تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part31

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part31
مرتبط با :

سلام... سلام

خوفین؟؟ چطورین؟؟

خوش میگذره... عیدتون مبارک.... امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه تا الان... با هوای پاییزی چطورین؟؟

خوب اومدم با یه قسمت دیگه...... برید بخونید و نظر یادتون نره

 

و شماره رو گرفته ام وکیو گوشی رو برداشت بهش خبر رو گفته ام وخیلی خوشحال شد و بهم گفت که اگه اعضا این خبر رو بشنون خیلی خشحال میشن وبا اونا میادو گوشی رو قطع کردم.که جونگی بهم رو کرد و گفت

جونگی: چی گفت؟؟

سحر: خوشحال شد ... گفت با اعضای گروه میاد

جونگی: من حوصله ندارم... چرا زنگ زدی؟

سحر: برای چی زنگ نزنم . خیلی نگرانت بودن

جونگی: بیا اینجا بشین

سحر: خوب بزار برات یه چیزی بیارم تا بخوری؟؟

جونگی: الان میل ندارم

سحر: باید یه  چیزی بخوری؟؟ نمیشه که؟؟

جونگی: باشه

یه لیوان اب پرتغال بهش دادم وخورد ولیوان ازش گرفته ام وتمیز کردم

جونگی: حالا چی میگی؟؟ بیا کنارم بشین

سحر: باشه

اروم کنار تخت نشسته ام جونگی دسته ام رو گرفت

جونگی: ببخش که اذیتت کردم توی این مدت... میدونم چقدر سختی کشیدی؟؟

سحر: این چه حرفیه... ناراحت میشم

جونگی: از دستم ناراحتی ...انگار

سحر: اره... از دستت خیلی ناراحت وعصبانیم

جونگی:  خوب برای چی؟؟

سحر: خوت میدونی؟؟

جونگی: بهم بگو یادم نیست... بگو ببینم چیکارکردم؟؟

سحر:باشه میگم . چرا به خاطر من... من بی ارزش با پدر ومادرت دعو اکردی؟؟

جونگی: کی بهت این حرف رو زده؟؟

سحر: چیکار داری... اگه برات  اتفاقی می افتاد چی؟؟ من هرگز خودم رو نمی بخشیدم؟؟

جونگی: من بفهمم کی این حرف رو زده به تو من میدونم واون.. گیرم دعوا کرده باشم  اولا کی بهت اجازه میده به خودت بگی بی ارزش و دوما اینکه حالا که حالم خوبه اتفاقی برام نیفتاده که

سحر: اره... خیلی خوشحالم که حالت خوبه

همین که اینو گفته ام دیدم در اتاق باز شد اعضای گروه اومدن با کیو وارد اتاق شده ام بهشون سلام کردم واونا داشتن با کیوخوش و بش میکردن وبه نظر همشون خوشحال بودن که رو به کیو کردم وگفته ام من میرم بیرون ومیام و اونم قبول کرد بدونه اینکه کسی بفهمه من بیرون رفته ام وبه سمت اتاق دکتر رفته ام و در زده ام ورفته ام تو و بهش سلام کردم و ازش پرسید

سحر: اقای دکتر.. حالش چه طوره؟؟

دکتر: حالش خوبه .. نگران نباشید

سحر: شما گفتید ممکنه راه نتوانه بره... فلج بشه

دکتر:نه فلج نمیشن جواب ازمایشات میگن نخای ایشون هیچ اسیبی ندیده وایشون می توانند راه برن وفلج نمیشن؟؟

سحر:  ممنون اقای دکتر...حالاکی مرخص میشن؟؟

دکتر : تا چند روز دیگه مرخص میشن.. شما خیلی زحمت کشید ین براش

سحر: من کاری نکردم ... ازتون ممنونم شما خیلی زحمت کشیدید

از اتاق دکتر بیرون اومدم .اینکه می توانه مثل قبل راه بره جونگی خیلی خوشحال بودم و رفته ام خونه ولباس هام رو عوض کردم ویه چیزی خوردم وبه سمت بیمارستان رفته ام در رو باز کردم جونگی تنها توی اتاق بود انگار بقیه رفته بودن  روبه جونگی کردم وگفته ام

سحر: سلام... اعضای گروهت کجا رفتن؟؟

جونگی: سلام.. یه چند دقیقه ای میشه رفتن .. کجا بودی؟؟

سحر: یه سری کار داشته ام رفته ام انجام دادم

کنارش نشسته ام و بهش گفته ام که استراحت کنه ویکم بخوابه ولی اون گفت نمی خواد استراحت کنه . ...یکم صورتم ناراحت بود یاد قولی که داده بودم به مادرش افتادم به خاطر این ناراحت بودم ولی از یه جهت خوشحال بودم که اتفاقی براش نیفتاده توی این فکر بودم که جونگی رو به کردوگفت

جونگی:حالا که کنارم هستی خیلی خوشحالم... چرا نارحتی؟؟

سحر: ناراحت نیستم

جونگی: کسی بهت چیزی گفته.؟؟ مادرم چیزی بهت گفته؟؟

سحر: نه کسی چیزی بهم  نگفته؟؟

جونگی: ولی چرا ناراحتی؟؟بهم بگوچی شده؟؟

سحر: چیزی نیست.. من ناراحت نیستم... خیال میکنی من خیلی خوشحالم که تو کنارمی

ایتوک: بهم یه قولی بده؟؟

سحر: چه قولی... بدم ؟؟بگو؟؟

جونگی:  قول بده منو ترک نکنی هیچ وقت

سحر: اگه بهت قول ندم چی؟؟

جونگی: برای چی؟؟

سحر: این ظلمه که به فکر خودم باشم وبهت قول بدم پس خانواده ات وجسیکا چی؟؟

جونگی: این چه حرفیه میزنی.. بهم بگو که تر کم نمی کنی؟؟

سحر: باشه بهت قول میدم

و بهش گفته ام خسته ای بهتر استراحت کنی و منم کنارت هستم و اونم چشماش رو بست وخوابید من خوابم نمی اومد اروم از کنارش بلند شدم واز اتاق بیرون رفته ام و رو بروی پنجره ای بلندی که توی سالن بود ایستاده ام وبیرون رو نگاه کرده ام خیلی قشنگ بود  ماه توی اسمون کامل بودو ستاره ها توی اسمون چشمک میزدن وشهر با چراغ ها توی شب که روشن شده بودن تزئین شده بود خیلی قشنگ بود  همین جور به بیرون خیره شده بودم وبه حرف های جونگی و قولی که به مادر جونگی داده بودم فکر میکردم وبه خوم می گفته ام که نباید زیر قوله ام بزنم ونباید به جونگی اون قول مسخره رو میدادم .همین جوری تو افکار خودم غرق شده بودم که دیدم یه نفر منو از پشت بغل کرد واون پتوی که روی شونه های خودش بود رو روی منم انداخت وبهم گفت هوا سرده اینجا چیکار میکنی به خودم اومدم برگشته ام دیدم جونگی بود بهش گفته ام اینجا چیکار میکنی باید استراحت کنی واونم بهم گفت حالش خوبه الان کنار منه و منم برگشته ام  دیگه چیزی نگفته ام وبه بیرون نگاه کردم.



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در دوشنبه 16 آبان 1390

بگو ببینم داستان چطور بود؟؟ ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین