تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part41

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part41
مرتبط با :

سلام... سلام

چطولین؟؟ خوفین؟؟

روز وشب شنبه تون بخیر وخوشی باشه... چه خبرا؟؟

دلم براتون یه ذره شده بود... اومدم با یه قسمت دیگه داستان.... ازاینکه داستانم رو دنبال می کنید ممنون

خوب زیاد حرف زدم ... برید ادامه سراغ داستان

 

 

 

همین که این سوال رو پرسیدم یهو دیدم در اتاق روبروم باز شد و جونگی ازش بیرون اومد من که همین جوری مونده بودم و بهم نگاه کرد وقتی دیدمش سریع بهش سلام کردم و اونم با سر جوابم رو داد و با ساکی که دسته اش بود رفت  که اناهیتا بهم رو کرد وگفت

اناهیتا: چیه چرا اینجوری شدی.... مگه نمیدونستی که روبروی تو اتاقشه

سحر: نه... نمیدونسته ام

اناهیتا: خوب دیشب که پشت تو اومد که... مگه ندیدی

سحر:متوجه نشدم... باساک کجا میره

اناهیتا: خوب قراره با اینا بریم بیرون وبعدشم همگی باهم بریم فرودگاه نمیای

سحر: نه ... نمیام توی فرودگاه می ببینمت

اناهیتا: باشه.. هرجور مایلی

اناهیتا رفت ومنم اومد م داخل ودر اتاق رو بسته ام ورفته ام روی مبل نشسته ام وبا خودم فکر کردم  وبه خودم گفته ام یعنی دیشب اون روبروی اتاق ام بوده ... اخه چرا همش باید ببینمش برای این فکر ها رو از سرم بیرون کنم کنتری تلویزیون رو برداشته ام وتلویزیون رو روش کردم وبه تلویزیون نگاه کردم اصلا گذرزمان رو دیگه حس نکردم به ساعت نگاه کردم  ساعت 7 شب بود تلویزیون رو خاموش کردم ولباس هام رو پوشیدم واماده شدم ووسایل هام رو برداشته ام وپایین رفته ام وکلید اتاق رو تحویل دادم ویه تاکسی گرفته ام وبه سمت فرودگاه راه افتادم بعد از نیم ساعت به فرودگاه رسیدم وپول تاکسی رو حساب کردم وپیاده شدم و با وسایل ام به داخل رفته ام اطراف رو نگاه کردم دنبال لونا میگشتم ولی پیداش نکردم خیلی شلوغ بود به سمت یه نیمکت توی فرودگاه رفتم و وسایلم رو روش گذاشته ام ونشسته ام که بعد ازنیم ساعت دقیقه دیدم مدیر با اناهیتا و گروه اومدن به سمتم اومدن منم بلند شدم وسلام کرد ساعت دیگه هشت بود وموقع پرواز بود مدیر مدارکمون رو بهمون داد و بعد از چند دقیقه همه وارد هواپیما شدیم وهرکس روی صندلی ایش نشسته من داشته ام دنبال شماره صندلیم می گشتم که مهماندار بلیط ام رو گرفت و منو راهنمایم کرد ومن نشسته ام صندلی بغل دستیم خالی بود یه نفس راحت کشیدم و به بیرون نگاه کردم که دیدم بعد از چند ثانیه یکی بغل دسته ام نشسته ام بهش نگاه کردم باورم نمی شد ایتوک بود که بغل ام نشسته بود به خودم گفته ام اخه چرا باید هر جا میرم این ظاهر بشه... هیچی نگفته ام و به صندلیم تکیه دادم و بعد از مدتی هواپیما حرکت کرد و دیگه توی اسمون بودیم از پنجره به بیرون نگاه کردم هیچی معلوم نبود وتاریک بود نگاهم رو از پنجره برداشته ام و گوشیه شیشه گذاشتم وچشمام رو بستم ودیگه نفهمیدم کی خوابم برد و نفهمیدم چه مدت گذاشت  با صدای ملایم یه نفر که داشتم می شنیدم اول خیال کردم رویاست بعد دیدم نه صدا خیلی نزدیکه چشمام رو باز کردم سرم روی شونه جونگی بود واون بود که داشت صدام میکردم سریع سرم رو از شونه اش بلند کردم  وخودم رو جمع جور کرده ام وگفتم

سحر: رسیدیم....

جونگی: اره... بلند شو باید بریم بیرون

سحر: هاااان... باشه

و بلند شد ورفت ومنم پشت سرهمه از هواپیما پیاده شدم وبعد از چنددقیقه همگی توی فرودگاه اینچون بودیم  که مدیر گفت

مدیر: خوب ... گروه با این اتوبوس میره

سحر: خوب منم دیگه خودم میرم... خداحافظ

مدیر: نه وایستا من خودم میبرمت

اناهیتا: نمی خواد اقای مدیر من وسحر باهم میریم

یونگی: اره.. اناهیتا با سحر برو می بینمت بعدا

اناهیتا: مرسی بریم سحر... خداحافظ همگی

سحر: اره من با اناهیتا میرم دیگه مزاحم شما نمیشیم... خداحافظ

از همه خداحافظی کردم و به جونگی نگاه کردم که با نگاه اش منو بدرقه میکرد ولی به روی خودم نیاوردم ویه تاکسی گرفتیم من واناهیتا با هم سوار شدیم ورفتیم وبعد از یه ساعت به خونه رسیدم ورفته ایم باهم داخل ووسایل هام رو بردم توی اتاقم ویه دوش گرفته ام وخوابیدم و اناهیتا هم پیش من روی تخت خوابید. فردا صبح از خواب بلند شدم و وسایل هام رو سر جاش گذاشته ام خیلی خوشحال بودم که بعد این همه مدت برگشته بودم خونه و رفته ام توی اشپزخانه ویه چیزی برای صبحانه درست کردم که دیدم اناهیتا بلند شده بود بهش گفتم

سحر: حالا که دست روت رو شستی ولباستم عوض کردی بیا صبحانه بخور...

اناهیتا:  سحر خیز شدی... مردم از گشنگی اومدم... به به چه بوی

نشست پشت میز و با هم صبحانه خوردیم  ومنم ظرف ها رو شسته ام  واناهیتا هم دیگه وسالیش رو برداشت وخداحافظی کرد و رفت .

یه هفته گذشت و توی شرکت  تازه سرم خلوت شده بود وهیچ خبری از جونگی نداشته ام  رفته بودم استادیو برای یه ضبط یه صحنه بود که برای گروه دابل اس بود اون صحنه رو ضبط کردیم و دیگه دیر وقت بود  وکارهم تموم شده بود همه بیرون اومدیم واز همه خداحافظی کردم گروه دابل اس هر کدومشون خودش داشت به یه سمتی داشتن میرفتن و جونگی هم جلوی من داشت میرفت که دیدم از دور یه ماشین باسرعت داره به طرفش میاد صداش کردم انگار نمی شنید با سرعت به سمتش دویدم  وپرتش کردم به اون طرف و دیگه نفهمیدم چی شد ... چه اتفاقی افتاد

جونگی: سحر... سحر... بلندشو

همه به طرف صحنه تصادف دویدن... لونا اشک تو چشماش حلقه زده بود

اناهیتا: سحر... سحر .. سحر

کیو: یکی زنگ بزنه اوژانس... زود باشین

هیون: من زنگ میزنم

جونگی : چشمات رو وا کن... تو نمی توانی منو تنها بزاری

لونا: یعنی مرده... نفس نمیکشه...

یونگی: اروم باش... الان امبولانس میاد

قسمت شصت

امبولانس اومد وسحر رو توی امبولانس گذاشتن و جونگی هم بغل سحر توی امبولانس نشست ودست سحر رو توی دستش بود واشک توی چشماش حلقه زده بود بعد مدت کمی به بیمارستار رسیدن وپرستار ها و دکتر دنبال تخت به داخل یه اتاق رفتن واجازه ندادن جونگی داخل اتاق بشه

پرستار: همین جا منتطر باشین

جونگی: یعنی چی میشه.... یعنی میمیره

یونگی: این اتفاق نمیفته

جونگی: اخه چرا این کار رو کرد... اگه بمیره چی؟؟

هیونگ:داداش اروم باش بزار ببینیم چی میشه

هیون: بچه ها بیاین ما بریم ... این طوری بهتره

جونگی: اره .. شما ها برید استراحت کنید فردا اجرا داریم

هیون: ولی نمی خوایم تنها ت بزاریم

جونگی: تا اینجا هم با هام اومدین .. ممنونم اگه می خواین حالم بهتر شه کاری که گفته ام رو بکنید

هیونگ: اره... برید شما ها من بهتون خبر میدم

جونگی: تو هم برو ....هیونگ

هیونگ: نه من می مونم ... یونگی لونا رو هم ببربا خودت

بعد ازگذشت یه ساعت

دکتر: همراه این مریض تصادفی کیه؟؟

جونگی: منم.... حالش چطوره؟؟

دکتر: خطر رفع شده الان میارنش بخش صدمه جدی ندیده

هیونگ: حالش خوب میشه... اقای دکتر

دکتر: اره... فقط امکانش هست حافظه اش رو از دست بده

جونگی: یعنی چی؟؟؟ شما که گفتید چیزیش نشده؟؟

دکتر: دست و گردنش اسیب دیده و احتمال اینکه سرش به زمین خورده باشه که حافظه اشو از دست داده باشه هست

هیونگ: حالا باید چیکار کنیم؟؟

دکتر: تا بهوش نیاد.. چیزی معلوم نمیشه

هیونگ: مرسی.. اقای دکتر

دکتر رفت و سحر رو به بخش  منتقل کردن و جونگی و هیونگ رفتن توی اتاقی که سحر برده بودن جونگی تا چشمش به سحر افتاد  دید دستش شکسته و یه گردن بند به گردنش هست  نمی توانست تحمل کنه که سحر به جای اون روی تخت خوابیده واین بلا ها به خاطر اون سرش اومده باشه اشک تو چشماش حلقه زد واز اتاق بیرون رفت و هرچی هیونگ صداش کرد چیزی نگفت و رفت ودر رو بست بیرون روی یه صندلی نشست و سرش رو به دیوار تکیه داد و به حرف دکتر وکه بهش گفته بود وهم به سحر فکر میکرد نمیدونست باید چیکار کنه.... هیونگ توی اتاق بود  که دید سحر چشماش رو باز کرد و داره به اطراف نگاه میکنه.

وقتی چشمام رو باز کردم دیدم توی یه اتاقم نمیدونسته ام کجا هستم به اطراف ام نگاه کردم دیدم هیونگ کنارم وایستاده اروم با صدای ضعیف گفتم

سحر: من کجام؟؟ اینجا کجاست؟؟

هیونگ: حالت خوبه... اینجا بیمارستانه...  یادت هست چی شد؟؟

سحر: اره یادمه که تصادف کرده ام.... راستی حال جونگی خوبه چیزی نشده

هیونگ: حالش خوبه... برم صداش کنم

هیونگ از اتاق بیرون رفت و سریع به سمت جونگی رفت و گفت

هیونگ: داداش...داداش

جونگی: چیه؟؟ چی شده؟؟

هیونگ: سحر... سحر

جونگی: سحر چی شده... بگو ببینم

هیونگ: هیون... سحر بهوش اومده

جونگی: چی... بهوش اومده

هیونگ: اره... تازه همه چی یادشه ... بیا بریم

جونگی: راست میگی... بیا بریم

جونگی و هیونگ سریع به سمت اتاق رفتن و هیونگ در رو باز کرد و رفتن تو و وقتی جونگی رفت تو در رو بست وبه سمت سحر رفت وگفت

هیونگ: سحر... سحر... جونگی اینجاست

نگاه کردم دیدم جونگی  کنار تختم وایستاده بهش لبخند زده ام  که هیونگ گفت که میره و از جونگی خداحافظی کرد ورفت.  جونگی کنار تخت بود وداشت اروم بی صدا گریه می کرد و هیچ حرفی نمیزد اروم بهش گفتم

سحر: حالت خوبه... صدمه ندیدی که

جونگی بهم نگاه کرد و دیدم چشماش پر از اشک که داره روی گونه هاش سرازیر شده تا حالا اینجوری ندیده بودمش  اروم به سمت تخت اومد  و کنارتختم نشست با دستم دستش رو گرفتم وگفتم

سحر: چرا گریه میکنی.... مرد که گریه نمیکنه که

جونگی هیچی نمی گفت و همین جور گریه میکرد نمیدونسته ام چه جوری باید ارومش کنم هیچی نگفتم  تا بعد از مدتی اروم شد بهش  رو کردم وگفتم

سحر: حالا بهتری .... اروم شدی

جونگی: اره .... بهترم

سحر: جایت صدمه ندیده... خوبی؟؟

جونگی: با این حالت  بازم نگران منی.... من حالم خوبه

سحر: خدا رو شکر... نگران بودم نکنه چیزیت شده باشه خیالم راحت شد

جونگی: تو احمقی... این چه کاری بود کردی تو... اگه می مردی چی؟؟

سحر:  اره احمقم... میزاشتم بهت بزنه... حالا که می بینی  نمردم که

جونگی: نباید این کار رو میکردی... باید میزاشتی بمیرم؟؟

سحر: حال دعوا کردن ندارم.... حالا که چیزی نشده که می بینی زنده ام ... تازه شم من می مردم برای کی اهمیت داشت من که کسی رو ندارم

جونگی:این چه حرفیه که تو میزنی... میدونی چه حسی داشته ام وقتی خیال کرده ام دوباره از دستت دادم کسی رو که از دوستش دارم

سحر:  بس کن... باشه



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در شنبه 28 آبان 1390

بیا اینجا نظر بده ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین