تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part49

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part49
مرتبط با :

سلام.. سلام..سلام

خوفین؟؟؟چه خبرا؟

با هوای سرد چطورین؟؟ با امتحانات چطورین؟؟

من اومدم با یه قسمت دیگه...از نظرهای خوبتون ممنونم و دیگه زیاد منتظر تون نمیزارم برید ادامه

 

 

از اتاق اومدم بیرون و کاسه که توش برای جونگی سوپ ریخته بودم رو شستم وبرگشتم توی اتاق جونگی رو ی تخت دراز کشیده بود و داشت از پنجره بیرون نگاه میکرد اروم در رو بستم و رفتم داخل  و کنار تخت نشستم  و بهش نگاه میکردم که جونگی یهو متوجه حضورم شد سریع سرم برگردوندم  و رو بهم کرد وگفت

جونگی: کی اومدی؟؟

سحر: یه چند دقیقه میشه.. به چی فکر میکردی که متوجه اومدنم توی اتاق نشدی

جونگی: به هیچی...به چیزی فکر نمیکردم

سحر: من که میدونم داشتی به چی فکر میکردی؟؟

جونگی: خوب اگه میدونی به چی؟؟

سحر: حالا... خوب دیگه حال بهتر شده و الانم دیگه سر کله دوستات پیدا میشه من برم تا دیرم نشده

جونگی: کجا؟؟ تو بهم قول دادی... یادت نیست

سحر: اهان یادم اومد... اون شرط رو میگی؟؟ حالا چی بود؟؟

جونگی: حالا بیا اینجا کنارم بشین تا شرط رو بگم

اروم از روی صندلی بلند شدم و کنار تخت نشتم و رو بهش کردم وگفتم

سحر: خوب بگو ببینم چیه؟؟

جونگی: خوب... شرط این بود که امشب کنارم بمونی؟؟

سحر: میدونی چی میگی؟؟ بزار ببینم طب داری؟؟

جونگی: چیکار میکنی؟؟ جدی دارم میگم؟؟

سحر: خوب گیرم من بمونم دوستات چی میگن؟؟

جونگی: اونا امشب نمیان... پیشم بمون

سحر: خوب اونا هیچی نامزدت .. رو چی میگی؟؟

جونگی : به اون کار نداشته باش

بلند شدم نمیدونستم چی بگم که دیدم جونگی دستم رو گرفت و بهم گفت نگران چیزی نباش وفقط به حرفم گوش بده باشه...فقط جونگی رو نگاه میکردم...و بعد از چند دقیقه فکر کردم وکنار جونگی نشستم وگفتم

سحر: خوب چون مریضی ... قبول می کنم وگرنه اگه حالت خوب بود عمرا می موندم

جونگی: مرسی

سحر: یکم بخواب واستراحت کن.. من اینجام

جونگی چشماش رو بست و خوابش برد پتوی روش رو مرتب کردم واروم از اتاق بیرون رفتم و یه یزی درست کردم و به سمت مبل رفتم و روی مبل نشستم و به اتفاق ها و خیلی چیزها که توی ذهنم می گذشت فکر میکردم و داشتم دیوونه می شدم بغض داشت خفم میکرد اروم روی مبل دراز کشیدم و به عکس جونگی که به دیوار بود خیره شدم و دیگه چیزی نفهمیدم.

جونگی از خواب بلند شد به اطرافش نگاه کرد ولی سحر نبود یکم ترسید نکنه موقعی که خوابیده بود سحر بدون حرفی رفته باشه نیست باخودش گفت این دختر باز کجا رفت واز جاش بلند شد و بیرون اومد از اتاق و به اطراف نگاه کرد که دید سحر روی کاناپه خوابیده اروم به سمتش رفت وکنارش نشست وموهای که رو صورتش بود رو کنار زد و به صورتش نگاه کرد اون تنها دختری بود که وقتی دیده بودتش دلش رو لرزونده بود چقدر این دختر رو دوست داشت وچقدر اروم ومعصوم به نظر می اومد دلش می خواست بهش همه چی رو بگه و بهش بگه که چه اتفاقاتی براش افتاده وچقدر دوستش داره ونمی توانه بدون اون زندگی کنه اروم خم شد و پیشونی سحر رو بوسید واشک از رو گونه هاش جاری می شد که یه قطره اشکش روی گونه سحر افتاد و سحر رو دید که داره چشماش رو باز میکنه

یه چیزی روی گونه ام احساس کردم و چشمام رو باز کردم دیدم جونگی بود که داره گریه میکنه بهش گفتم

سحر: چرا گریه میکنی؟؟ اتفاقی افتاده؟؟

جونگی: نه... چیزی نشده

دستم رو روی صورتش بردم واشکاش رو پا ک کردم وگفتم

سحر: پس چرا اینجوری گریه میکنی... حالت بد میشه

جونگی: میخوام یه چیری بگو

سحر: چیه؟؟

جونگی: خیلی گرسنمه

سحر: وایستا الان یه چیز خوب درست میکنم... چرا چراغ ها رو روشن نکردی؟؟

رفتم توی اشپزخانه و یه مقدار غذا درست کردم وباه خوردیم وظرف ها رو شستم و یکم میوه پوست کندم و باخودم پیش جونگی بردم که روی زمین نشسته بود و باهم میوه خوردیم به چهره ای جونگی نگاه کردم دیدم که خیلی ناراحت بود ولی باهم میوه خوردیم که رو به من کرد وگفت

جونگی: چرا بهم نگفتی کجا داری میری؟؟ چرا بی خبر رفتی؟؟

سحر: کاری برام پیش اومد ورفتم

جونگی: چه کاری بهم بگو؟؟

سحر: نمی توانم بگم

جونگی: اگه نمی خواستی چیزی به من بگی حداقل به لونا میگفتی؟؟ اگه اتفاقی می افتاد برات چی؟؟

سحر: معذرت می خوام... دیگه تکرار نمیشه

جونگی: حداقل دفعه دیگه به یکی بگو کجا داری میری؟؟

سحر: بله قربان... حالا دیگه باید استراحت کنی

جونگی: نمی خوام.. امروز کلی خوابیدم .. بیا تلویزیون ببینیم

گذر زمان رو حس نکردم وقتی سرم رو بالا کردم ساعت نزدیک یک نصف شب بود ودیدم جونگی سرش رو روی پای من گذاشته و خوابیده من تا اون موقع متوجه نشده بود که روی پای من خوابیده باشه اروم تلویزیون رو خاموش کردم وبه صورت جونگی نگاه کردم خیلی اروم بود انگار صد ساله که خوابیده باشه و یواش سرش رو نوازش کردم ودیدم داره تکون می خوره سریع دستم رو کشیدم و تلویزیون رو خاموش کردم و می خواستم زیر سرش متکی بزارم که دیدم بیدار شد

سحر: بیدار شدی؟؟

جونگی: خیلی وقته خوابیدم...

سحر: بهتر بری توی جات بخوابی... اینجوری کمرت درد میگیره

جونگی رو بلند کردم وبا خودم به اتاقش بردم وبهش گفتم

سحر: اینجا بخوابی .. بهتر

جونگی: نمی خواد .. اونجوری راحتم

سحر: نه ... کمرت اسیب میبینه

جونگی: پس تو کجا می خوابی؟

سحر: روی مبل... شب بخیر

چراغ اتاق رو خاموش کردم وبیرون اومدم ورفتم روی کاناپه دراز کشیدم وخوابم برد که دیدم صدای ناله میداد چشمام رو باز کردم به ساعت نگاه کردم ساعت دو نصفه شب بود.. به گفتم خودم شاید خواب دیده باشم و چشمام رو دوباره بستم دوباره همون صدا رو شنیدم اروم بلند شدم ودقت کردم صدا از اتاق جونگی می اومد اروم در رو باز کردم و دیدم جونگی بود که داشت ناله میکرد وبه سمت تخت جونگی رفتم دیدم که عرق کرده و داره تو ی خواب گریه میکنه  چراغ اتاق رو روشن کردم وصداش کردم اروم و بلند شد و به اطراف نگاه کرد بهش گفتم

سحر: خواب بد دیدی؟؟ بیا یکم اب بخور... نترس من اینجام

یکم اب خورد وبا دستم اشک هاش رو پاک کردم وگفتم که بخوابه که رو بهم کرد وگفت که نرم ودستم رو گرفت  ومنم بهش گفتم که من کنارشم و چراغ رو خاموش کردم وکنارش نشستم  تا بخوابه اونم چشماش رو بست و بعد مدتی خوابش برد همین که خواستم برم بلند شد وبه  من گفت

جونگی: کجا میری؟؟ نرو پیشم بمون

سحر: مگه نخوابیدی؟؟ بخواب

دیدم جونگی بلند شد ونشست و دستم رو گرفت و منو به سمت خودش کشید ومنو بغل کرد وبهم گفت

جونگی: امشب رو کنار من بخواب

سحر: چی داری میگی؟؟امکان نداره

جونگی: خواهش می کنم

به چشماش نگاه کردم اشک رو گونه هاش جاری شده بود دیدم از روی ترس داره اینکار رو میکنه اشک هاش رو پاک کردم  وقبول کردم و کنار ش با فاصله خوابیدم ولی اون منو محکم بغل کرد وخوابش برد انگار که خیالش راحت شده باشه صبح از خواب بلند شدم و دیدم هنوز توی بغلش بودم و جونگی هم   هنوز خوابیده بود به صورتش نگاه کردم خیلی اروم ودلنشین بود باورم نمی شد من توی بغل اون باشم داشتم از خجالت داشتم اب می شدم که دیدم جونگی داره چشماش رو باز میکنه و منم سریع خودم رو به خواب زدم..

 جونگی به صورت سحر نگاه کرد صورتش مثل همیشه قشنگ و معصوم بود وموهای که روی صورتش بود رو کنار زد وبهش نگاه کرد ... اروم پیشونی سحر رو بوس کرد وبلند شد واز اتاق بیرون رفت و رفت توی اشپزخانه و شروع به صبحانه درست کردن برای سحر کرد.

بعد ازاینکه جونگی رفت بیرون چشمام رو باز کردم... و بعد از نیم ساعت به هوای سرو صدای که می امد بیرون رفتم ودیدم جونگی توی اشپزخانه است وداره میز صبحانه رو می چینه و تا منو دید بهم گفت

جونگی: سلام خانومی... خوب خوابیدی؟

سحر: سلام... اره

جونگی:برو دست روت رو بشور و بیا باهم صبحانه بخوریم

دست روم رو شستم و سمت میز رفتم و باهم شروع به خوردن کردیم که روبهش کردم وگفتم

سحر: باید من صبحانه درست میکردم... نه تو.. تازه بهتر شدی

جونگی: اشکالی نداره.. دفع دیگه تو درست کن

سحر: یه چیزی بپرسم؟؟

جونگی: بگو؟؟چیه؟؟

سحر: تو داری چیزی رو ازم قایم می کنی؟؟

جونگی: نه.. چرا این رو می پرسی..

سحر: همین جوری...احساس کردم چیزی داری ازم مخفی می کنی؟؟

جونگی: نه .. صبحانه ات رو بخور



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در یکشنبه 6 آذر 1390

بگو ببینم داستان چطور بود؟؟ ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین