تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part36

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part36
مرتبط با :

سلام... سلام... سلام

خوفین؟؟ چه خبرا؟؟

روز قشنگ شنبه تون بخیر باشه.... امروز درس و مدرسه ودانشگاه چطور بود؟؟ خوش گذشت... چکارا می کنید؟؟

خوب اومدم با یه قسمت دیگه... منتظر نظراتون هستم... برید ادامه

ازشون خداحافظی کردم وبه سمت گروه رفته ام معذرت خواستم واز شیشه رد شدیم و وارد هواپیما شدیم وشماره صندلی ام رو پیدا کردم ونشسته ام صندلی ایم رو به پنجره بود می توانستم بیرون رو ببینم وبغل دستم هم  یونگ هوا مدیر اجرا بود نشسته بود. بعد از مدتی هواپیما بلند شد دیگه توی اسمون بودم به بیرون نگاه کردم همه جا ابر بود وهمه چیز کوچک دیده می شد.خیلی ناراحت بودم  چشمم رو از پنجره برداشته ام و سرم رو به صندلیم تکه دادم وچشمام رو بسته ام و دیگه هیچی نفهمیدم. نمی دونم چقدر گذاشته بود با صدای بغل دستیم به خودم اومدم که بهم گفت رسیدیم وبهش نگاه کردم خیلی خجالت کشیدم باید پیاده شیم ازش تشکر کردم وخودم رو جمع وجور کردم واز هواپیما پیاده شدیم بعد از چند دقیقه همه مون توی فرودگاه بالی جمع شده ایم که با یه ماشین به سمت محل اقامت مون رفتیه ام شهر خیلی قشنگی بود...همه جا سر سبز بود وبعد از مدتی به محلی رسیدیم که دوتا خونه بود که  خیلی قشنگ بود همه پیاده  شدیم وداخل رفتیم خیلی قشنگ بود که یونگ هوا رو به من گفت

یونگ هوا: سحر شی این کلید شما .. شما باید برید اونور وما هم باید بریم اونور بعدا می بینمتون

سحر: مرسی... باشه

ازشون جدا شدم و وارد خونه شدم خیلی قشنگ بود... ساکم روبرداشته ام وبه سمت  اتاق  رفته ام وساک رو روی تخت گذاشته ام وبازش کردم وسایلم ها م رو جابه جا کردم ورفتم یه دوش گرفته ام و لباس هام رو عوض کردم وبه سمت حال رفته ام خیلی بزرگ و قشنگ بود رفته ام سمت دری که مثل پنجره بود در رو باز کرده ام بیرون رو نگاه کردم دریا رو به روم بود خیلی قشنگ بود تا حالا هم چین منظره ای ندیده بودم. برگشته ام داخل و به سمت اشپزخانه رفته ام تا یه چیزی بخورم که گوشیم زنگ خورد جواب دادم یونگ هوا بود بهم گفت که برای شام می خواد که من برم اونجا تا باهم بیشتر اشنا بشیم ودرباره کار حرف بزنیم  ومنم قبول کرده ام یه چیزی خوردم ویه کم استراحت کردم وبعد مدتی اماده شدم و به سمت خونه ای اون طرف که اون سه تا پسر اقامت داشتن رفتم .

در رو زده ام وایتوک در رو بازکرد و منم رفته ام تو و پشت سر من در رو بست و بهم گفت

ایتوک: بفرمایید اینجا بشینید.... اینا کجا رفتن؟؟ بچه ها بیاید مهمونمون اومد

یونگ هوا: ببخشید... که یکم دیر اومدم

انهیوک: من اومدم ... سلام

سلام کردم ونشسته ام وباهم درباره کار و غیره حرف زده ایم و بعد از مدتی شام خوردیم وبهشون کمک کردم تا ظرف ها رو شستن به ساعت نگاه کردم دیر وقت بود ازشون خداحافظی کردم وبه سمت خونه رفته ام وارد شدم چراغ ها رو روشن کرده ام و به سمت دری رفته ام که به سمت دریا باز می شد رفته ام در رو باز کردم و بیرون رفته ام از پله ها پایین رفته ام  وکنار ساحل نشسته ام وبه ساحل تاریک نگاه میکردم و با خودم فکر میکردم اشک از چشمام روی گونه هام سرازیر شده بود اشکهام رو پاک کردم وبلند شدم برگشته ام داخل رفته ام توی رختخواب رفته ام احساس تنهای می کردم ولی کسی نبود تا ارومم کنه اشک از چشمام سرازیر شد دوباره سرم رو زیر پتو بردم وبلند بلند گریه میکردم ... دلم برای خودم می سوخت  و نمی توانسته ام کاری کنم و چشمام رو روی هم گذاشته ام وخوابیدم.

یه دوماه از قضیه گذشته بود و خودم رو با همه چیز وفق داده بودم وسرم به کار حسابی گرم شده بود ولی بعضی مواقع یاد خاطره هام می افتادم و یا جونگی می افتادم با اینکه زیاد ازش خاطره ای نداشته ام نمیدونم چرا فراموش کردن همون خاطره های کم هم سخت بود تی این مدت سعی کرده بودم همه چی رو فراموش کنم  وخبری از هیچکس نداشتم گاهی اوقات لونا به زنگ میزد وازم احوال می پرسید وهیچ چیز درباره اش نمی گفت ومنم از ش نمی پرسیدم تا این مدت رابطه ام با اون سه تای که اومدم خوب شده بود وحالا بون برام مثل سه تا دوست یا بهتر بگم مثل برادرهام شده بودن وبا اینکه از قبل ایتوک رو می شناختم وازم توی این مدت مراقبم بودن وکمکم می کردن.

اون روز توی خونه بودم و داشتم کار ها رو روبه راه میکردم  که موبایلم زنگ خورد گوشی رو برداشته ام وجواب دادم مدیر اجری گروه یونگ هوا بود بهش سلام کردم وبهم گفت که رئیس اومده وگفته همه مون تا یه ساعت دیگه خونه ی که ما سه نفر توش هستن جمع بشیم و گفت که  زودتر بیام وبه بقیه هم خبر داده وتا چند دقیقه دیگه همه میان و منم بهش گفته ام تا چند دقیقه دیگه میام وقطع کردم ورفتم لباس هام رو عوض کردم واز در خونه بیرون زده ام وبه  خونه ای روبه رو رفته ام ودر زدم ...در بازشد یونگ هوا بیرون اومد وگفت

یونگ هوا: بیا تو... خوش اومدی

سحر: سلام.. دیر نکردم که

یونگ هوا: نه... همه الان رسیدن خوب موقعی اومدی؟؟

داخل شدم ودر رو بست وبه سمت حال رفته ام ایتوک وانهیوک کنار مدیر نشسته بودن وداشتن باهاش حرف میزدن و من رو به همه شون کردم وسلام کردم ونشستم ویونگ هوا هم اومد نشست روبه روی من وگفت

یونگ هوا: خوب  خوش اومدین اقای مدیر... همه اومدن دیگه

ایتوک: اقای مدیر چه اتفاقی افتاده؟؟

مدیر: خوب خوشحالم که همتون رو یه بار دیگه می بینم.

ایتوک: انهیوک این چرا جواب سوال منو نداد؟؟

انهیوک: حتما نشنیده .... ساکت باش

مدیر: خوب من اومدم اینجا بهتون بگم فردا باید حرکت کنید برید سمت جیجو

یونگ هوا: برای چی؟؟

مدیر: خوب اینجا کارها دیگه تموم شده واینکه  قرار یه کنسرت بزرگ اونجا برگزار بشه و ایتوک و انهیوک هم اونجا اجرا دارن

ایتوک: ما هم اونجا اجرا داریم؟؟ پس چرا مدیر برنامه مون چیزی نگفت

مدیر: من ازش خواسته ام چیزی نگه... خودم می خواستم بگم

انهیوک: یعنی من و ایتوک باید بریم ... خوب بقیه چی؟؟

مدیر: نه همه تون باید برید اونجا ... یونگ هوا باید برنامه ها رو تنظیم کنه وسحرم باید اونجا طراح لباس گروه ها باشه و دستیار مدیر اجرای گروه باشه

سحر: من باید طراح لباس ودستیار باشم... من زیاد تجربه ندارم

مدیر: توی این مدت تجربه کسب کردی ... پس باید فردا حرکت کنید

ایتوک: ما دوتا اجرا فقط داریم یا باگروه مون باید اجرا داشته باشیم

انهیوک: اینم سوال اخه.. می پرسی... معلومه دیگه با کل گروه چقدر تو خنگی

ایتوک: خوب نمیدونستم... اگه اینجوری باشه خوبه دلم برای همشون تنگ شده

یونگ هوا: اقای مدیر چه گروه های هستن؟؟

مدیر: وقتی رسیدید اونجا بهتون میگم برید و وسایلتون رو جمع کنید؟؟ من دیگه باید برم

یونگ هوا: باشه ... پس فردا می بینمتون.... شب خوش



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در شنبه 21 آبان 1390

بگو چه حسی الان داری؟؟ ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین