستم واگه اتفاقی افتاد بهش خبر میدم واونم قبول کرد و رفت ومنم رفته ام توی اتاق و وسایلم روی میز گذاشته ام وکنار تخت رفته ام به نظرم اروم می اومد   پتوی روش رو درست کردم و رفته ام یکم اب اوردم وشروع کردم به تمیز کردن دست و  تموم صورتش نمیدونم چقدر طول کشید تا دست وصورتش رو شسته ام وقتی کارم تموم شد بلند شدم ورفته ام اب رو بیرون ریخته ام واومدم وبه سمت یخچال رفته ام خیلی تشنه ام بود تا یه کم اب بخورم که دیدم یه صدای ارومی به گوش میرسه انگار یکی داشت منو صدا میکرد اول به خودم گفته ام اشتباه میکنم کی می توانه منو صدا کنه کسی نیست و اب رو از یخچال برداشته ام وخوردم  وسر جاش گذاشت دوباره همون صدا رو شنیدم و  به یاد حرف دکتر افتاده ام واروم به سمت جونگی رفته ام دیدم جونگی بود داشت اسم من رو صدا میکرد و به خودم گفته ام دکتر راست میگفت اروم کنارش رو صندلی نشسته ام ودست اش رو توی دستهام گرفته ام وبهش گفته ام من اینجام...کنارت هستم.نمی خواستم گریه کنم ولی وقتی باصدای ارومش اسمم رو صدا میزد تمام بدنم می لرزید .. نمی توانسته ام اینجوری ببینمش اشکهام بی صدا از روی گونه هام جاری می شد. درحالی که دست اش توی دستام بود سرم رو روی گوشیه تخت اش گذاشتم ودیگه نفهمیدم چی شد با نوازش دست کسی روی سرم بیدار شدم اول خیال میکردم شاید کیو باشه وقتی چشمام رو باز کردم دیدم اون دست جونگی بود که منو نوازش میکرد سرم رو بلند کردم باورم نمی شد چشماش رو باز کرده بود و داشت منو نگاه میکرد بدون اختیار اشک توی چشمام حلقه زد وروی گونه هام جار ی شد با خوشحالی بلند شدم  می خواستم به دکتر خبر بدم که دستم رو گرفت واسمم رو صدا کرد سر جام خوشگم زد نمیدونستهام باید چیکار کنم اروم کنارش نشسته ام وبهم گفت

جونگی: من کجام؟ چه اتفاقی افتاده؟؟

سحر: تو توی بیمارستانی... تصادف کردی؟ یادت هست

جونگی: اره .. یادمه که تصادف کردم ولی دیگه چیزی یادم نیست

سحر: یعنی منو می شناسی؟؟

جونگی: اره می شناسمت

سحر: من کیه ام اگه راست میگی؟؟ این چند تاست.. اصلا منو می بینی؟؟

جونگی: تو سحری... درسته اینم 6 تاست.

وقتی جواب سوالم رو داد دیگه نمی توانسته ام خودم رو کنترل کنم سرم روی سینه اش گذاشتهام وشروع کردم به گریه کردن با صدای بلند اروم منو نوازش کرد وبهم گفت که گریه نکنم و موهام رو نوازش میکردو بعد از اینکه اروم شدم سریع بیرون رفته ام ودکتر رو صدا کردم و بعد یه مدت کوتاه با دکتر به اتاق برگشته ام و دکتر جونگی رو معاینه کرد وگفت که حالش خوبه و هیچ خطری نیست.. و از دکتر تشکر کردم ودکتر بیرون رفت منم کنار تخت نشسته ام وبهش نگاه میکردم نمی توانستم باور کنم دعاهام مورد قبول خدا قرار گرفته والان اون به هوش اومده خیلی خوش حال بودم ورو بهش کردم وگفته ام

سحر: چیزی می خواهی؟؟

جونگی: نه

سحر: پس یه کم استراحت کن.. دیدی که دکترم گفت باید بیشتر استراحت کنی تا حالت بهتر بشه؟؟

و پتوی روش رو درست کردم و بهش گفت ام من کنارتم واونم چشماش رو بست خیلی می ترسیدم خواب باشم یا این اتفاق یه رویا باشه ولی هر چی که بود خیلی خوب بود ومنم کنارش خوابم برد صبح که از خواب بلند شدم خیلی خوشحال بودم  وکمی می ترسیدم همش فکر میکردم نکنه که اتفاق دیروز همش خواب یا خیال بوده باشه چی .. به خودم امیدواری میدادم خیلی تشنه ام بود یواش دست جونگی که توی دسته ام بود رو روی تخت گذاشته ام وبلند شم  وبه سمت یخچال رفته ام ودر یخچال رو باز کرم واب ریختم توی لیوان وخوردم ودوباره شیشه اب رو توی یخچال گذاشته ام وبه سمت میز رفته ام و گوشی ام رو برداشته ام وبه اناهیتا زنگ زده ام و بهش  گفته ام که ممکنه یه دو روز یا سه روز نیام  شرکت و اینکه ماجرا رو براش تعریف کردم وبهش گفته ام که خیلی می ترسم که اون اتفاق یه خیال باشه واونم گفت که اینجوری نیست وبهم گفت که درست می کنه غصه نخورم منم ازش تشکر کردم وگوشی رو قطع کردم که دیدم جونگی بیدار شده بود دیگه باورم شد که اتفاق دیروز یه خیال و خواب نبوده خیلی خوشحال شدم  رو بهش کردم وگفته ام

سحر: بیدار شدی؟؟

جونگی: اره... به کی زنگ زدی؟؟

سحر: به لونا زنگ زده ام

جونگی: برای چی؟؟

سحر: بهش گفته ام نمیرم یه دو سه روز.... سر کار

به گوشیم نگاه کردم وشماره کیو رو پیدا کردم می خواستم زنگ بزنم گفت

جونگی: داری چیکار می کنی؟؟ به کی زنگ میزنی؟؟

سحر: به کیو زنگ میزنم... بهش گفته ام بهش خبر میدم

 



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در یکشنبه 15 آبان 1390

چند تا ستاره بهم میدی؟ ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین