تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part47

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part47
مرتبط با :

سلام....سلام...سلام

خوفین؟؟ چه خبرا؟؟چطولین؟

باهوای سرد برفی چیکار می کنید... مراقب باشید سرما نخورید یه موقع...اخ جون برف بازی

خوب اومدم با یه قسمت دیگه امیدوارم که خوشتون بیاد..نظر یادتون نره ...برید ادامه

وقتی گوشی رو قطع کردم هیچ کس دیگه توی محوطه نبود وسرو صدا بلند شده بود فهمیدم مراسم شروع شده اروم به سمت کنار خیابون رفته ام ویه ماشین گرفته ام نمی خواسته ام برم خونه دلم بد جوری گرفته  بود ودلم برای خانواده ام خیلی تنگ شده بود به سمت دریا راه افتادم وبعد از یه ساعت یا بیشتر به اونجا رسیدم. لب دریا رفته ام جای بود که خاکستر خانواده ام رو توش ریخته بودم شروع به گریه کردن کردم و کنار ساحل نشسته ام متوجه زمان نشدم وقتی به خودم اومدم هوا تاریک شده بود بلند شدم وبه سمت خونه ساحلی که همیشه با مادر وپدر وبرادرم میرفتیم رفتم در رو باز کردم هنوز همون جوری بود که قبلا بود رفتم داخل ودر رو بسته ام وکیف ام رو روی میز گذاشته ام ویه لیوان اب خوردم ورفته ام یه دوش گرفتم ... به سمت کیف ام رفتم وموبایلم  رو برداشتم وبهش نگاه کردم  وخاموشش کردم نمی خواستم جواب کسی یا چیزی  رو بدم وگوشی رو روی میز گذاشتم وبه سمت اتاقم رفتم وخوابیدم... یه دوسه روزی رو اونجا بودم به همه چیز فکر کردم  وناراحت بودم.... بعد دوسه روز برگشتم وکارهام رو کردم و به سمت شرکت راه افتادم وبه سمت اتاقم رفته ام در رو باز کردم و داخل شدم اناهیتا تا منو دید به سمتم دوید وبغلم کرد و به گفت

اناهیتا: معلومه کجایی؟؟کجا رفته بودی؟

سحر: چطور مگه؟؟

اناهیتا: میدونی چقدر دل نگرانت بودیم.... چرا تلفنت رو جواب نمیدادی؟؟

سحر: خوب مگه من بچه ام... شارژ گوشیم تموم شده بود خاموش شد

اناهیتا: نمی توانستی یه زنگ بزنی...چه اتفاقی افتاده بود رفتی؟؟

سحر: چیز خاصی نشده بود... معذرت می خوام

اناهیتا:واقعا که... داشتم سکته میکردم

روی اناهیتارو بوسیدم وازش معذرت خواستم وبا هم رفتیم سرکار ومشغول کار مون شدیم که دیدم اناهیتا با ارنجش به من میزنه و بهم میگه

اناهیتا: سحر... اونجا رو

سرم رو بالا گرفته ام .. باورم نمی شد جونگی بود چه طور خبر دارشد بود من اینجام به اناهیتانگاه کردم و به خودم گفته ام حتما کار این اناهیتا ست  همین که اومدم به سمتش برم مدیر از راه رسید و شروع به صحبت کردن کرد به جونگی نگاه کردم با چشماش که پر از نگرانی به لبخند زد و وبا اشاره بهم گفت که به کارم برسم و رفت .... از رئیس معذرت خواستم وبا سرعت خودم رو به بیرون شرکت رسوندم  وبه اطراف نگاه کردم دنبال جونگی می گشتم ولی پیداش نمیکردم صورت جونگی رو نمی توانستم از یاد ببرم به نظر خیلی  رنگ پریده بود با عجله شماره جونگی رو گرفتم ولی جواب نمیداد... نمیدونم چرا بدجوری دلم شور میزد و نمیدونستم باید چیکار کنم ... برگشتم توی اتاقم نمی توانستم حواسم رو جمع کار کنم به خودم می گفتم برای چی اومده اینجا و چرا اینقدر سریع رفته بلند شدم ورو به اناهیتا کردم

سحر: نه دارم میرم بیرون... تا چند ساعت دیگه بر میگردم

اناهیتا: کجا میری؟؟

سحر: بعدا بهت میگم....اگه مدیر کارم داشت خبرم کن

 



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در جمعه 4 آذر 1390

با اینجوری نظر دادناتون دق دارم دق می کنم؟ ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین