تبلیغات
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ - my love life-part51

ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ

my love life-part51
مرتبط با :

سلام...سلام....سلام ...هزارتا سلام

خوفین؟؟چه خبرا؟؟

خوش میگذره... با هوای سر و درسها چطورین؟؟

ببخشید این مدت نتوانستم بیام... شرمنده خوب اومدم با قسمت اخر داستان امیدوارم که خوشتون اومده باشه...خوب زیاد حرف نمیزنم برید سراغ داستان ...

راستی خوشحال میشم نظرتون راجب داستانم بدونم....منتظر نظر وانتقادات هاتون هستم

و یه چیز دیگه من توی این سایتم داستان میزارم خوشحال میشم اونجا هم بهم سر بزنید.. مرسی

http://www.stories1.rozblog.com/

 

سوار ماشین شدم و به سمت خونه راه افتادم وبعد از مدتی رسیدم وداخل خونه رفتم وکیفم روی میز گذاشتم ورفتم توی حمام و شیر دوش رو باز کردم وشروع به گریه کردن کردن کردم وبعد از یه مدت اروم شدم و لباس هام رو عو ض کردم وبیرون رفتم  ویکم اب از توی یخچال برداشتم وخوردم و به ساعت نگا ه کردم دیر وقت بود بلند شدم وبه سمت اتاق رفتم و رفتم توی رختخوابم که بخوابم ولی خوابم نمی برد همه ی حرف ها و اتفاقات مثل یه فیلم داشت جلوی چشمم می گذشت .. دوباره شروع به گریه کردن کردم ودیگه نفهمیدم که چه موقع خوابم برد...

دو سه روز از اون اتفاق گذاشت واصلا حالم خوب نبود با لونا به نامزدی جسیکا رفتم و برگشتم خونه وفردا صبح از خواب بلند شدم ویه دوش گرفتم و لباس هام رو پوشیدم وبه سمت شرکت راه افتادم و قتی رسیدم رفتم تو  وبه لونا سلام کردم وشروع به انجام دادن کارام کرد وقتی سرم رو بالا کردم دیر وقت بود از شرکت با اناهیتا بیرون اومدم وازش خداحافظی کردم و به سمت خونه راه افتادم حالم یکم خراب بود یه چند قدم به خونه مونده بود برسم که که دونفر که مست بودن به سمتم اومدن وشروع به اذیتم کردن  اشک هام همین جور سرازیر شدن و چشمام رو بستم وجیغ کشیدم که بعد از مدتی دیدم یکی بهم میگه

جونگی: سحر.. سحر... حالت خوبه

چشمام رو باز کردم ایتوک بود با اشک توی چشمام سرم رو تکون دادم و بغلش کردم

جونگی: نترس من اینجام...گریه نکن

بعد از یه مدت از بغلش در اومدم و باهم رفتیم داخل خونه و روی کاناپه نشستم واشکام رو از گونم پاک کرد و رو بهم گفت

جونگی: صدمه ندیدی... حالت خوبه

سحر: حالم خوبه... دستت چی شده؟؟

جونگی: چیزی نیست...یه زخم کوچیکه

سحر: بزار ببینم... به این میگی زخم کوچیک

رفتم وجعبه کمک های اولیه رو اوردم و دستش رو باند پیچی کردم وگفتم

سحر: چیزی خوردی؟؟

جونگی: نه... هنوز چیزی نخوردم

سحر: وایستا یه چیزی درست کنم تا بخوری؟؟

بلند شدم ویه چیزی درست کردم وبا هم خوردیم و جونگی روی زمین نشسته بود و باخودم دوتا نوشیدنی بردم و رفتم کنارش نشستم وگفتم

سحر: بیا....این مال توه

جونگی:مرسی

سحر: دستت خیلی درد میکنه

جونگی: نه... نگران نباش... خوب میشه

سحر: نمیدونم اگه تو نبودی چه اتفاقی برای من می افتاد... ممنونم ازت

جونگی : بهش فکر نکن.. خودت رو اذیت نکن

سوکت بین ما دوتا حکم فرما شده بود احساس خوبی نداشتم نمیدونم دلیلش چی بود که جونگی صورتش رو به سمت من کرد و دست من رو گرفت وگفت

جونگی: می خوام ازت معذرت بخوام

سحر: بابت چی؟؟

جونگی: بابت قضیه بهم خوردن نامزدی... می خوام بزاری برات توضیح بدم

سحر: نمی خوام چیزی بشنوم.. همه چیز رو فراموش کردم.. نمی خوام چیزی رو بیاد بیارم بهتره که چیزی نگی

جونگی: یعنی می خوای بگی...

سحر: بهتر توهم فراموش کنی که چیزی بین ما بوده.. اگه جای منو ندیدی بهتر وانمود کنی منو نمی شناسی و بابت همه چیز ممنون

جونگی: خوب دیگه دیر وقته منم باید برم... ولی بهتر بیشتر روش فکر کنی

سحر: باشه... مواظب خودت باش

جونگی رفت و منم تنها شدم رفتم توی اتاق و دوش گرفتم ولباسهام روعوض کردم و رفتم توی رختخواب بدون اختیار اشک هام روی گونه ام جاری شده بود  و به خودم می گفتم چرا این حرف رو بهش زدم وداشتم دیوونه میشدم سرم رو کردم زیر پتو تا به هیچ چیز دیگه فکر نکنم و خوابیدم... یه چند ماه گذشت فقط چند بار از دور جونگی رو دیدم طوری که منو اون ندید  و بعد از اون دیگه هیچ خبری ازش نداشتم تا اینکه یه روز تعطیل بودم توی خونه بودم که اناهیتا بهم زنگ زد گفت میاد دنبالم تا یه جای باهم بریم منم قبول کردم واماده شدم که زنگ خونه به صدا در اومد سریع کیفم رو برداشتم ورفتم پایین دیدم اناهیتا با ماشین اومده داخل ماشین رو نگاه کردم دیدم پشت فرمان هیونگ بود وعقب هم هانی وکیو نشسته بودند همین جوری مونده بودم رو که اناهیتارو به من کرد وگفت

اناهیتا: سحر سوار شو

سحر: مگه قرار نبود خودمون دو تا باشیم فقط

اناهیتا: خوب هیوری هم خواست بیاد منو اوردمش

سحر: منظورم هیوری نیست... منظورم اینه چرا با سونگ مین و هیچول هم اومدن

اناهیتا: یهوی شد.. حالا بشین که دیر مون شد

سوار ماشین شدم و به همه سلام کردم و ماشین راه افتاد که بعد از نیم ساعت  هیوری رو به من کرد وگفت

هانی: دلم برات تنگ شده بود... حالت خوبه

سحر: مرسی.. منم مین طور

هیوری: معلومه ... نباید یه زنگ بزنی از حالم خبر بگیری

سحر: واقعا متاسفم... راستی اناهیتا بگو ببینم کجا داریم میریم

اناهیتا: وقتی رسیدیم خودت میفهمی

سحر: هیچول تو نمیدونی کجا داریم میریم

کیو: نه ... نمیدونم

اناهیتا: چرا اینقدر ازاین اون می پرسی .. وقتی رسیدیم خوئت می فهمی

هانی: راستی سحر از ایتوک خبر داری؟؟

سحر: نه.. فقط یک بای از دور دیدمش چطور مگه؟؟

هانی: هیچی همین جوری پرسیدم

یونگی: سحر شی.. اگه یه موقع ایتوک رو دیدی ... ببخشش واون خیلی سختی کشیده توی این مدت

کیو: اره.. اون به خاطر تو دست به هر کاری زد... اون واقعا دوست داره

سحر: چرا دارین این چیزا رو میگین؟؟

کیو: خواستیم بدونی... فقط

اناهیتا: بس کنید... دیگه

بعد از مدتی ماشین جلوی در کلیسا وایستاد و لونا رو به من کرد وگفت

اناهیتا: سحر جون دیگه رسیدیم... پیاده شو

از ماشین پیاده شدم و رو به لونا کردم وگفتم

سحر: پیاده نمیشی.؟؟

اناهیتا: نه.... موفق باشی

سحر: من برای چی اوردین اینجا

هانی: یکی منتظرته.. برو

سحر: کی.. منتظرمه

کیو : برو خودت میفهمی...موفق باشی

و ماشین رفت نمیدونستم کی منتظرم هستش در کلیسار رو باز کرد یه راه با گل رز درست شده بود و داخل کلیسا تاریک بود وبا شمع تزئین شده بود داخل رفتم و ادامه دادم تا اینکه رسیدم به جای که شکل یه قلب بود که با گل رز درست شده بود  و به اون قلب یه راه دیگه وصل می شد نمیدودنستم باید چیکار کنم که دیدم سکوی روبروم روشن شد وایتوک پشت پیانو نشسته بودو شروع به خوندن اهنگ کرد منم بدون اینکه بخوام اشکهام روی گونم سرازیر شده بود وقتی اهنگی که داشت می خوند تمام شد به سمت من اومد  و رو به من کرد وگفت

جونگی: می توانی قلب من رو قبول کنی؟

سحر: تو می توانی مسولیت قلب من قبول کنی؟

بدون اینکه بخوام اشک هام سرازیر می شد و دوباره بهم گفت

جونگی: سحر از اون موقعی که دیدمت عاشقت شدم... ونمی توانم بهت فکر نکنم

یه حلقه در اورد و  جلوی پام زانو زد رو بهم کرد وگفت

جونگی: با من ازدواج می کنی؟

دیگه نمیدونستم چی بگم زبونم بند اومده بود سکوتم معنی راضی بودنم رو نشون میداد.. حلقه رو دستم کرد و از روی زمین بلندش کردم و بغلش کردم و گفتم

سحر: منو ببخش...اشتباه میکردم... من عاشقتم

سحر: دوست دارم...دوست دارم

جونگی: منم همین طور...عزیزم

منو از خودش جدا کرد ولبهاش رو روی لبهام گذاشت و بعد که لبهاش رو از روی لبهام برداشت  صورت منو که اشکهام سرازیر بود رو پاک کرد و گفت

جونگی: دیگه نمی توانم بدون تو زندگی کنم... بهم همین جا قول بده که دیگه ترکم نمی کنی

سحر: منم همین طور... عاشقتم

و با هم از کلیسا بیرون اومدیم وبعد از چند ماه با هم عروسی کردیم وبعد از ما هم جسیکا هم ازدواج کردن  والان خیلی خوشحالم که جونگ مین کنارمه و هر روز عشقم به اون بیشتر میشه.

 



.:: ::.
نوشته شده توسط sahar ss501 در پنجشنبه 10 آذر 1390

زود بهم بگو چطور بود؟؟ ()





مطالب پیشین

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://story-kyuhoney.mihanblog.com
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

.:: About ::.

سلام به همه به وب داستانهای کیوهانی خوش اومدین امیدوارم تو این وب بهتون خوش بگذره و از
داستانها لذت ببرین....این وب نویسنده هم میپذیره ... Thankyuuuu

Emil:kimkyujonghoney@yahoo.com

face book :kyu honey

Twitter:kyu_honey

weblog:www.magic-heart-kyuhoney-ss501.mihanblog.com

ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
مدیر وبلاگ: kyu honey

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
ღ * ღ * ღ Kyu_Honey ღ * ღ * ღ
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

kyu honey
anag ss501
sexy charisma
sahar ss501

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

.



.:: Archive ::.

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
لیست کامل آرشیو ماهانه

.:: Poll ::.

داستانه جدیدم چطوره؟؟؟Love Me










mouse code

كد ماوس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین