تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part50

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part50
مرتبط با :

سلام...سلام

خوفید؟؟چه خبرا؟؟

خوب دیگه داره داستانم تموم میشه...امیدوارم که خوشتون اومده باشه.... خوشحال میشم نظرهاتون رو بدونم

خوب زیاد منتظرتون نمیزارم برید ادامه برای خوندن داستان....نظر یادتون نره

وقتی که صبحانه مون تموم شد به جونگی کمک کردم تا ظرف ها رو بشوره و بعد من رفتم توی اتاق تا وسایلم رو جمع کنم که دیدم زنگ در خونه به صدا در اومد و جونگی رفت در رو باز کرد و از لای در دیدم که دوستاش بودن که داخل خونه شدن که هیونگ رو به جونگی کرد وگفت

هیونگ: خوش به حالت... نمیدونی بیرون چه بارونی میاد

جونگی: مگه داره برون میاد

یونگی: اره.. انگار می خواد سیل بیاد

هیونگ: شنیده بودم حالت بد شده...برای چی؟؟ الان بهتری؟؟

جونگی: اره بهترم... به خاطر اینکه چند شب نخوابیده بودم

هیون:ای کلک.. راستش رو بگو به خاطر سحره.. اره

جونگی: هیون... این چه حرفیه... گفتم که

یونگی: اینجوری نگید .. داداش خجال میکشه

هیونگ: سحر رو دیدی؟؟

جونگی: خوب... اره

هیونگ: بهش گفتی؟؟

جونگی: چی رو؟

هیونگ:قضیه بهم خوردن نامزدیت رو دیگه... حالت خوبه؟؟

هیون: راست میگه...

جونگی: خوب... خوب

هیونگ: نگفته... نگفته

جونگی: بس کنید... بسه

باورم نمی شد حرفی که جسیکا به من زده بود درست باشه به خودم خیال میکردم که همه حرف جسیکا از رو شوخی بوده کیفم رو برداشتم وتمام شجاعتم رو جمع کردم واز اتاق بیرون رفتم و به همه سلام کردم ورو به جونگی کردم وگفتم

جونگی: خوب.. خوب

سحر: راستش رو بگو؟؟ اره یا نه؟؟

هیونگ: بچه ها بیاید ما بریم

سحر: نمی خواد برید... حرفی که الان زد دونگهه شی  زد درسته؟؟

هیون: چرا چیزی نگفت که سحر اینجاست

یونگی: اخه دونگهه نمی توانستی چیزی نگی؟؟

هیونگ: هیس.. می شنوه

هیون:چه میدونستم اینجاست

بعد از چند دقیقه من جونگی توی حال تنها

جونگی: خوب می خواستم بهت بگم

سحر:فقط بگو اره یانه؟؟

جونگی: خوب.. اره.. درسته

باورم نمی شد داشتم دیوونه میشدم از همه خداحافظی کردم ورفتم از خونه زدم بیرون  وبه سمت اسانسور داشتم میرفتم که ایتوک به سمت دوید ودست رو گرفت وگفت

جونگی: می خواستم بهت بگم؟؟

سحر:ولم کن

جونگی: بزار برات توضیح میدم

سحر: نمی خوام چیزی ازت بشنوم

دستم رواز دستش کشیدم وسوار اسانسور شدم وبه سمت پایین داشت میرفتم باور کردنش برام خیلی سخت بود و بعد از یه مدتی در باز شد واز اسانسور بیرون رفتم ورفتم توی خیابون بارون شدیدی می اومد سرتا پا خیس شده بودم نمیدونستم باید کجا برم اشک هام روی گونم سرازیر شده بودکه دیدم یکی دستم رو گرفت وگفت

جونگی: کجا داری میری؟؟

سحر: ولم کن... ولم کن

دستم رو کشیدم ودوباره به راهم ادامه دادم که دوباره دستم رو گرفت ومنو به سمت خودش کشید و لبهاش رو روی لبهام گذاشت  وخودم رو از بغلش کشیدم بیرون وگفتم

سحر:  داری چیکار میکنی؟؟

جونگی: حالا می فهمی چقدر دوست دارم

سحر: با این کارت می خوای چی رو نشون بدی؟؟ واقعا که بچه ای؟؟

جونگی: اره.. بچم ... چرا نمی فهمی دوست دارم

سحر: فقط بگو چرا اینکار رو کردی... چرا نامزدیت رو به خاطر من بهم زدی؟؟

جونگی: واقعا دوست دارم... نمی توانم بهت فکر نکنم و بخاطر خیلی چیزای دیگه

سحر: بس کن دیگه نمی خوام ببینمت

.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در دوشنبه 7 آذر 1390

بگو ببینم چطور بود؟؟ ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین