تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part44

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part44
مرتبط با :

سلم به همه دوستای خودم

خوفید؟؟ چه خبرا؟؟

باهوای سرد چطورین؟؟ با درسها چیکار می کنید؟؟

خوب اومدم با یه قسمن دیگه... بگید ببینم تا اینجا از داستان خوشتون اومده.....اره.

خوب زیاد حرف نمیزنم برید ادامه تا داستان برو بخونید ونظر یادتون نره

هانی: چون دیشب کیو بهم گفت جونگی حالش خوب نبوده اومده خوابگاه و ازکیو خواسته که امروز بیایم دنبال سحر.. چون مرخص میشه واونم قبول کرده

اناهیتا: اخه چرا اینکار رو میکنی باهاش میدونی توی این مدت چقدر سختی کشیده بدون تو؟؟ وراش چه اتفاق های افتاده؟؟

سحر: خوب اون دیگه نامزد داره ....باید منو فراموش کنه

اناهیتا: چی داری میگی؟؟ تو که خبر نداری؟؟

هانی: اناهیتا بس کن... بیاین بریم

سحر: چی می خوای بگی... اناهیتا بگو؟؟

هانی: هیچی ولش کن.... بیا بریم بعدا بهت میگیم کیو منتظره مونه

هانی نذاشت حرف لونا تموم بشه وبه زور ما رو برد پایین نفهمیدم منظوراناهیتا از چیزی که نمیدونم چیه؟؟ با اونا از اتاق بیرون رفتیم وبه سمت کیو رفتیم کنار ماشین بود سوار ماشین شدیم و ماشین حرکت کرد همه توی ماشین ساکت بودن  که از کیو پرسیدم

سحر: ببخشید کیو شی دکتر نگفت که من کی گچ دستم رو باز میکنم

هانی: چرا ینقدر رسمی صحبت میکنی؟؟

کیو: خوب  دکتر گفت بعد از دو هفته دستت رو باز می کنن

سحر: ممنون...وشرمنده که مزاحمتون شدم

هانی: داشتیم... ناسلامتی ما دوستیم

و بعد از یه مدتی رسیدیم خونه ی من و باهم رفتیم داخل خونه و وسایلم رو  با کمک لونا توی اتاق گذاشتم و بیرون اومدیم وبااناهیتا به سمت اشپزخانه رفتیم ویه سری نوشیدنی از توی یخچال برداشته ام وبه اناهیتا دادم  و با هم به سمت  هانی وکیو  رفتیم که توی حال نشسته بودن ونوشیدنی ها رو میز گذاشتم  و بهشون تعارف کردم و تا دیر وقت پیشم بودن وبعد هم رفتن . اول اناهیتا نمی خواست بره میگفت که تنهام برام نگرانه ولی من با اسرار فرستادمش  با هانی وکیورفت .  وقتی که اناهیتا وهانی سوار ماشین شدن و منتظر کیو بودن ... که کیو به سمتم اومد وبهم گفت

کیو: واقعا نمی خوای هانی یا لونا پیشت باشن

سحر: لازم نیست نگرانم باشی... من حالم خوبه

کیو: نمیدونم باید اینو بهت بگم یا نه

سحر:چی شده؟؟ امروز لونا هم می خواست یه چیزی بگه ولی هانی نذاشت اتفاقی افتاده؟

کیو: نه اتفاقی نیفتاده...  می خواستم بهت بگم هر کاری داشتی با من تماس بگیر

سحر: چی شده اخه.... اتفاقی برای جونگی افتاده؟؟اگه افتاده بهم بگو

کیو: هیچی.... فقط می خواسته ام اینو بدونی؟؟ همین

ازم خداحافظی کرد و سوار ماشین شد و و رفتن نمیدونسته ام چرا اونا می خوان یه چیزی بهم بگن ولی نمی توانن توی دلم گفته ام نکنه که دیشب وقتی با جونگی دعوا کردم اتفاقی افتاده باشه براش و بلای سر خودش اورده و کسی نمی خواد به من چیزی بگه  ؟؟ نمیدونم چرا یهو دلم شور افتاد رفته ام داخل وبه خودم گفته ام اگه اتفاقی براش افتاده بود حتما بهم میگفتن پس چیز مهمی نبوده یا اصلا براش اتفاقی نیفتاده که بهم چیزی نگفتن ولی نمیدونم چرا اینقدر دلم شور میزد و اروم وقرار نداشت .. رفته ام توی اتاقم و یه دوش گرفتم و رفتم توی رختخوابم  و چشمام رو روی هم گذاشتم به این امید که براش اتفاق بدی نیفتاده و خواب بیدم.  اصلا نفهمیدم دوهفته مثل برق وباد گذشت و دستم رو از گچ دراوردم وخیلی خوشحال بودم.

اون روز رفته بودم سر کار مثل همیشه سرم به کارم گرم بود و بعد از شرکت داشتم میرفته ام خونه که توی  ایستگاه اتوبوس منتظر اتوبوس بودم که دیدم یه ماشین خیلی قشنگ و اخرین سیستم جلوی ایستگاه اتوبوس پیاده شد ومن بهش نگاه کردم دیدم هیونگ بود خوشحال شدم وقتی دیدمش خیلی وقت بود ندیده بودمش وخبری ازشون نداشتم به سمتش رفتم وگفتم

سحر: سلام... حالتون چطوره؟؟

هیونگ: سلام... مرسی.... حالت خوبه؟؟

سحر: ممنون

هیونگ: خوب اینجا چیکار میکنی؟؟

سحر:( توی دلم گفته ام اخه اینم پرسیدن داره) خوب منتظر اتوبوسم..... تا برم خونه... شما این اطراف چیکار داشتید؟؟

هیونگ: یه سری کار داشته ام این اطراف.... بخاطر همین اومدم.....میرسونمت سوار شو

سحر: ممنون مزاحمتون نمیشم... خودم میرم

هیونگ: تعارف نکن سوارشو... خوب شد دیدمت کارت هم داشته ام

سوار ماشین شدم و اونم سوار ماشین شدو حرکت کرد ..یه ربعی در سوکت گذاشت تا به در خونه رسیدیم که رو به انهیوک کردم وگفتم

سحر: خوب  می توانم بپرسم چیکارم داشتی؟؟

هیونگ: خوب می خواستم اینو بهت بدم

سحر: این چیه؟؟

هیونگ: این کارت برای مراسم جشن اعطای جوایز ام نت هست اش

سحر: خوب  میدونم.... چرا میدیش به من

هیونگ: خوب دوست داریم تو اونجا باشی.....بقیه هم میان

سحر: مگه کیا قرار بیان.... من که خواننده نیستم بیام که

هیونگ: تو کاری نداشته  به این کارا.... منتظرتیم

سحر: خوب.... اخه

هیونگ: اخه نداره.... باید بیای

سحر: خوب .... ممنون بابت رسوندنم

هیونگ: کاری نکردم...  خودم میام دنبالت اون روز

سحر: باشه... پس می بینمت فعلا



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در سه شنبه 1 آذر 1390

بهم بگو چه حسی داری؟؟ ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین