تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part39

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part39
مرتبط با :

سلام... سلام.. سلام

چطورین؟؟ خوفین؟؟ چه خبرا؟؟

دلم براتون تنگ شده بود ...چیکارا میکنید؟؟ خوش میگذره؟؟

خوب بچه ها پارت 36 درست شد ... خوب اومدم با یه قسمت دیگه زیاد حرف نمیزنم بدوید برید ادامه

با یونگ هوا به سمت اون مهمونی  که بعد اون کنسرت بود رفته ایم بعد یه ساعت یا کمتر به یه خونه رسیدیم از ماشین پیاده شدیم وداخل شدیم خیلی قشنگ بود و پر از سرو صدا بود وارد سالن شده ایم همه بودن و داشتن می گفتن ومی خندیدن به اطراف نگاه کردم گروه جونگی رو دیدم کنار یه مجسمه بزرگ نشسته بودند و سر شون گرم بود سریع روم رو برگردوندم و به یونگ هوا گفته ام بیا  بریم پیش مدیر  واونم قبول کرد که در همین ضمن  ایتوک برامون دست تکون داد و ما به سمت شون رفتیم

ایتوک: چقدر دیر کردید؟؟

انهیوک: خوب اینجا بشینید

سحر: باشه باید برم پیش مدیر وبهش بگم اومدم... الان میام

کی بوم: سلام یونگ هوا چطوری پسر.. خیلی وقت ندیدمت

یونگ هوا: اره... خیلی وقته ندیدمت

ایتوک: خوب سحرم اومد

یونگ هوا: چی شد؟؟ گفتی؟؟

سحر: اره بهش گفته ام

کانگین: فکر کنم دوست دخترت باشه.. اره یونگ هوا

یونگ هوا: نه  نه.. این حرف رو نزنید فقط با هم همکاریم

ایتوک: راست میگه... این حرف رو نزن

شیوون: چرا تو حالا اتشی میشی... هااان

ایتوک: من کی اتیشی شدم؟؟

انهیوک: بس کنید دیگه.. خوب بشنید

ایتوک: خوب بزار قبل از اینکه بشینیم من معرفیش کنم این سحر هستش... خوب اینا هم دوستا من این انهیوک که می شناسی این کی بوم و کانگین وکیو هیون وشین دونگ وشیوون وهیچول وهانکینگ ودونگهه و یه سونگ و سونگ مین وایشونم ریووک هست اش.

سحر: از ملاقاتتون خوشبخت ام ... من سحر هست

همین که داشته ام می شستم دیدم که اناهیتابه سمتم اومد وگفت

اناهیتا: سلام... اومدی؟؟ فکر نمیکردم بیای

سحر: اره اومدم.

اناهیتا: ایناکی هستن؟؟

سحر: خوب ایشون یونگ هوا هستن واینا هم گروه سوپر جونیور هستن

ایتوک: سحر ایشون کی هستن؟؟

سحر: اینم دوستم اناهیتاهستش

اناهیتا:از اشنایتتون خوش بخته ام و ببخشید سحربیااینجا کارت دارم

سحر: ببخشید .... ببینم  چیکارم داره

یونگ هوا: چیزی شده؟؟

سحر: نه... نگران نباش

با اناهیتا به سمت یه میز دیگه رفته ام ونشست ایم و به اناهیتا گفته ام

سحر: خوب شد اومدی... خیلی معذب بودم

اناهیتا: بگو ببینم  اون پسره یونگ هوا چه رابطی با تو داره؟؟

سحر: هیچی.. فقط با هم همکاریم

اناهیتا: واقعا جونگی رو فراموش کردی.... امروز تو اون دیدی نه

سحر: اره دیدمش... خوب که چی

اناهیتا: بس کن ... چرا این کار رو میکنی؟؟ تو فراموشش نکردی؟؟

سحر: اون دیگه تا الان ازدواج کرده .. بس کن.. بعد این همه مدت می خوای درباره اون حرف بزنی

اناهیتا: باشه هر طور تو راحتی

سر میز گروه دابل اس

هیونگ: داداش چی شده.... اتفاقی افتاده

جونگی: نه چیزی نشده... برای چی؟؟

هیونگ: اخه ... ناراحتی

هیون: امروز سر صحنه اون دختره کی بود که با هاش چشم تو چشم شده بود

هیونگ: اره.. منم دیدم ولی پششتش بود

یونگی: از اون موقع که دیده اون نا راحته سر اجرا هم صورتش ناراحت بود

هیون: بس کنید ... الان میشنوه ناراحت میشه

هیونگ: کیو تواز بغل اون دختر رد شدی ... فکر کنم می شناختیش

کیو: نه ... نمی شناختمش

هیون: اناهیتا با کی داره حرف میزنه؟؟؟

هیون: نمی دونم ... کیه؟

هیونگ: اون  نکنه .. سحره

یونگی: نه بابا سحر .. که ژاپن اینجا چیکار داره

جونگی: چیکار دارید؟؟ کیه؟؟

هیونگ:  بزار ببینم... کو؟؟ کجاست

جونگی: ول کنید؟؟

هیونگ: اون سحر نیست... خود سحره

جونگی: اره خودشه... سحره

هیونگ: یعنی اونی که امروز دیدی.. سحر بود

جونگی: اره.. اون بود

هیون: مگه نباید.. ژاپن باشه

هیونگ: بس کنید.. دیگه

هیون: اون پسره که با هاش اومد کی بود؟؟؟

هیونگ: خوب فکر کنم یونگ هوا بود... اره یونگ هوا بود

هیون: یعنی می خواهی بگی داداش رو ترک کرده وبا اون دوست شده

کیو: فکر نکنم اینجوری... باشه اون اینجور ی نیست

هیونگ: مگه نمیگم بس کنید... چرا نمی فهمین

 من ولونا با هم داشتیم حرف میزدیم  ومی خندیدیم که مدیر به سمتم اومد وگفت

مدیر: سحر  خیلی خوشحالی که دوستت رو می بینی

سحر: اره .. خیلی خوشحالم

مدیر: خوب سحر و اناهیتا پا شید باید بریم و راستی به گروه هم بگو اماده شن و بیان باید بریم خوابگاه

سحر: مگه یونگ هوا وگروهی که ایتوک هستن نمیان

مدیر: نه اونا امشب بر میگردن کره

سحر:برای چی برمیگردن کره....پس بقیه کارا چی؟؟

مدیر: کنسل شده ... دیگه لازم نیست باید ما هم برگردیم کره

سحر: یعنی من هم باید برگردم.... کی؟؟ چه موقع؟؟

مدیر: ماهم فردا با بقیه گروه ها برمیگردیم

سحر: پس اینطور.... من برم با یونگ هوا و ایتوک و انهیوک وبقیه خداحافظی کنم بیام.

اناهیتا: باشه .. الا ن من میام



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در چهارشنبه 25 آبان 1390

بهم چند میدی؟؟ ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین