تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part32

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part32
مرتبط با :

سلام... سلام

خوفین؟؟ چه خبرا؟؟

با هوای برفی پاییزی چطورین؟؟ با درسا چطورین؟؟

خوب اومدم مثل همیشه با یه قسمت دیگه..... خوب بابت نظرات خوبتون ممنون و منتظر نظراتون هستم

خوب دیگه برید سراغ داستان.....

توی این چند روز که مرخصی بودم همش پیش جونگی بودم و ازش پرستاری میکردم وفردا قرار بود که جونگی مرخص بشه  ومنم قرار شده بود که بعد از انجام کارهام بیمارستان برم.اونروز از خواب بلند شدم وکارهام رو کردم ویه صبحانه مختصر خورده ام ورفته ام سر کار وقتی کارام رو انجام دادم از شرکت بیرون اومدم وبه سمت بیمارستان رفته ام وقتی به اونجا رسیدم به سمت اتاق جونگی رفته ام در زده ام و وارد اتاق شده ام جونگی اماده شده بود ومادرش هم توی اتاق بود تا مادرش رو دیدم بهش سلام کردم و تا جونگی منو دید گفت

جونگی: اومدی؟؟چقدر دیر کردی؟؟

سحر: اره.. اومدم... معذرت می خوام

جونگی: خوب بزار مادرم رو بهت معرفی کنم... این مادرم هست اش

سحر: سلام... حالتون چه طوره؟؟

مادر جونگی: سلام سحر جان خوبی؟؟

جونگی: شما همدیگه رو می شناسید؟؟

سحر: اره.. قبلا دیدمشون ایشون رو

مادر جونگی: سحر جان مرسی که مراقب پسرم بودی واینکه می خواستم بگم حرفای که زده ام یادته که

سحر: نگران نباشید .. یادمه

جونگی: مادرم بهت چی گفته؟؟

سحر: یه چیزی گفته .. نمی توانم بگم رازه...خوب بیاد بریم پایین

جونگی: مادر به سحر گفتی امشب جشنه .... و بیاد

مادر جونگی: اره گفته ام

جونگی: میای دیگه

سحر: نمیدونم شاید نیام چون باید برم مسافرت

جونگی: کجا می خوای بری؟؟

سحر: بیا بریم پایین بهت میگم

با مادرش و جونگی از بیمارستان بیرون رفته ایم و یه ماشین جلوی پای ما وایستاد  مادر جونگی بهم گفت که می خواد با هام حرف بزنه منم قبول کردم وباهاش یه گوشی رفته ام و اون بهم گفت که منمون از اینکه مراقب پسرش بودم وازش پرستاری کردم.. همون طور که جلوی جونگی بهم گفته بود واینکه اگه دوست دارم می توانم برای اخرین بار به جشنی که برای جونگی گرفتن بیام واینکه قولی که بهش دادم رو از یاد نبرم ومنم بهش گفته ام بابت همه چیز ممنونم ونمی توانم به جشن بیام وقرار برای چند ماه یا بیشتر برم سفر خارج از کشور و میرم جای که جونگی نتوانه منو ببینه و پیدام نکنه و بابت قولی که بهش دادم خیال اش راحت باشه و با هم برگشته ایم جای که جونگی  وایستاده بود مادرش رو به سمت ما کرد وگفت خوب من شما دوتا رو تنها میزارم تا با هم حرفا تون رو بزنید من رفته ام توی ماشین هر وقع حرف هاتون تموم شد بیا پسرم سوار شو تا بریم و جونگی هم قبول کرد. و رو به من کرد وگفت

جونگی: کجا می خوای بری؟

سحر: برای یه سری تبلیغات وموزیک ویدیو وشو لباس باید برم خارج از کشور

جونگی: خوب  میگم کجا؟؟ بگو؟؟

سحر: نمی توانم بگم.. چون معلوم نیست...  از کجا بخوان شروع کنن

جونگی: نمی خوای بهم  بگی... تو به من قول دادی ترک ام نکنی قولت یادت هست؟؟

سحر: اره یادم هست.. من نمی خوام ترکت کنم ... فقط دارم میرم سفر کاری واگه منو ندیدی منو ببخش

جونگی: منظورت چیه؟؟ دیگه ندیدمت؟؟

سحر: منظورم اینه که اگه اتفاقی برام افتاد منو ببخش

جونگی: بگو واسه چه مدت میری؟؟

سحر: برای چند ماه یا ممکنه یه سال برم .. خودمم دقیق نمیدونم

جونگی: امشب میای به مهمونیم که

سحر: نمیدونم... باید وسایل هام جمع کنم و کارهام رو رو به راه کنم

جونگی: مگه کی قراره بری؟؟

سحر: پس فردا قراره برم؟؟

جونگی: چقدر زود .. نمی توانی دیر تر بری؟؟

سحر: نه ... نمیشه... برو دیگه

جونگی: پس امشب منتظرتم

سحر: قول نمیدم.. برو... مراقب خودت باش

بغلش کردم وازش خداحافظی  کردم وبه سمت ماشین رفتیم وسوارماشین شد ودر رو بستم و ماشین حرکت کرد واز جلوی چشمانم دور شد اشک از چشمام جارش شد نمی توانسته ام خوب ببینم ماشینی که داشتم میدیم تار شد . اشک هام رو پاک کردم و گفته ام ببخش به خاطر دروغی که گفته ام وبه قولی که نمی توانم بهش عمل کنم و چاره ای جز ترک کردن تو ندارم وباید برم به جای که هیچ وقت منو نبینی و میدونم یه روزی از این کار خودم پشیمون میشم وبابت این کارم جزاش رو می بینم و امیدوارم که خوش بخت بشی.

تاکسی گرفته ام وبه سمت خونه رفته ام اصلا حال و حوصله نداشتم یادحرف مدیر افتادم که بهم گفته بود برای ساخت موزیک ویدیو وشو لباس وغیره گفته بود که اگه بخوام  با تیم  به بالی می توانم برم ولی فقط بهم گفته بودکه ممکن نیست که این  پروژه چقدر طول بکشه ومنم هنوز چیزی نگفته بودم وقرار بود امروز بهش خبر بدم که اگه می خوام برم تا کارهام رو درست کنه تا با تیم فردا برم . به خودم گفته بودم نمیرم برای چی باید میرفته ام تازه معلوم نبود تا کی طول بکشه ولی امروز با حرفی که به جونگی زده ام وبهش گفته ام می خوام برم مسافرتی که معلوم نیست کی برگردم و قولی که به مادرش داده بودم افتادم چاره ای جز قبول کرده انش نداشته ام اینجوری هم برای من خوب بود وهم برای جونگی اینجوری اون می توانست منو فراموش کنه  به بیرون نگاه کردم بعد از مدتی کوتاه  ازبه خونه رسیدم واز تاکسی پیاده شدم  .در رو باز کرده ام ورفته ام داخل کیف ام رو روی مبل انداخته ام وبه سمت اشپزخانه رفته ام در یخچال رو بازکردم یه لیوان اب خنک خورده ام ودر یخچال رو بسته ام و روی صندلی ناهار خوری نشسته ام خیلی ناراحت بودم و نمی دونستم باید چیکار کنم دو دل بودم نمی خواستم برم ولی چاره ای نداشته ام هر جور فکر میکردم برای هر دو مون خوب بود .بلند شدم به سمت کیف ام که روی مبل بود رفته ام و موبایلم رو برداشته ام می خواستم زنگ بزنم ولی تردید داشتم که شایدکار درستی نباشه یه پنج دقیقه ای با خودم کلنجار رفته ام بالاخره تصمیم رو گرفته ام به گوشیم نگاه کردم با شجاعت کامل شماره مدیر رو گرفت بعد از چند بوق گوشی رو برداشت اول دلم می خواست قطع کنم ولی نتوانستم جواب دادم وبهش گفته ام که برای پروژه می خوام با تیم برم بالی واونم خوشحال شد وبهم گفت که کارها رو درست می کنه و فردا ساعت 6 بعد ازظهر باید توی فرودگاه باشم منم قبول کردم واز مدیر تشکر کردم  وگوشی روقطع کردم و روی مبل نشسته ام به خودم گفته ام این چه کاری بود کردی دختر ؟؟ به اطراف نگاه کردم خونه خیلی ساکت بود یاد روزهای که پدر ومادرم وته مین بودن افتادم دلم براشون خیلی تنگ شده بود شاید اگه اونا بودن قضیه فرق داشت واین اتفاقات نمی افتاد .. سکوت خیلی بدی بود دلم گرفته بود بی صدا شروع به گریه کردم...بعد از چند دقیقه اشک هام پاک کردم  وبلند شدم  ورفته ام وسایل ام رو جمع کنه ام رفته ام توی اتاق  چمدونم رو اوردم روی تخت گذاشته ام ودرش رو باز کردم ولباس هام رو از توی کمد ولوازمی که می خواستم رو برداشته ام وتوی چمدون گذاشته ام به میزم نگاه کردم عکس خانوادگی که همیشه روی میزم بود رو برداشته ام بهش نگاه کردم همه توش لبخند میزدن دلم می خواست به اون زمان برگردم که اونا بودن ولی نمی شد به عکس یه لبخند زده ام گفته ام متاسفم وتوی چمدون گذاشته ام بعد از اینکه همه چیز رو چک کردم در چمدون رو بسته ام وگوشی اتاق ام چمدون رو گذاشتم. وبیرون رفته ام گوشیم زنگ خورد  به سمت مبل رفته ام و گوشیم رو برداشته ام  وجواب دادم ودیدم لونا بود بهش سلام کردم وبهم گفت

اناهیتا: میای مهمونی امشب برای جونگی ؟؟

سحر: نه نمیام.... باید وسایل هام رو جمع کنم

اناهیتا: برای چی؟؟کجا می خواهی بری؟؟

سحر: اون پروژه رو یادت مدیر بهم گفت ؟؟

اناهیتا: اره...چطور مگه؟؟

سحر: خوب قبول کردم ... می خوام برم

اناهیتا:  دیوونه شدی؟؟...جونگی میدونه؟

سحر:  اره ...بهش گفته ام نمیام مهمونی

اناهیتا: تو نمی توانی این کار رو بکنی؟؟ خودت بهم گفتی  بهش قول دادی ترکش نکنی؟

سحر: اره.. ولی اینجوری برای هر دومون بهتره این بهترین کاره

اناهیتا: اخه....یعنی چی؟؟ واقعا می خوای این کار رو بکنی؟؟

سحر: اره .. به اون و بقیه درباره رفتن من چیزی نگو ... من به خود جونگی گفته ام که می خوام برم سفر کاری

اناهیتا : باشه .. چیزی نمیگم

سحر:راستی یه چیز دیگه اگه ازت یه موقع پرسید من کجا دارم میرم برای سفر کاریم چیزی بهش نگو؟؟ بگو نمیدونی... باشه

اناهیتا: باشه ولی اگه خیلی پیله کرد چی بگم؟؟

سحر: بگو نمیدونم یا اینکه یه کشور از خودت بگو به جز بالی که من توش هستم باشه

اناهیتا:واقعا می خوای ترکش کنی؟؟ به نظرت این کار درستیه؟؟

سحر:اره... نمیدونم کارم درسته یا نه... ولی چاره ای ندارم

اناهیتا:باشه... مراقب خودت باشه

سحر: تو هم همین طور دوست خوب من امیدوارم بهت خوش بگذره ...بهت زنگ میزنم

گوشی رو قطع کردم  وگوشی روی میز گذاشته ام و روی مبل نشسته ام وبه اطراف نگاه کردم خونه خیلی ساکت بودو دلم خیلی گرفته بود دلم می خواست گریه کنم ولی به خودم قول داده بودم دیگه گریه نکنم و قوی باشم... توی این مدت این قدر احساس تنهای نکرده بودم کنترل رو برداشته ام تلویزیون روبرداشتم وروشن کردم همین که روشن شد داشت برنامه ای رو نشون میداد که جونگی توش بود می خواسته ام کانال رو عوض کنم ولی نمی توانستم اینکار رو بکنم انگار دستم نمی خواست این کار رو انجام بده ...انگار تمام دنیا می خواستن منو اذیت کنن بی اینکه بخوام اشک روی گونه هام سرازیر شد بدون اینکه بخوام جلوش رو بگیرم وبه قولی که خودم داده بودم بزنم کاریش نمی توانستم بکنم و اشک روی صورتم جاری می شد و من همین جور به برنامه که داخل تلویزیون نشون میداد خیره شدم

 



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در سه شنبه 17 آبان 1390

بهم بگو چه حسی داری؟؟ ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین