تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part48

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part48
مرتبط با :

سلام.. سلام هزار تا سلام به همگی

خوفین؟؟چطولین؟؟ چه خبرا؟؟

خوش میگذره .. با امتحانات و درسها چطورین؟؟.... با هوای سرد و برفی چطولین؟؟

اومدم با یه قسمت دیگه.... زیاد منتظر تون نمیزارم و نظر یادتون نره

سریع از شرکت بیرون اومدم ویه تاکسی گرفتم وبه سمت خوابگاه گروه راه افتادم و بعد از نیم ساعت رسیدم واز ماشین پیاده شدم و به داخل خوابگاه رسیدم وبه طبقه ای که گروه بودن رفتم پشت در وایستاده بود م قلبم داشت از سینم بیرون میزد واز دلشوره داشتم خفه می شدم نمیدونستم کار درستی که اومد اینجا تا ببینم حال جونگی خوب هست یا نه ومی خواستم زنگ بزنم ولی دو دل بودم همه جاعتم رو جمع کردم وزنگ رو زدم و منتظر موندم تا کسی جواب بده ولی کسی جواب نداد  دلم داشت کنده می شد وهمش فکر های مختلف از ذهنم می گذشت ولی به خودم میگفتم چیزی نیست الان در رو باز می کنه ودوباره دستم رو بردم روی زنگ و فشار دادم و منتظر شدم ولی مثل دفعه قبل کسی جواب نداد داشتم دیوونه می شدم و نمیدونستم چیکار کنم ... به اطراف نگاه کردم دیدم یکی از دور داره میاد یکم که نزدیک تر شد دیدم جونگی بود ولی انگار اصلا حالش خوب نبود تا منو دید بهم لبخند زد و بهم گفت

جونگی: چی شده اومدی اینجا؟؟  راه گم کردید؟؟

و در رو باز کرد وبهم گفت

جونگی: بیا تو ... دم در بده

پشت جونگی وارد خونه شدم و در رو پشت خودم بستم  جونگی رو بهم کرد وگفت: خوب حالا که اومدی بزار یه قهوه برات بیارم  وبه سمت اشپزخانه داشت میرفت که یهو وسط حال غش کرد باسرعت خودم رو بهش رسوندم وبلندش کردم و توی صورتش اروم زدم ولی جواب نمیداد داشتم از ترس میمردم سریع گوشیم رو برداشتم وبه دکتر خانوادگیمون زنگ زدم وماجرا رو براش تعریف کردم وادرس رو بهش دادم و جونگی رو اروم بلند کردم وروی تخت خوابندم و بعداز چهل وپنج دقیقه یاکمتر در زدن به سمت در رفتم دکتر بود به داخل راهنمایش کردم وبعد از یه ربع دکتر از اتاق جونگی بیرون اومد دل تو دلم نبود رو بهش کردم وگفتم

سحر: اقای دکتر حالش چطور؟؟

دکتر: خوبه... جانم

سحر: چرا یهو غش کرد؟

دکتر: به خاطر خستگی زیاد و نخوابیدن هستش... الان بهش یه مسکن زدم تا چند ساعت دیگه بیار میشه و اینم دارهای که باید مصرف کنه

سحر: ممنون اقای دکتر

وبعد دکتر رفت و رفتم توی اتااقی که جونگی بود به صورتش نگاه کردم خیلی لاغر شده بود و معصوم بود ...موهای روی صورتش رو کنار زدم و پتو روش رو درست کردم و به خودم میگفتم چرا باید اینقدر لاغر شده باشه و چرا اینقدر چهرش ناراحت به نظر میرسه اون که باید الان خیلی خوشحال باشه اون که الان نامزد داره... به صورتش نگاه کردم اون جونگ مینی بود که قلبم براش می تپید و نمی توانستم از ذهنم فراموشش کنم دلم نمی خواست اینجوری مریض ببینمش ... اروم از گوشه تخت بلند شدم و  رفتم اروم از اتاق بیرون و توی اشپز خانه یکم فرینی براش درست کردم و برگشتم توی اتاق  و به سمت پنجره رفتم وپرده توی اتاق رو کنار زدم تا یکم نور بیاد تو در پنجره رو باز کردم تا هوای اتاق یکم عوض شه وبه طرف صندلی که کنار تخت بود نشستم و به جونگی نگاه کردم ... گذر زمان رو حس نکردم تا اینکه دیدم صدای خیلی ضعیفی از جونگی داره میاد اروم از روی صندلی بلند شدم وکنار تخت نزدیکش نشستم صدا خیلی ضعیف بود دقت که کردم دیدم داره اسم جسیکا رو داره پشت سر هم صدا میکنه .. همین جور مونده بودم نمیدونستم چی بگم و فقط به جونگی نگاه میکردم توی دلم به خودم میگفتم حتما دلش برای جسیکا تنگ شده.. و بعد از خودم می پرسیدم برای چی باید اینجوری میومد شرکت تا منو ببینه و خیلی چیزای دیگه که توی ذهنم می گذشت که دیدم جونگی اروم چشماش رو داره باز میکنه  با خنده بهش گفتم

سحر: حالت بهتره؟؟خوبی؟

جونگی: تو اینجا چکار میکنی؟

سحر: یعنی یادت نیست.. خودت رو نزن به اون راه...

جونگی: اه... یادم اومد... بگو ببینم من چرا روی تختم...

سحر: غش کردی.. میدونی چقدر ترسیدم؟؟

جونگی: چیه ترسیدی.. مرده باشم

سحر: خیلی بی مزه ی... اصلا خنده نداشت

همین که اومدم بلند شم جونگی دستم رو کشید و منو بغل کرد نمیدونستم چی باید بگم ... خودم رو سریع از بغلش کشیدم بیرون و بلند شدم وگفتم

سحر:خوب  برم یه چیزی بیارم تا بخوری؟؟

جونگی: نمی خواد بری... چیزی نمی خوام

سحر: الان برمیگردم

راز اتاق بیرون اومدم قلبم خیلی تند میزد دلم می خواست گریه کنم ولی نباید خودم رو می باختم رفتم توی اشپزخانه و سوپ درست کردم رو توی کاسه ریختم و با یه قاشق توی سینی گذاشتم وبا خودم داخل اتاق بردم .. جونکی روی تخت نشسته بود سینی رو  روجلوی جونگی گذاشتم و بهش گفتم

سحر: بفرمایید؟؟

جونگی: میل ندارم... نمی توانم بخورم

سحر: یعنی چی؟؟ باید بخوری تا یکم نیرو بگیری؟؟

قاشق رو برداشتم و زدم توی سوپ و بهش گفتم

سحر: دهنت رو باز کن ...بگو ا...ااااا

جونگی فقط بهم نگاه میکرد وهیچی نمی گفت... تا اینکه گفت

جونگی: میل ندارم... نمی توانم بخورم

سحر: منو بگو برای کی غذا درست کردم باشه... نخور

جونگی: حالا ناراحت نشو... باشه می خورم ولی به یه شرط

سحر:چه شرطی... هرچی باشه قبوله

جونگی: قول دادی؟؟

قاشق رو از دستم گرفت و شروع به خوردن کرد و بعد ازاینکه خوردنش تموم شد رو بهم کرد وگفت

جونگی: خیلی خوشمزه بود

سحر: نوش جونی .. اگه می خوای بازم هست

جونگی: نه... سیر شدم

کاسه ای که توش سوپ ریخته بودم رو ازش گرفتم وبلند شدم با خودم ببرم توی اشپزخانه بزارم که جونگی رو بهم کرد وگفت

جونگی: باز داری کجا میری؟؟

سحر: برم اینا رو بزارم توی اشپزخاه زود برمیگردم

جونگی: بزار منم باهات بیام... حالم خوبه

سحر: نمی خواد باید استراحت کنی ... الان میام



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در شنبه 5 آذر 1390

با اینجوری نظر دادناتون دق دارم دق می کنم؟ ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین