تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part43

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part43
مرتبط با :

سلام.... سلام.. سلام به روی ماهتون

خوفین؟؟ چه خبرا؟

با هوای سرد چطورین؟؟خوش میگذره؟؟؟

خوب زیاد حرف نمیزنم برید ادامه برای داستان... راستی نظر یادتون نره

جونگی رو هیونگ با خودش برد منم  چشمام رو روی هم گذاشتم ویکم خوابیدم و وقتی بلند شدم دیر وقت بود حوصلم سر رفته بود  تلویزیون رو روشن کردم ونگاه کردم داشت اجرای جونگی رو نشون میداد خیلی قشنگ بود وقتی تموم شد خاموش کردم وخوابیدم و فردا صبح که از خواب بلند شدم گفته ام شاید جونگی اومده باشه پیشم ولی نبود نمیدونم چرا اینقدر منتظره اش بودم... تا شب تنها بودم توی اتاق داشتم تلویزیون نگاه میکردم و با اینکه تلویزیون  داشتم  می دیدم ولی بد جوری حوصلم سر رفت بود تلو یزیون رو خاموش کردم و از تخت بلند شدم واز اتاق بیرون رفته ام  توی حیاط یه دوری زده ام و برگشتم ورفتم توی اتاقم و رفتم کنار پنجره ای اتاقم وبیرون نگاه کردم و توی فکر جونگی بودم که دیدم یکی دستاش رو دورم حلقه زد و منو از پشت بغل کرد سرم رو اروم برگردوندم و به پشته ام نگاه کرده ام دیدم جونگی بود و دوباره سرم رو برگردوندم  وبیرون رو نگاه کردم که جونگی بهم گفت

جونگی:  چرا بیرون تختی.... مگه نباید استراحت کنی؟؟

سحر: خسته شده ام از بس توی تخته  بودم...حوصلم سر رفت اومدم ببینم بیرون چه خبرشده

جونگی: راستش رو بگو... اومدی کنار پنجره ببینی من دارم میام یا نه

سحر: نه خیرم... گفته ام که حوصلم سر رفت اومدم ببینم بیرون چه خبره؟؟

جونگی: خوب باشه چرا میزنی؟؟ میدونی یاد چه موقع افتادم یاد اون شب که من توی بیمارستان بودم ومثل امشب بغلت  کردم

سحر: اره ...یادم میاداون شب رو

جونگی: دلم برات تنگ شده بود...خیلی دلم برات توی این مدت  تنگ شده بود

 سحر: اذیتم نکن.... این حرف رو نزن

جونگی: خوب راست میگم... خیلی خوشحالم که دوباره کنارمی... می خوام ازت یه سوال بپرسم؟؟

سحر: بپرس.... چیه؟؟

جونگی: می خوام اینو بدونم برای چی منو ترک کردی ورفتی ؟؟؟...وبهم به دروغ گفتی میری ژاپن ولی اونجا نرفتی؟؟

سحر: من خیلی خسته ام.....باید بخوابم

خودم رواز بغل اش کشیده ام بیرون و به سمت تختم رفتم که دوباره دستم رو گرفت وبهم گفت

جونگی: خوب جواب سوال من رو بده؟؟

سحر: من خیلی خسته ام... چی  می خوای بگم

جونگی: بهم بگو فقط چرا  این کار رو کردی؟؟

سحر: نمی توانم بگم... این رو بدون فقط برای هر دومون خوب بود

جونگی: یعنی می خوای بگی دوستم نداری... منو فراموش کردی؟؟

سحر:اره .. دوست ندارم.... فراموشت کردم... خوب شد اینو می خوای بشنوی

جونگی:اگه منو دوست نداری پس چرا پریدی جلوم و منو نجات دادی؟؟ بگو؟؟

سحر: به خاطر اینکه اگه اتفاقی برای من می افتاد کسی براش مهم نبود ولی تو برای خیلی ها مهم بودی واسه همین این کار رو کردم.

جونگی:  کی گفته  که برای کسی مهم نیستی.... برای چی این حرف رو میزنی؟؟ میدونی وقتی توی بغلم بودی و حرکت نمی کردی و بقیه می گفتن شاید مرده باشه چه حالی داشته ام..... تو برای من خیلی مهمی... میفهمی

سحر:بس کن... بس کن می خوام استراحت کنم

جونگی: می خوام احساست رو بدونم... چرا همیشه میگی ؟؟ بس کنم.. مگه حرف اشتباهی میزنم که میگی بس کنم

سحر: چی می خوای بشنوی؟؟

جونگی: حقیقت رو... بهم بگو چرا این کا ر رو کردی؟؟

سحر: حقیقت اینه که دوست ندارم وفراموشت کردم ... ودیگه  تو نامزد داری باید منو فراموش کنی؟؟

جونگی دیگه چیزی نگفت و دسته ام رو ول کرد و منم رفته ام توی تختم وخوابیدم وپتو رو روی سرم کشیدم  و با صدای در فهمیدم که رفته سرم رو از زیر پتو بیرون اوردم ونگاه کردم ودیدم نبود به خودم گفتم چرا باهاش اینجوری حرف زدم؟؟ نباید این کار رو میکردم و شروع کردم به گریه کردن و دیگه نفهمیدم و کی صبح شد.

فردا صبح از خواب بلند شدم ساعت نزدیک ده بود که دیدم هانی وکیو ولونا وارد اتاق شدم بهشون سلام کردم که هانی  روبهم کرد و گفت

هانی : حال دوست خوبم چه طوره؟؟ ما اومدیم ببریمت خونه؟؟

سحر: خوبم.... شما ها از کجا میدونید امروز مرخص میشم؟؟

هانی: خوب یه رازه... هانی تو برو کارهای ترخیص رو انجام بده ما هم باسحر میایم بیرون

کیو: باشه... من میرم کارها رو بکنم و پایین منتظر تونم

هانی رفت و منم از تخت بلند شدم ولباس هام رو عوض کردم با کمک اون دوتا اینکه که اناهیتا بهم گفت

اناهیتا: بگو... ببینم دیشب گریه کردی؟؟

سحر: نه چطور؟؟ بگوببینم کی بهتون گفت من مرخص میشم امروز؟؟

هانی: گفته ام که رازه... مگه نه اناهیتا

اناهیتا: خوب اره.. رازه

سحر:من که میدونم جونگی بهتون گفته

هانی: خوب ... فهمیدی....افرین

اناهیتا: چرا چشمات پف کرد... دیشب با جونگی دعواکردی؟؟

سحر: خوب...

هانی:  خوب من میگم اره دعواکردن... با هم

اناهیتا:تواز کجا میدونی؟؟

.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در دوشنبه 30 آبان 1390

بگوچطور بود؟؟ ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین